اولیور توی فرصتی که مونده زنگ میزنه به تیا.تنها کسی که توی دنیا براش مونده خواهر کوچیکشه و تنها کسیه که میتونه لبخند به لباش بیاره و بهش انرژی بده.روی تخت میشینه و شماره ی خواهرشو میگیره.بعد از سه بار زنگ خوردن بالاخره جواب میده.
+الو...
_هی خواهر کوچولو!
+سلام داداشی جونم،چطوری؟
_الان که صدای تورو میشنوم عالیم
تیا میخنده و خندش لبخندی روی لب اولی میشونه
+همه چی مرتبه؟
_اره همه چی خوبه...فقط دلم برات تنگ شده بود
+منم که مستر کویین...
چند ثانیه مکث میکنه و لحن کمی گرفته ای میگه
+خودت نخواستی بمونی یادت رفته؟
اولی حس میکنه اشک توی چشماش جمع شده اما صداشو نمیبازه
_ما در این مورد باهم حرف زدیم عزیزم...
+میدونم میدونم!رسانه ها بهت فشار میاوردن و تو شرایط ریاست شرکتو نداشتی...میدونم عزیزم،درکت میکنم.فقط کاش...کاش از استارسیتی نمیرفتی
اولی به تیا نگفته بود که نگرانی اصلیش اینه که یه وقت بهش صدمه نزنه و بهانه های دیگه برای رفتنش اورده تا تیا رو راضی کنه.
_برمیگردم...اما نیاز دارم یه مدت خودمو پیدا کنم و تنها باشم همین.
تیا چند ثانیه سکوت میکنه و میگه
+۵سال تنها بودی...
اولیور بغضشو قورت میده و لحظه ای جلوی اسپیکر گوشیو میگیره تا تیا صدای شکستن برادرشو نشنوه.صدای تیارو میشنوه که دوبار صداش میزنه و بالاخره ادامه میده
_اره عزیزم همینجام...همه چی که مرتبه اره؟
+اره همه چی خوبه.فقط جای تو خالیه...
_من باید برم سرکار عزیزم،کاری نداری
تیا متوجه میشه که برادرش داره از جواب دادن فرار میکنه ولی درکش میکنه ادامه نمیده.حس میکنه نباید اصلا اون حرفو میزد پس با انرژی ساختگی میگه
+نه داداشی،مراقت خودت باشیا!
_مراقبم خوشگلم،تو بیشتر مراقبت کن اسپیدی..فعلا
تیا میخنده ومیگه
+اسپیدی بزرگ شده دیگه...فعلا
و قطع میکنه و اولیور توی دلش میگه
"ولی برای من همیشه خواهر کوچولوم میمونه!"
