p.44
چند دقیقه ای میشد که صدا های دور برش رو احساس میکرد
دقیقا چیزی یادش نمیود توی ماشین بودن که بارون میبارید
و بعدش صدا رعد برق بود
و دیگه هیچی
هیچی یادش نمیود
صدای برخود بارون هنوز توی گوشاش شنیده میشد
شایدم هنوز زیر بارون بودن
شاید یه اين خواب ترسناک بود که بخاطر استرس عروس میدید
یه کابوس که دعا کرد فقط یه کابوس باشه نه بیشتراما اینجور که میتونست از خیسی صورتش حس کنه این ها واقعی بودن
همینجور که توی سردرگمی بود دوباره از هوش رفت
*****
با اینکه چیزی از حرف های زن کنارش رو نمی فهمیم اما بازم نگران بود
اینجور که معلوم بود جاده کوهستانی ریزش پیدا کرده بود روی چند تا ماشین ریخته بود
بخاطر وضعیت اب هوا به هیچ عنوان دست رسی به کمک به مردم نداشتنهرچی که به ریتا یا مینا تماس میگرفتن تنها چیزی که میشنیدن از دسترس خاج شدن شماره ها بود
کارول( عمه) همنجور که اشک هاشو پاک میکرد دعا میکرد که اونا به اون سمت نرفته باشن یا حداقل زیر سنگ نباشن
همشون روی مبل بزرگ نشسته نشته بودن و باد دقت به اخبار گوش میدادن حتی با این حالی که جیزی ازشون نمی فهمیدن
"اون لعنتی ها بر نمیدارن
گوشیش رو کوبوند به میز
نامجون دستش رو روی شونه هاش گذاشت
^اونا هم بیان ما کاری نمی تونیم بکنیم جز صبر....
نامجون که داشت حرف میزد وسطش صدا جیغ کارول بلند شد
همه با تعجب به تلوزین خیره بودن
اون ماشین لعنتی کوه روش ریزش کرده بود مال ریتا و مینا بود
همونجا نفس همشون قطع شداین واقعی نبود نه
***
طی تلاش های زیادشون تونستن با مرکز حادثه تماس بگیرن
اینجور که معلوم شده بخاطر وضعیت بد هوا اونا نمیتونستن هلیکوپتر به منطقه اعزام کنن اما چند نفر مددکار تو محل حادثه به افراد کمک میکردن تا از اور بیرون بیان و به بیمارستان منتقل بشهاونا ادرس بیمارستان رو گرفته بودن تا وقتی ریتا و مینا به اونجا رسید بتونن ببیننشون
تنها چیزی که میخواستن این بود که اونا زنده بمونن
حتی دیگه اهمیتی نمیدادن که بچه ها چه به سرشون میاد
فقط زنده بودن اون دو دختر مهم بود
تقریبا دوساعت میگذشت ساعت نزدیک ۲ شب بود که جین متوجه شد اون ها رو اوردنوضعیت مینا خوب بود
اون بدنش سالم مونده بود
مثل اینکه ریزش سمت اون نبوده و ایربگ ها تونستن فقط ایجاد شکستگی کنن
اما برای ریتا فرق میکرد
اون توی کما بود و همینجور یکی از بچه هاشو از دست داده بود

YOU ARE READING
4:55(S2)
Fanfiction(فصل دوم پایان یافته) درست گفته بودن بالاخره جلوی پاش زانو زده و التماس کرد ولی دیگه برلش اهمیتی نداشت اخه قبلا اون به اشکاش فکر کرد که حالا به اشکای اون توجه کنه؟ کاپل: sope کاپل فرعی :...vkook'namjin ژانر : درام'جنایی'عاشقانه'اسمات' (این داستان ز...