12

372 79 22
                                    

P.12

بالاخره اخر هفته شده بود
نامجین کنار هم داشتن شام میخوردن و تهکوک هم باهم رفته بودن خرید
اخر هفته فقط برای زوج ها روز خوبی بود
و یا شاید بعضی از ادم های دیگه
ولی‌برای بعضیا اینجوری نبود
مینا میخواست تا صبح با خاطرات که فقط ازشون عکس و چندتا فیلم مونده بود گریه کنه
یونگی میخواست خودش رو با الکل خفه کنه
ریتا هم زندانی کردن خوردش رو پیش خالش(خالش نی عمشع ولی میگه خاله چون توی اسپانیایی خاله و عمه یک جور هستن میدون که منظورم چیه؟)
اما هوسوک فرق داشت
هوسوک تنهایی رو نمیخواست
گریه رو نمیخواست حتی نمیخواست خودش رو زندانی کنه
هوسوک فقط‌ میرفت بار میرفت مهمونی
تا حواسش رو پرت کنه
سیگار الکل میکشید تا فراموش کنه
ارامشی که از دود کردن سیگار میگرفت از هیچ چیز دیگه نمیگرفت
حتی اون بوسه های یونگی سر صبح

حسی که خودن الکل بهش میداد حس خوبی بود
حس میکرد وزنی نداره و میتونه پرواز کنه
کاش میتونست پرواز کنه و از این مکان دور بشه حس میکرد خاطرات بدش از بین میرن
الکل براش یونگی رو برمیگردوند
اونقدر الکل میخود که بجای صورت بقیه یونگی رو میدید
حتی با این فکر با چند نفر خوابیده بود

هربار با الکل یونگی رو جلوی خودش میدید حتی احساس میکرد که برگشته
ولی وقتی صبح از خواب بیدار میشد یا توی اتاق vip بود یا یه خونه که نمیدونست کجاست ولی میدونست کسی که باهاش بوده یونگی نیست و اون خونه هم مال اون نیست
و میفهمید همش اینا مال الکله نه واقعیت
یونگی توی واقعیت هیچ وقت پیشش برنگشت

دستی به موهای حالت داده اش کشید و توی اینه نگاه کرد
بازم یک اخر هفته دیگه و روال تکراریش
بازم مثل همیشه به کلاب میرفت
حتی اونجا کلی طرفدار پیدا کرده بود

پسر جذابی که اخر هر هفته بدون استثنا به بار میومد
با اخم و حتی غمی که توی چهرش بود جذاب نشونش میداد

اخرین دکمه لباسش رو هم بست و از خونه خارج شد با ارامش در خونه رو قفل کرد و به سمت ماشینش رفت
توی این چند هفته بعد از دیدن مینا و شنیدن اون حرف حتی این عادتش بد تر هم شده بود
بدون سیگار نمی تونست بخوابه
سعی کرد خودش رو خوشحال نشون بده
فقط خودش میدونست توی یه جای مثل کلاب که تقریبا همه شادن اون شاد ترین غمگین دنیا بود

داشت ماشین رو روشن میکرد که صدای گوشیش بلند شد

صفحه اسم دوستش رو نشون نمیداد
کسی که توی همین کلاب ها پیداش کرده بود
ولی نمیخواست بازم به اونجا بره
اخرین بار با همین‌ دوستش هم خوابیده بود

گوشیش رو روی حالت هواپیما گذاشت و روی صندلی  ماشین گذاشت
باید زودتر حرکت میکرد

23:38

Suga 
حتی حوسله خودم رو نداشتم
نمیدونم چطور به اینجا رسیدم اونم برای اولین بار
فقط یه حس بهم میگفت امشب به اینجا بیا
بجای همیشه نوشیدن و غصه خورن توی اتاقم الان وسط یه کلاب بودم
یه کلاب شلوغ
صدای بلند موسیقی یا جیغ کمکی به حالم نمیکرد
سردردم بیشتر شده بود پس چرا الکل اثر نمیکرد ؟
پس چرا هنوز خودم رو حس میکردن
چرا یادم نرفته کی بودم
این حس ها حتی توی عالم مستی هم از زهنم بیرون نمیرفتن
خودم رو به سمت بارمن کشیدم

4:55(S2)Where stories live. Discover now