ناهارشو همراه با موزیک moment's silence میخوره و روی تختش دراز میکشه.توپ بیس بالی که پدرش کریسمس ۸ سالگیش براش خریده بودو از توی کشوی کنار تخت برمیداره و به سمت دیوار رو به روش پرتاب میکنه و دوباره میگیرتش.اینکار و بارها و بار ها تکرار میکنه.با هر بار ضربه ای که به دیوار میخوره لحظات دردناکی از لیان یو رو به خاطر میاره.لحظه ی مرگ شدو...لحظه خودکشی پدرش...شکنجه های دردناک توی جزیره...اخرین تصویر از رفیقش اسلید...
از به خاطر اوردن کلافه میشه و دفعه اخری که توپو پرت میکنه بیخیالش میشه و نمیگیرتش.چنگی توی موهای تراشیدش میندازه و عرق سردی که روی پیشونیش نشسته رو با پشت دستش پاک میکنه.از زیر تختش جعبه ی سبز رنگ کمانشو درمیاره.توی جعبه یک شیشه ی نصفه ویسکی سنگینه.تنها چیزی که از اولیور کویین بودن به خاطر داره شاید همین علاقه به ویسکی باشه. یک جرعه از ویسکیو مینوشه و به بطریه شیشه ای نگاه میکنه و زیر لب زمزمه میکنه
+برای یک روز خاص...
و از خوردن ادامه ی بطری پشیمون میشه و اونو به داخل جعبه برمیگردونه و جعبه رو برمیگردونه سر جاش.از جاش بلند میشه و فقط گوشیو کلید اپارتمانشو برمیداره و بیرون میره.از راه پله های باریک پایین میره.زیر طبقه ی همکف یک طبقه ی وجود داره که همه ی ساکنین ساختمون کلیدشو دارن و به صورت مشترک به عنوان انباری ازش استفاده میکنن.اما با توجه به اینکه همه ی ساکنین اونجا مردن و به گفته ی مارگو اونجا یک قبرستون واقعیه اولیور میله ی بارفیکسشو اونجا گذاشته و ازش به عنوان محل ارامشش استفاده میکنه.برای اینکه راحت تر باشه قفل درو به صورت باز پشت در میندازه.حالا میتونه با خیال راحت عرق بریزه و به چیزی فکر نکنه.
تیشرتشو در میاره و بعد از کمی گرم کردن میره سراغ بارفیکیس رفتن.یک ربع با خیال راحت ورزش میکنه که با صدای جیغ بنفش دخترانه ای از پشت سرش سریع پایین میپره.
مارگو جعبه به دست پشت سرش با چشمای گرد حالا خفه خیره شده به بدن اولیور.اولیور سریع تیشرتشو از کف زمین برمیداره و جلوی تنش که پر از زخمه میگیره.اخمش در هم میره
+ چجوری اومدی داخل؟!
مارگو اب دهانشو صدا دار قورت میده و به خودش میاد
_شیشه شکسته بود...قفل باز بود...من نمیدونستم که....چجوری اونکارو میکنی؟!
اولی با اخم میره پشت خرت و پرتای انباریو تیشرتشو میپوشه.میاد از اونجا خارج بشه که مارگو دستشو میگیره.
_هی من متاسفم...گفتم که نمیدونستم.نمیخواستم مزاحم ورزشتون بشم...
حالا اولیور با اخم وحشتناکی توی چند سانتی متری صورت همسایه ی جدیدش قرار گرفته در حالی که هنوز ازتمرینش نفس کشیدنش عادی نیست و البته حالت روانیه اشفته ای داره.نگاهش اونقدر وحشناکه که مارگو سریع دستشو ول میکنه و سرشو پایین میندازه و اروم میگه
+متاسفم...
ودر کمال تعجب اولیور با خشم چونشو میگیره و سرشو بالامیاره و وحشیانه لبشو میبوسه.اولیور انگار نمیدونه داره چیکار میکنه ولی حرکاتش دست خودش نیست.مارگو ازش میترسه و یک قدم عقب میکشه.اما یک نگاه به ابرو های در هم رفته ی الیور و چهره ی درموندش که گیجی ازش میباره نظرش عوض میشه و اما برخلاف حرکت اولیور به ارومی برمیگرده سمت اولیور و همراهیش میکنه و اولیور دستشو میدازه دور کمرش و بغلش میکنه و مارگو پاشو دور کمر اولی قفل میکنه و اولی با حرص به سمت دیوار میبرتشو میچسبونتش به دیوار و سرشو توی گردنش فرو میبره و گاز نرمی میگیره و با یک دستش سینه ی مارگو رو توی دستش فشار میده که باعث میشه به نرمی دست بکشه توی موهای اولی....
