13_Curse

750 206 251
                                    


هی بچز🙌

لطفا ووت و کامنت فراموش نشه💛

●○●○●○●○●○●○●○●

دمپاییای خرگوشیشو از توی ساک بیرون اورد و پوشید. دستشو لای موهاش کشید و با بهم ریختنشون سمت در اتاق رفت. لباسشو با سرهمی خرسی ای عوض کرده بود و حالا کیوت تر از همیشه از پله ها پایین میرفت.

تصمیم گرفته بودن فعلا به خونه برنگردن و به تام اطلاع دادن مدتی رو توی کلبه خانوادگی کنار جنگل میمونن.
اکثرا اون مرد بهشون کاری نداشت و بعد از مرگ مادرشون تنها چیزی که لیام ازش دیده بود عصبانیت بود.

هز_بیا اینجا لیام.

هری با دیدن لیام که به جمع نزدیک میشد گفت و به کنارش اشاره زد. نیم ساعتی میشد که حالش بهتر شده بود و اینو فقط مدیون مراقبتای لویی بود.

زی_بیا اینجا لیام!

با بلند شدن صدای زین، لیام کمی مکث کرد و با شک به هری و زین خیره شد. نمیتونست انتخاب کنه و از عکس العمل جفتشون میترسید. پس قبل از اینکه بحثی پیش بیاد قدماشو سمت لویی برداشت و کنار مرد به زور خودشو جا کرد.

لو_خیلی خب! یه سری چیزا رو باید بهتون اطلاع بدم اول! دعوا و بحث با همدیگه نداریم، دوم! تو کارای همدیگه دخالت نمیکنیم، سوم! بیرون رفتن از خونه رو باید اطلاع بدیم. حداقل یک نفر از جمع باید زمان خروج و مکان رو بدونه، چهارم! به هرقیمتی که شده باید از همدیگه محافظت کنیم.

لویی نگاه معنی دارشو به زین داد و با دیدن نگاه خیره اون مرد روی لیام نفس کلافه ای کشید. داداش کله شقش جز پادزهر چیز دیگه ای رو میدید؟!

لو_روی صحبتم با توئه زین! اگر هر اتفاقی برای لیام بیفته مسئولیتش گردن توئه! پس حواست به رفتارت باشه.

زی_خیلی خب داداش کوچیکه! باور کن جمله هاتو حفظ شدم.

زین با یادآوری کوچیک بودن لویی بهش طعنه زد و لیام کمی روی مبل جا به جا شد. حس اینکه براش تصمیم بگیرن مزخرف بود و لیام نمیتونست تحمل کنه. از کِی نیاز به بادیگارد داشت؟

همین که هری تمام زندگی مواظبش بود بس نبود که الان دونفر دیگه اضافه شدن؟!

هز_و شما دوتا حق ندارید بدون اجازه ما ذهنمون رو بخونید.

لویی با شنیدن صدای بیبی عصبانیش دستشو دور کمرش انداخت و بوسه ای روی شقیقش زد. کمی مکث کرد و به نیمرخش خیره شد.

لو_نگران نباش دارلینگ، اینجا جمع شدیم تا زین ذهن های شما رو قفل کنه. اینجوری خیالتون راحت میشه که ما چیزی نمیفهمیم.

نیشخند محوی روی لبای زین شکل گرفت و روی مبل لش کرد. یکی از دستاشو بالای مبل گذاشت و زبونشو طبق عادت روی دندون نیشش کشید.

I'm Fucking GodOnde histórias criam vida. Descubra agora