بدون لباس کف انباری درحالی که سرش در اغوش دختریه که تازه باهاش اشنا شده و اونم کاملا لخته چشماشو باز میکنه.با شوک سر جاش میشینه که باعث میشه مارگو هم بیدار شه.از وقتی از اون جزیره برگشته این اولین باریه که سکس داشته و البته از خستگی بدون خوردن قرص چند دقیقه ای چشم رو هم گذاشته اما سریع بلند میشه و لباساشو میپوشه.مارگو توی سکوت فقط لباسشو روی تن لختش میندازه چون اونم هنگ کرده و تازه داره اتفاق احمقانه بینشونو تحلیل میکنه. به نظر مارگو هم خیلی بی مقدمه و بی معنی بوده.توی ذهنش جملاتیو سر هم میکنه اما بیانشون نمیکنه.اولی وقتی لباس میپوشه برمیگرده و نگاهی بهش میکنه که هنوز کف زمین نشسته ولی چیزی نمیگه و از انباری سمت خونش پله هارو بالا میره.از دست خودش به شدت عصبیه.وارد خونه که میشه مستقیم میره توی حمام و اب سردو باز میکنه و میره زیر دوش.از سردی اب لرزی به بدنش میوفته.بعد از مدت های زیاد اولین باری بود که دوباره غرایزشو حس کرده.چشماشو میبنده و چهره ی شدو رو میبینه...در حالی که توی رودخونه در حال شستن تنشه و اولی هم بهش ملحق شده...روی تنش دست میکشه و همدیگه رو میبوسن...بعد از بوسه جسم بی جونش در حالی که پر خونه و روی دستاش افتاده رو به خاطر میاره...
اولی کنار دیوار روی زمین سر میخوره و بی صدا اشک میرزه و کف حمام میشینه.هنوز هم نتونسته با خودش کنار بیاد.هنوز خودشو مقصر میدونه و شب ها نمیتونه بدون دارو بخوابه حتی وقتی چند مایل در روز میدوه و تا بدنشو خسته کنه.توی افکار دردناک خودش غرق شده که صدای زنگ تلفنش اونو بیرون میاره.از جاش بلند میشه و با تن خیس حوله ای دور خودش میپیچه و میره تا تلفنشو جواب بده.شماره ی ثور روی گوشیش افتاده و اولیور بلافاصله جواب میده.صدای بم ثور توی گوشی میاد
+سلام شوماخر!امشب یه محموله داریم،مثل همیشه دیر نکنی!
اولیور با صدای گرفته میگه
_ساعت چند؟
+ساعت ۹...ببینم سرما خوردی تاد؟
_فکر کنم...
+به کارول میگم دم نوش مخصوصشو درست کنه،شب میبینمت پسر...
_ممنون.
و قطع میکنه.ثور تنها کسیه که توی گروه باهاش کمی معاشرت بیشتری داره.معاشرت بیشتر یعنی ثور همه چیز زندگیشو مسائل خانوادگیشو به اولی گفته و اولی هم مثل یک شنونده ی عالی از نظر ثور به حرفاش گوش میده و بهش اعتماد داره.
