34

27 7 0
                                    

توی مسیر اولی حس گیجی سرش بخاطر داروهای مسکن حتی یک کلمه از حرفای تونیو نمیفهمید و فقط از روی حرکت لباش میتونست متوجه بشه که اون داشت تمام مسیر چیزایی میگفت.اما با توجه به شناخت چند ساعته ای که ازش داشت میتونست حدس بزنه داره غر میزنه و همین موضوع باعث شده بود لبخند ارومی روی لباش بشینه .شاید اثر دارو ها روی بدنش بود که اون لحظه باعث شده بود اولی محو تماشاش بشه،شاید بخاطر این بود که چیز جذاب دیگه ای توی ماشین امبولانس برای توجه کردن نداشت.اما کلمه ای که با دیدن توی اون لحظه توی ذهنش بود درست همون کلمه بود.ینی ،جذاب.اون واقعا موجود کوچیک جذابی برای اولی بود. بعد از تماشا کردنش برای لحظاتی که به نظر خودش طولانی بود اما چند ثانیه بیشتر نبود دیگه مقاومت نکردو به چشماش استراحت داد
***
با حس سنگینی توی تمام بدنش چشماشو به ارومی باز کرد.
توی اتاق خصوصی داخل بیمارستان تنها بود ودراز کشیده بود. انگار صبح شده بود.سری چرخوند از پنجره به بیرون نگاه کرد وسعی کرد دیشبو به خاطر بیاره.اخرین تصویر چهره ی نگران تونی بود که از ذهنش گذشت‌.به ساعت رو به روش نگاه کرد که ۱۰ صبحو نشون میداد.اگه از طرف کار باهاش تماس گرفته باشن چی.این چیزی بود که اون لحظه توی ذهنش اومدو باعث شد تکون سریعی به خودش بده که باعث تیر کشیدن شونش شه.همزمان ثور با کیسه ای ابمیوه در حالی که یکی هم توی دستش بود، ابمیوه خوران وارد اتاق شد.چهرش تغییر کرد و اخمی روی پیشونیش نشست.مثل یک پدر نگران اومدو سریع بالای سر تخت اولی
+هی چمپیون!کی بیدار شدی؟تکون نخور
اولی لبخند زورکی تحویلش داد تا خیالشو راحت کنه
_فک کنم یک دقیقه نشده...تو چرا نرفتی خونه؟
یک ابمیوه از توی کیسه در اورد و داد دست اولی
+جدی اینجوری شناختیم؟انقدر رفیق بدیم ینی؟
_ینی نیازی نبودکه...
ثور در حالی که ابرویی بالا انداخته بود یکم دیگه از ابمیوشو خورد و نشست روی صندلی کنار تخت
+اره خب منم یه رفیق میداشتم کل بیمارستانو ابمیوه مهمون میکرد،دیگه بقیه به چشمم نمیومدن
اولیور گنگ نگاهی به ثور کرد.متوجه منظورش نشد.ثور اما فهمید که شبیه علامت سوال نگاهش کرد
+دوستت تونی تا چند دقیقه قبل اینجا بود...یه کارواجب واسش پیش اومد و رفت. از اتاق عمل که در اومدی کل بیمارستانو ابمیوه داد.خیلی نگرانت بود و بچه باحالی بود...باید بگم فک نمیکردم با این تیپ ادمام قاطی بشی رفیق
اولیور نمیدونست چی بگه.اونا یک بار همو دیده بودن و تونی تمام شبو بالای سر اولی گذرونده بود.این واقعا نشون از مهربونیه زیادش بود.شایدم نگران بود اولیور از مغازش شکایتی نکنه.فقط تنها واکنشش به حرفای ثور این بود
_اُه...
+دود اینا رو ولش کن!دوس دارم چهره بقیه رو که داستانمونو میشنوم ببینم.حالا توهم مثل همه یه جای تیر شجاعت داری که پز بدی!
و وقتی اینو گفت تازه یاد این افتاد که جای زخماشو کسی نباید ببینه و ناخود اگاه لباس  تنشو چک کرد و وقتی لباس بیمارستانو دید خیالش راحت شد و لبخندی مصنوعی تحویل ثور داد.
گوشی ثور زنگ خورد و با دیدن شماره گفت
+اوه اوه مادر بچه هاس!..الو عزیزم
و از اتاق بیرون رفت

mysterious  manWhere stories live. Discover now