20

32 7 0
                                    

توی راه اولی به قولش عمل کرد و واقعا ۴۰ تا بیشتر نمیرفت.تونی چون از سرعتش راضی بود حالا کمی راحت تر نشسته بود و حرفم میزد.اولی توی ذهنش فقط این میگذشت که چجوری یک ادم میتونه ساعت نزدیک ۵ صبح انقدر حرف واسه گفتن داشته باشه و تونی براش موجود عجیب و بامزه ای بود.
+بهت بر نخوره ولی من اصلا نمیفهمم تا ماشین هست چرا موتور اخه!!هر جور بخوای در نظر بگیری ماشین به صرفه تره و امن تر،شاید بگی من اشتباه میکنم ولی امار نشون میده که هر سال ۳چهارم کشته ها توی تصادفات موتور سواران.اصولا موتور سوارا ادمای کله شقی هم هستن و اعتقادی به کلاه ایمنی و رعایت قوانین هم ندارن.توی یک تست روانشناسی نوشته بود موتور سوارا....
اولی که حس کرد تا مغزش خورده نشده یه چیزی بگه که حداقل بحث موتورو بیخیال بشه
_هی تو شبا فقط توی اون بار کار میکنی؟
تونی قفل دستشو دور کمر اولی بیشتر کرد چون به یک پیچ رسیدن و با کمی مکث پرسید
+چرا؟
_همین جوری...
+من اونجا کار نمیکنم،صاحب اونجام...
اولی توقعشو نداشت چون از نظرش تونی زیادی واسه داشتن همچین جایی جوون به نظر میرسید.
_اوه...درسته
+فقط اخر هفته ها میامو سر میزنم.
اولی سکوت کرد و تونیم انگار در کمال تعجب اولی بالاخره دیگه حرفی نزد و فقط گاهی به اولی ادرس میگفت و چپو راست مسیرو مشخص میکرد.
بالاخره بعد از نیم ساعت سر یک خیابون تونی گفت که اولی نگه داره.اولی تعجب کرد چون توقع داشت تونیو به در خونشون برسونه نه سر چهار راه اما چیزی نگفت.چون با خودش فکر کرد حق داره که احتیاط کنه و نخواد ادرس خونشو به مردی که تازه باهاش اشنا شده نده.
تونی پیاده شدو کلاه کاسکتو در اوردو داد دست اولی. دستشو دراز کرد و گفت
+ممنونم...هی اگه اونور پیدات شد دوباره و بودم،یک نوشیدنی مهمون من
اولیور خنده ی ریزی کرد و فقط سر تکون داد.
تونی به سمت رو به رو حرکت کرد. اولی چند ثانیه ای رفتنشو تماشا کرد و بالاخره به سمت خونش راهی شد.
***
تونی چند قدم رفت و وقتی صدای موتور اولیو شنید و از رفتنش مطمئن شد رفت داخل یکی از کوچه ها و با نیش باز گوشیشو در اورد.از لحظه ی اول تو نخ اولیور بود و ازینکه باهاش وقت گذرونده بود حس رضایت میکرد.شماره ای گرفت و وقتی دکمه ی تماسو فشرد اسم هوپ روی صفحه گوشیش نمایان شد.بعد از دوتا بوق خوردن هوپ همراه با خمیازه ای گفت
+صبح بخیر قربان...در خدمتم
_صبح بخیر تپل من،چهار راه مایلز منتظرتم،۱۰ دقیقه ای اینجا باش
+این موقع صبح اونجا چیکار میکنین قربان!تکون نخورین تا بیام
_نمیخورم،سر راهت دوناتم بخر
+ساعتو نگاه کردین؟
_من این حرفا حالیم نیست
و قطع کرد
***
اولیور به اپارتمانش رسیدو بطریای ودکا رو که توی راه پله های انباری رها کرده بود برداشت.رفت سمت اپارتمانش .وارد که شد بطریارو با پاکتش گذاشت روی اپن و خودشو انداخت روی تخت.خستگی جسمی شدیدیو حس میکرد و فقط دعا میکرد بتونه حداقل یک ساعتیو بدون قرص بخوابه.روز عجیبی واسش بود.بعد از مدت ها حس کرد کمی به زندگی نرمال نزدیک تر شده.صبح با همسایه سکس داشته بود،یک ماموریت دیگه رو بی دردسر به پایان رسونده بود،با همکاراش معاشرت کرده بود،توی بار با یک ادم جدید اشنا شده بود.اون ۵ سال و چند ماهی که برگشته بود اونقدر عوض شده بود که حتی فراموش کرده بود زندگی واقعی چه معنیو حسی داره.اما دوباره حرف ناتاشا توی سرش تکرار شد."چرا از ادما فرار میکنی؟"
شاید وقتش بود که فرارو تموم کنه.مگه واسه شروع دوباره از شهرشون و پیش خواهرش فاصله نگرفته بود؟شاید وقت یک قدم به سمت جلو بود.شاید وقتش بود واقعا تبدیل به تاد بشه و به تاد فرصت بده تا به جلو حرکت کنه.توی افکارش اونقدر غرق شد که متوجه نشد کی پلکاش سنگین شد و به خواب فرو رفت.

mysterious  manWhere stories live. Discover now