17

1.4K 255 35
                                    

با سوزش بین دنده هاش بیدار شد‌ و ملافه‌های سفید رو بین مشتش گرفت و تن رنجورش رو جمع کرد و پلک‌های نیمه خیسش رو محکم بهم فشار داد و اشکی که توی چشمش حلقه زده بود از گوشه چشمش سر خورد و آروم آروم پایین اومد.

با متوقف شدن دردش پلک هاش رو باز کرد و نفس نفس زد.
انگشت‌های لرزونش رو بالا آورد و ماسک اکسیژن رو از روی صورتش برداشت و هوا براش سنگین و سنگین‌تر شد.

نمیفهمید چه اتفاقی براش افتاده‌. دستش رو به لبه تخت گرفت و آروم آروم بلند شد و سمت دستشویی رفت. به صورتش آب زد و هوا بیشتر از قبل از ریه‌های بی‌جونش دور شد.

سرفه هاش شروع شدن و هر لحظه بیشتر میشدن. حوله‌ی تمیزی که کنار شیر آب بود رو برداشت و جلوی دهنش گرفت و به لب هاش فشار داد تا صدای سرفه‌هاش رو خفه کنه و باعث نگرانی پدربزرگ و مادربزرگش نشه.

مزه‌ی آهن مانند خون توی دهنش پخش شد و با هر سرفه گلوش تیر کشید.

حوله‌ رو برداشت و سرخی خونی که توی دهنش جمع شده بود به سفیدی سینک مقابلش حمله کرد. کیا با چشم های گرد به حجم خونی که از بین لب هاش می‌چکید نگاه کرد.

هیچ وقت گلوش اینقدر خون نیومده بود. دستش رو روی قفسه سینش گذاشت و فشار داد تا دردش آروم بشه.
با فکر کردن به بیمارستان و دوباره بستری شدن چونش  لرزید و توی چشم های کم رمقش اشک جمع شد.ا

قطره های اشکش به سمت گونه‌هاش سرازیر شدن و بین گریه هاش سعی میکرد حوله‌ای که به رنگ قرمز در اومده رو با آب سرد تمیز کنه تا به چشم مادربزرگش نیاد.

کلافه شد و حوله رو توی سینک پرت کرد و به در تکیه داد و سرش رو توی دستش گرفت.
الان نمیخواد به بیمارستان برگرده. فقط چندتا امضای دیگه میخواد.

اگه بستریش کنن نمیتونه امضا هاش رو بگیره و اگه بدون امضا هاش توی قبر بذارنش همه چیز تموم میشه.
اهمیتی نمیده که جهنم یه جای گرم و سوزان باشه یا یه جایی که تنهای تنها رها شده باشه یا مکانی که اتفاق های بد زندگیش تکرار میشن؛ میدونست جهنم یعنی درد و دیگه درد نمیخواست.

حتی بهشت هم نمیخواست. دلش یه خوابِ عمیق و همیشگی به دور از سر و صدا و زجر و آدم های دیگه میخواست تا هیچ وقت بیدار نشه‌؛ انگار اصلا وجود نداره.

ای کاش هیچ وقت به دنیا نمیومد.

پشت دستش رو روی گونه هاش کشید تا اشکش رو پاک کنه و به آب سردی که از شیرِ فلزی خارج میشد خیره شد‌.
دستش رو آروم جلو برد و زیر قطره‌های آب برد و به حس لمسِ سرما فکر کرد.

روزای اول شیمی درمانی همه چیز همین قدر سرد حس میشد‌.

خونی که روی لب هاش نشسته بود رو پاک کرد و دوباره به صورتش آب زد. میفهمه که وقتی نداره و باید زودتر امضا هاش رو کامل کنه.

کفن پوشWhere stories live. Discover now