تهیونگی:
چرا باید تو این خانواده به دنیا میومدم؟
اینهمه کشور، اینهمه شهر، اینهمه خانواده.. چرا باید تو این خانواده چشمام رو به روی این جهان فاکی باز میکردم؟
اصلا چرا به دنیا اومدم؟
همش تقصیر پدرمه..چی میشد از کاندوم استفاده می کرد؟
یعنی گرفتن یه کاندوم انقدر سخت بود؟
شاید داروخونه باز نبود ولی مگه مجبور بودین اون شب برین رو کار؟
اصلا چرا با مادرم ریخت رو هم؟ مادرم چی توش دید که باهاش ازدواج کرد؟
هرچند اون بی احساس ها چیزی از عشق نمیدونن.. فقط پول و کار رو میشناسن!
شما:
نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت ಥ_ಥ
تهیونگی:
خوشحال؟!!
شما:
آخه بعد از اون شب این اولین باریه که تو اول پیام میدی
(´༎ຶ ͜ʖ ༎ຶ ')♡
تهیونگی:
همیشه کاری میکنی که منِ پرحرف، حرف واسه گفتن کم بیارم!
شما:
همه جلوی جذابیت های من کم میارن.. طبیعیه تهیونگی(≡^∇^≡)
تهیونگی:
الان مثلا من از کجا جذابیت هاتو دیدم؟! :/
شما:
جذابیتم حتی از پشت گوشی هم نمایانه☞ (¬‿¬)☞
تهیونگی:
:))))
شما:
ولی شاید اون شب بارون میزد..
تهیونگی:
کدوم شب؟!
شما:
همون شبی که بابات کاندوم نگرفت
شاید بارون میزد نتونست بره داروخونه تا کاندوم بخره D:
تهیونگی:
😂
شما:
یمسمسممشمشوش
تهیونگی:
چته
شما:
خندیدی ( ;∀;)
تهیونگی:
اوکی بذار ابنو بهت بکم... تنها کسی که باعث مبشه عادی باشم و بخندم.. تویی!
شما:
خوشحالم که اون شب بارون میزد (ಥ ͜ʖಥ)
تهیونگی:
ها؟! چرا؟
شما:
چون بابات نتونست اون شب کاندوم بخره! (´༎ຶ ͜ʖ ༎ຶ ')♡
Seen
YOU ARE READING
ℂ𝕣𝕒𝕫𝕪 𝕂𝕚𝕞
Fanfiction[𝐂𝐨𝐦𝐩𝐥𝐞𝐭𝐞𝐝] Over thinking:⇘ به حالتی گفته میشود که شخص نشخوار فکری دارد و به کماهمیت ترین چیز ها، ساعت ها فکر میکند. کیم تهیونگ تقریبا از دبیرستان با این مشکل مواجه شده بود و حالا که ۲۱ سالش بود، دیگه نمیتونست تحملش کنه..همه ی اطرافیانش...
