P.28
با صورتی کاملا پوکر شده به ریتا نگاه کرد
این مسخره ترین دلیل بود که انگار توی زندگیش شنیده بودوقتی از ریتا پرسیده بود چرا چپکی رو مبل میشینی یا سر ته میخوابی یه جواب احمقانه گرفت
اون دختر بهش گفت فقط برای این اینجوری میشینه که گامت ها بیرون نریزن و تبدیل به جفت بشن
:این یه دلیل تخماتیکه
!اصلانم نیست
ریتا از جاش بلند شد
!میشه یه تست حاملگی برام بیاری
با لبخند گفت و این مینا رو از گوره در اورده
:اسکل دیونه تو داری هر یکساعت یکبار تست میدی و جواب منفیه از دیروز که اومدی نزدیک ۴۰ تست دادی با این حالی که اگه حامله بشی بعد از ۴ روز معلوم میشه
مینا میتونست دوق بچگانه اون رو حس کنه
همون ذوقی که هنوز چیزی نشده شروع کنه به خرید برای بچهاونم به اندازه ریتا مادر اون بچه احتمالی بود ولی این ذوق مسخره رو نداشت
ولی شاید این ذوق بخاطر این وجود داشت چون ریتا اون بچه رو درون خودش حس میکرد و با این حالی که چیزی معلوم نبود ولی اون حس مادر شدن رو داشت
و ار نظرش خیلی قشنگ بود که یه موجود دیگه
رو داره توی بدنش رشد میده
ولی هرمون های مادرانش خیلی خیلی زود خودشون نمایش دادن
و این توجه ریتا به چیزی که هنوز به دنیا نیومده مینا رو میترسوند اگه بعد از بچه بدنیا اومدنش مینا دیگه جای توی قلب اون نداشته باشه همه توجه اون به سمت بچه بره چی؟
این مسخره بود ولی داشت اتفاق میفتاد
مینا داشت به بچش حسودی میکرد(دوهفته بعد)
یونگی سعی میکرد لبخندش رو پنهان کنه ولی موفق نبود چون همین الان جلوش هوسوک با یه ارامش خاص نشسته بود داشت قهوه میخورد
این که یه خواب نبودولی برعکس یونگی که یه لبخند احمقانه روی لبش داشت هوسوک با جدی ترین حالت ممکن داشت قهوه اش رو میخورد و جوری نشون میداد که این قرار رو اصلا دوست نداره ولی خب کسی که این قرار رو چیده بود خودش بود و نمی تونست خودش رو گول بزنه
*باورم نمیشه
بلاخره یونگی تصمیم گرفت سکوت سنگین رو بشکنه
_گفتم بیایی اینجا برای حرف های که بهم زدی
هوسوک واقعا نمی خواست مقدمه چینی کنه اون فقط نیاز داشت حرفش رو ساف ساده بزنه
اون از همون اولشم تصمیم داشت به اون بگه یه شانس بهت میدم ولی اون این بار خام نبود
شایدخام حرف های یونگی شده بود ولی این بار بجز قلب لعنتیش مغزش رو هم درگیر کرده بود

YOU ARE READING
4:55(S2)
Fanfiction(فصل دوم پایان یافته) درست گفته بودن بالاخره جلوی پاش زانو زده و التماس کرد ولی دیگه برلش اهمیتی نداشت اخه قبلا اون به اشکاش فکر کرد که حالا به اشکای اون توجه کنه؟ کاپل: sope کاپل فرعی :...vkook'namjin ژانر : درام'جنایی'عاشقانه'اسمات' (این داستان ز...