تونی از ماشین پیاده شد و هوپو مرخص کرد.داخل برج استارک شد.توی لابی خونه نگهبان که پاهاشو دراز کرده بود با دیدنش سریع از جاش بلند شد و تونی بهش تیکه انداخت
+به استراحتت برس...
و سوار اسانسور شد وکلید طبقه اخرو که محل زندگیش بود فشرد.طبقه های دیگه شامل ازمایشگاهاش و کارگاهاش و کلکسیون ماشیناش وکتاب خونه ی بزرگش و یک سالن سینمای خصوصی و استخر وسالن ورزشیش بودن.
در اسانسور باز شد و تونی وارد خونش شد و با ورود به خونه ی بزرگش که سرو تهش معلوم نبود اهی صدا دار کشید.
توی خونه ی به اون بزرگی همه چی داشت اما هر وقت وارد اون خونه میشد چیزی که بیشتر از همه بزرگ به نظر میرسید "تنهاییش" بود.از ۱۷ سالگی که پدر و مادرشو توی تصادف از دست داده بود به این وضع عادت کرده بود.اون روز نحسو هیچوقت فراموش نمیکرد.اون روز برای پدر و مادرش کام اوت کرده بود و با پدرش یه دعوای مفصل کرده بودن.اما اخرین چیزی که از مادرش به خاطر داشت سکوت سنگینش بود.بعد از اون روز دیگه هیچوقت نتونسته بود مردیو به زندگیش راه بده و حتی به کسی اجازه بده از گرایشش باخبر بشه،البته به جز رفیق صمیمیش لوکی. چون همیشه عذاب وجدان داشت و حس میکرد اگه با مردی وارد رابطه بشه روح پدر و مادرشو عذاب داده.اما خب گرایشش همیشه وجود داشت و دیشب هم حسابی جذب مرد ساکت توی بار شده بود که یک ساعت پیش باهاش موتور سواریم کرده بود.
مستقیم رفت توی اشپز خونه و قهوه جوشو روشن کرد
+جارویس پسرم واسه ناهار برگر دوبل سفارش بده،یه پیتزام واسه لوکی سفارش بده و بگو بفرستن خونش...
_بله،قربان
+ببینم قراره شب با اون دختره که اسمش یادم نیست...
_خانوم الکساندرا قربان
+اره اره همون،کنسلش کن.امشب بابایی میخواد بخوابه
_قربان یه بار دیگه هم کنسل کردین،از نظر روانشناختی ممکنه ایشون...
+خیلی خب خیلی خب،ازین به بعد بروزرسانی اخبار روانشناختیتو خاموش میکنی.همین مونده تو به من این چیزارو بگی!خودم بهش زنگ میزنم
_پردازش روانشناختی لغو شد...
+افرین
گوشیشو از جیبش در اورد و شماره الکساندرا که توی یکی از مهمونیای سرمایه دارا باهاش اشنا شده بود و قرار بود باهاش رابطه ی یک شبه ای مثل تمام دخترای دیگه داشته باشه رو گرفت.بعد از سه بار زنگ خوردن جواب داد.با صدای نازکش کش دار گفت
_الووو،بفرمایین
تونی صدای بی انرژی به خودش گرفت و گفت
+سلام خانوم الکساندرا،تونی استارکم
_سلام!حالتون چطوره؟
+خوب نیستم...امروز بهم خبر دادن دوس دختر سابقم تومور مغزی گرفته و امیدی بهش نیست،امشب قراره عملش کنن،خواسته که من کنارش باشم...از انسانیت به دوره که درخواستشو رد کنم،اینطور نیست؟
دختره که کاملا جا خورد
_اوه...متاسفم...امیدوارم عملش موفقیت امیز باشه.اگه کاری از دستم برمیاد حتما بگین
+اوه مادام ممنونم...شما چقدر فهمیده ای!مرسی و شب بخیر
و سریع قطع کرد.همیشه ازین روش استفاده میکرد و تاحالا چندین تا دوس دختر فرضیو به اتاق عمل برده بود تا قرارایی که حوصلشونو نداشت کنسل کنه.و خوبیش این بود که اگه میخواست کلا طرفو بپیچونه بهش میگفت که با همون دوست دخترش بعد عمل موفقیت امیزش بک زدن!
گوشیو که کنار گذاشت قهوه ای برای خودش ریخت و روی کاناپه جلوی تلویزیون انداخت ...
