های بچز🥤لطفا ووت و کامنت فراموش نشه🧡
●○●○●○●○●○●○●○●○●○
_لیام داره دیر میشه باشه؟ از روی درخت بیا پایین تا برسیم به کلاس کوفتیمون!
پسر بی توجه به صدای بهترین دوستش ، اب نباتشو با شدت بیشتری مک زد و از موزیک پخش شده توی گوشش لذت برد.
_لعنت بهت لیام امروز امتحان داریم!
_هوی!
_خیلی خب.. ازت متنفرم.. بخاطر حرف زدن با جیمی معذرت میخوام. میدونی که تو بهترین دوستمی و تا اخرش بهترین دوستم میمونی؟ پس حسودی به جیمی بی فایدس!
لیام یکی از پاهاش رو از درخت اویزون کرد و با مکث پایین پرید.
با دست کشیدن به پیرهنش، اونو تکوند و برگ سبزی رو از بین موهای شکلاتیش جدا کرد.
_لیام.. شنیدی چی گفتم؟
لی_کامان مکس قراره تا فردا هی تکرار کنی؟ میدونم بهتر از من برای تو پیدا نمیشه چون محض رضای فاک تو خیلی غیرقابل تحملی.. پس بخشیدمت!
_عوضی!
دستشو دور گردن لیام پیچید و موهاشو بهم ریخت. صدای خنده جفتشون توی فضای ساکت حیاط پخش شد و لیام با مشت محکمی که توی شکمش زد خودشو از پسر جدا کرد.
لی_دانشگاه منتظرمونه. میخوام ببینم چجوری برای گرفتن نمره بهم التماس میکنی مکسی!
لیام با لحن مسخره ای رو به مکس گفت و قبل اینکه اون پسر بخواد مشتشو تلافی کنه، کیفشو روی شونش انداخت و سمت دانشگاه دویید.
اونجا هایگیت بود، شهر خیلی کوچیک با ادمایی که به راحتی همدیگه رو میشناختن. اداره های پلیس خلوت بود و خبری از جرم و جنایت نبود.
ادمایی از جنس آینه که به راحتی بهم اعتماد میکردن و همدیگه رو تا جایی که ممکن بود تنها نمیذاشتن.
اما عجیب ترین چیز در مورد هایگیت ، عمارت قدیمیای بود که شبها از اون صدای عجیبی به گوش میرسید و باعث ترس مردم شهر میشد.
عمارتی که سالها بود هیچکسی توی اون زندگی نمیکرد و مردم هم از ترسشون بهش نزدیک نمیشدن.
تو هایگیت درسته نوجوان و جوان های بازیگوش زیادی پیدا میشدن ، اما لیام با همشون فرق داشت.
اون میرقصید ، مواد میکشید ، ورزش میکرد ، درس میخوند و بعضی وقتا جوری حرصت میداد که از دستش بخوای سرتو به دیوار بکوبی.

YOU ARE READING
I'm Fucking God
Fanfiction"عروسک مسحور کننده ای مثل تو باید مرگی به زیبایی خودش داشته باشه شکلات و مطمئن باش براش بهترین برنامه رو دارم!" فانتزی (ومپایر، گرگینه)، اسمات. زیام/لری. زویی تاپ. تموم شده.