مارگو که کمی حالش جا اومد از اولیور خواست که روشو برگردونه و لباسشو پوشید.
_حالا میتونی برگردی...
الیور با حوله و لیوان شیرش که لب نزده بود برگشت و چند ثانیه ای توی سکوت به هم چشم دوختن.مارگو روی نگاه کردن بهشو نداشت و سرشو پایین انداخته بود و خجل موهاشو پشت گوشش هدایت کرد.اولی که حس کرد الان وقت مناسبیه واسه صحبت کردن لیوان شیرشو سمت مارگو گرفت
+شیر؟
مارگو که چند دقیقه پیش بالا اورده بود سریع ردش کرد
_نه ممنون..
باز سکوت شد.اولیور نمیدونست چجوری سر صحبتو باز کنه که انگار مارگو کمکش کرد و پیش قدم شد
+اوووم بابت،این دو بار...چیز..متاسفم،حتما با خودت فکر میکنی که من چه ادم....
_من هیچ فکری درموردش نکردم...
+خوبه .بدون اینا...کاملا بی معنی بوده...من اصلا کسیو دوست دارم...
_قطعا...منم
اولیور کیو دوس داشت خودشم اون لحظه نظری نداشت و فقط برای اینکه اوضاع رو به راه بشه و ازون حالت در بیاد اونو گفته بود.
مارگو خنده ی عصبی کرد و دوباره موهاشو داد پشت گوشش.انگار تیک داشت یه جورایی.
+خب پس،من دیگه برم،بای.
و دست ارومی براش تکون داد.اولیور هم در جواب همون کارو کرد و مارگو از اپارتمانش خارج شد.
وقتی که رفت اولی نفس راحتی کشید و یک ثانیه اومد خودشو بندازه توی تخت که گوشیش دوبره زنگ خورد.یادش اومد بیشتر از چند دقیقه ثورو منتظر تماسش نگه داشته
سریع جواب داد
+هی مرد،ببخشید اگه زنگ نزدم...
ثوراول با خنده بعد مرموزانه گفت
_اشکال نداره برو...ببینم کی هست حالا اون لیدیه خوش بخت؟
+چی؟کدوم؟
تازه فهمید اومد صدای جیغ مارگو رو شنیده.مغزش در لحظه کار نکرد و با کمی مکث بود
+اها سر وصدارو میگی...تلویزیون بود اون
ثور که از لحن و البته توضیح دادن زیادی اولی متوجه شد داره میپیچونه با خنده گفت
_باشه من باور کردم پسر...!زنگ زدم ببینم چیکاره ای امشب؟
+چرا
_میخواستم برم بار گفتم تنهایی نمیچسبه.اگه خانوم تلویزیون میزاره البته!
اولیور اولش خواست قبول نکنه ولی نا خود اگاه یاد تونی دوست جدیدش افتاد و همین موضوع انگار باعث شد نتونه نه بگه.با اینکه تونی گفته بود اخر هفته ها گاهی به اونجا سر میزنه و بعید میدونست اونشب اونجا پیداش شه.شاید هم حس کرد بعد از اتفاقات امروز اونم نیاز داره به نوشیدنی...
