تهیونگ هنوز هنگ بود. اونها به طور غیر منتظره ای همدیگه رو بوسیده بودن و بعدش مادرش اومده بود و داماد صداش کرده بود و حالا برای فردا شام دعوتشون کرده بود که با بقیه آشناشون کنه؟ این یه خوابه یا یه جوک؟!
چند دقیقه ای میشد که خانم جئون بعد از کلی اذیت کردنشون رفته بود و حالا جونگکوک و تهیونگ تنها شده بودن.
جونگکوک که سکوت طولانی تهیونگ و نگاه ماتش به میز رو دید، تک سرفه ای کرد و گفت:
-تهیونگی
تهیونگ تکونی خورد و از فکر بیرون اومد. به طرف جونگکوک که کنارش روی مبل سه نفره نشسته بود برگشت. کِی اومده بود و کنارش نشسته بود؟!
+بله؟
جونگکوک پلکی زد و با استرس به گردنش دست کشید:
-ما خب.. همدیگه رو بوسیدیم و این یعنی اینکه..
تهیونگ پلک آرومی زد:
+یعنی اینکه؟
جونگکوک با شنیدن حرفش اخمی کرد و به چشماش نگاه کرد:
-چرا همیشه حرفای سخت رو گردن من میندازی؟ ایندفعه خودت بگو!
تهیونگ لبهاش رو روی هم فشار داد و بعد از کمی تعلل تصمیم گرفت که به حرف بیاد:
+اون شبی که برای اولین بار بهت پیام دادم رو یادته؟
جونگکوک با یادآوری اون شب که با صدای نوتیف های پشت سرهم موبایلش از خواب بیدار شده بود لبخند کوچیکی زد و سرشون تکون داد:
-یادمه از خواب ناز بیدارم کردی، چطور؟
تهیونگ چشم غره ای بهش رفت:
+اون شب قرار بود زندگیمو تمومش کنم اما.. اما حرفهای تو نذاشت. برای همین بهونه آوردم که ساعت از دوازده گذشته و فردا اینکارو انجامش میدم.. اما فرداش هم نتونستم!.. حتی پسفردا.. پیامهات مدام جلوی چشمام بود و اینکه بلاخره کسی پیدا شده بود که هرچند بخاطر ترحم، اما میخواست به حرفام گوش بده دست و دلم رو لرزونده بود.
تهیونگ دستش رو بالا آورد و چتری های جونگکوک رو که حالا کمی بلند شده بودن، پشت گوشش داد:
+اون اوایل باهات بد برخورد میکردم تا تمومش کنی. من میخواستم خودمو بکشم ولی پیامهای تو نمیذاشت! از یک طرف خودخوری میکردم که چرا دست از سرم برنمیداری و از طرفی دوسش داشتم.. پیامهاتو میگم. چشاشو!
کلمه ی آخرشو با خنده گفت و به چشم های درشت جونگکوک که با کنجکاوی به حرفاش گوش میداد اشاره کرد.
جونگکوک چین ریزی به بینیش داد و خندید.
-خب بعدش؟!
تهیونگ با انگشت اشاره اش ضربه ی نرمی به چونه ی پسر زد:
+بعدش؟ هیچی.. بعدش یه پسره ی پرروی خل و چل قِل خورد اومد تو قلبم واسه خودش جا باز کرد! اینو زمانی فهمیدم که دستتو بریده بودی و باهام تماس گرفتی تا دستت رو ببندی. جدی بلد نبودی دستت رو ببندی؟!
جونگکوک سعی کرد خنده اش رو بخوره و همونطور که به سقف نگاه میکرد سوتِ بیخیالی کشید.
تهیونگ با چشمای درشت شده به شونه اش کوبید:
+پسره ی عوضی تو.. تو از قصد کردی؟!
ESTÁS LEYENDO
ℂ𝕣𝕒𝕫𝕪 𝕂𝕚𝕞
Fanfiction[𝐂𝐨𝐦𝐩𝐥𝐞𝐭𝐞𝐝] Over thinking:⇘ به حالتی گفته میشود که شخص نشخوار فکری دارد و به کماهمیت ترین چیز ها، ساعت ها فکر میکند. کیم تهیونگ تقریبا از دبیرستان با این مشکل مواجه شده بود و حالا که ۲۱ سالش بود، دیگه نمیتونست تحملش کنه..همه ی اطرافیانش...
