8

376 76 32
                                    

P.8

_چیزی گفتی

:نه

مینا خوشحال بود که هوسوک چیزی نشنیده به هر حال لحنش ارومش نجاتش داده بود
شاید یونگی نمیخواست دیگه برگرده و برای چی بخود به هوسوک چیزی بگه یا شاید هوسوک اون رو فراموش کرده
و حال حس یونگی براش مهم نیست
مینا حق میداد اگه هوسوک نخواد چیزی راجب یونگی بشنوه اخه کی خوشحال میشد کسی که ولش کرده رو ببینه و یا مشتاق باشه که اون چه حسی داره داره چیکار میکنه

هوسوک حرف مینا رو شنیده بود
اما شاید اشتباه کرده بود
اینکه یونگی دلش برای هوسوک تنگ بشه مسخرس بعد از دوسال دوست نداشت چیزی بشنوه امروز تازه حالش بهتر شده بود
اما این حرف مینا کمکی به بهتر شدن روزش نمیکرد
چرا یونگی باید دلش براش تنگ بشه
دلش برای اذیت کردن بازی با احساساتش تنگ شده بود
ولی هوسوک دیگه نمیخواست ببنش چون باعث میشد بیشتر از خودش متنفر بشه
چرا داره بهش فکر میکنه چرا داره هر روز بهش فکر میکنه

_فکر کنم باید دیگه بری مغازه تعطیله

هوسوک مشغول جمع کردن وسیله هاش شده بود و سعی داشت توجه ای به دختر نداشته باشه

:لطفا بهش بگو

مینا نفسش رو رها کرد و از اون مغازه خارج شد

هوسوک هم با ناراحتی شروع کرد به بستن مغازه
صبح امروز خوشحال بود اما الان دیگه نه
بخاطر یونگی بود ؟
به خاطر شنیدن اسمش
یا اینکه دلش براش تنگ شده ؟
سرش رو تکون داد و وسایلش رو توی کیفش ریخت
دلتنگی یونگی دقیقا به چه دردش میخورد میتونست اون روز های سختی که گذرنده بود رو بهش برگردونه میتونست دوباره همون ادم قبلی بشه ؟
حتی اگه واقعا یونگی دلش تنگ بود هوسوک دیگه اهمیتی نمیداد

20:18  (پورتوریکو( اختلاف زمانی بیشتر از یک روزه با سئول ولی دیه))

باز هم جلوی اینه نشسته بود
با این مو های کوتاه شده طلایی مثل قبل شده بود
کاش همه چیز برمیگشت به قبل برمیگشت به 2 سال پیش دوسال پیش که دلیل زندگیش رو پیدا کرده بود و خوشحال بود

میدونست کسی براش اون مهم نبود همه فکر میکرد که الان خواننده شد همونی که میخواست به رویاش رسید ولی اینجور نبود اون ادم ناسپاسی نبود درسته به ارزوش رسیده بود ولی وقتی که چیزی براش ارزش نداشت
مجبور بود بخاطر عشقش دور بمونه اون روز قبول کرده بود پدر مینا میکشتش ولی سوپرایز شد وقتی که اسلحه روی مغزش بود ولی شلیکی نشد و جانگ بهش لبخند زد گفت بهتره گمشه و گرنه مینا میمیره
درسته با تنها چیزی که براش باقی مونده بود تهدید شده بود راهی جز این نداشت جز این تباهی

! اه
اهی کشید و سرش رو پاین انداخت داشت لباسش رو مرتب میکرد که دست روی چشماش قرار گرفت و ترسید

4:55(S2)Where stories live. Discover now