E20

6.2K 1.1K 328
                                        

به محض ورود به وی آی پی تونست چهره ی یکه خورده سرخ شده ی پدرش و رنگِ پریده ی مادرش رو ببینه.
با اینکه استرس زیادی داشت، اما اینبار دیگه نمیخواست به خواست اونا زندگی کنه. شایدم کارش احمقانه بود و بعداً پشیمون می شد اما برای الان انگار دراگ زده بود چون خود عادیش هرگز چنین کاری نمی کرد. ترسو تر از این حرف ها بود. اما این پوسته برای محافظت از خودش لازم بود. اون نمی خواست که دوباره یه بازنده ی احمق باشه.

نیشخندِ شیطونی زد و آدامس خیالی رو توی دهنش جوید.
ای کاش حداقل یادش بود یه آدامس بادکنکی بگیره که بتونه بادش کنه و با صدای ترکوندنش روی اعصاب پدرش چرخ و فلک بزنه. به خوبی خبر داشت که پدرش از این کار متنفر بود.

+سلااام

این صدای بلندِ تهیونگ بود که توی سکوت سنگینِ اتاق طنین انداخت.
سه نفر غریبه ای که شامل زن و شوهر و دختر جوانی بودن، با بهت به تهیونگ نگاه میکردن و نمیدونستن چی بگن..

و در آخر این پدر تهیونگ بود که با دندون های روی هم فشرده، لبخند مصنوعی ای زد و گفت:
-چرا ایستادی پسرم.. به پدر نامزدت ادای احترام کن!

تهیونگ صورتش رو جوری جمع کرد که انگار چندشش شده، البته واقعاً هم شده بود اما تلاشی برای مخفی کردنش نکرد. نیم نگاهی به مرد نیمه کچلی که با اخم نگاهش میکرد انداخت و کمی سرش رو مثلاً به نشونه ی احترام خم کرد.

ولی هرکسی که تو اتاق بود متوجه ی اکراه تهیونگ شده بود و این نه تنها جو رو سنگین تر کرد، بلکه باعث شد آقای مین، همون مردک نیمه کچل به حرف بیاد:
_پسری که میگفتی اینه کیم؟!

تهیونگ با نیشخند به قیافه ی کبود شده ی پدرش نگاه کرد و سرخوشانه به سمت میز رفت و با کشیدن صندلی به عقب، روش نشست.
رو به دختری که پنیک کرده بود و بهش خیره بود لبخند هیزی زد و مستقیم به قفسه ی سینه اش خیره شد:
+دختری که میگفتی اینه پدر عزیزم؟!

دختر بیچاره خودش رو جمع کرد و با بیچارگی به مادرش خیره شد.
مینِ کچل دستش رو روی میز کوبید:
_ادب بهت یاد ندادن بچه؟!

تهیونگ با تفریح بهش نگاه کرد:
+تو تیمارستان مگه ادب هم یاد میدن؟

_تی.. تیمارستان؟؟

تهیونگ با خنده نیم نگاهی به پدرش انداخت و دوباره به مین خیره شد:
+پدر عزیز و خوبم بهت نگفته؟ ای وای..کار زشتی کردی بابا. دروغ گفتن کار بدیه.

نوچ نوچی کرد و لبش رو گزید:
+تو خانواده ی کیم، معروف به کیمِ دیوانه ام.. چطور نمیدونستی؟ من نصف عمرم توی تیمارستان بودم!

خب حالا نصف عمرش رو هم که نه.. ولی یکم مبالغه که اشکالی نداشت، داشت؟!

مین دندون هاشو روی هم فشرد و خیره به پدر تهیونگ که حالا رنگش پریده بود گفت:
_این بی احترامی رو چطور توضیح میدی کیم؟

ℂ𝕣𝕒𝕫𝕪 𝕂𝕚𝕞Where stories live. Discover now