دستاش میلرزید و نفساش به شماره افتاده بود.
خودش هم نمیدونست که چجوری از دهنش.. نه در اصل از دستش در رفته که به جونگکوک گفته بهش زنگ بزنه. واقعا چی پیش خودش فکر می کرد که چنین چیزی رو ازش خواسته بود؟!
الان که جونگکوک بهش زنگ زده بود تردید داشت که جواب بده، ولی بلاخره که چی.. اون بچه خونریزی داشت و حتی بلد نبود که چجوری دستش رو ببنده!
نفس عمیقی کشید و بلاخره دستش رو روی آیکون سبز رنگ گذاشت و به سمت بالا کشیدش.
به محض اینکه موبایل رو کنار گوشش گذاشت صدای مخلوط با دردی رو شنید و باعث شد که ریزش چیزی رو از قفسه ی سینه اش به سمت شکمش حس کنه! احتمالا از استرس بود.
+سلام تهیونگی هیونگی هیونگ
-س.. سلام
+هی تو خیلی صدات قشنگه وای چرا زودتر بهت زنگ نزدم!
آب دهن تو گلوی تهیونگ پرید و به سرفه انداختش. با دستش جلوی دهنش رو گرفت که صدای سرفه هاش به گوش جونگکوک نرسه ولی اون زرنگ تر از این حرفا بود که با خنده گفت:
+تو خیلی شیرینی تهیونگی!
«تو خیلی شیرینی تهیونگی! » این جمله چند بار توی مغز تهیونگ اکو شد و لحظه به لحظه تپش قلبش رو بالا تر برد.
از اون طرف جونگکوک موبایلش رو بین سر و شونه اش نگه داشته بود و توی جعبه ی کمک های اولیه دنبال چسب زخم میگشت.
+تهیونگی این خونش بند نمیاد.. طبیعیه؟
تهیونگ با دست به پیشونیش کوبید تا از هپروت در بیاد و بتونه به جونگکوک کمک کنه تا از خونریزی نمرده!
-کجا.. کجاتو بریدی؟
+انگشت اشاره ی دست چپم
-خیلی خب..یه باند پیدا کن
+باند؟ مگه چسب زخم نمیخواد؟
-هی تو داری میگی خونریزیت زیاده! اونوقت میخوای با یه چسب زخم سر و تهش رو هم بیاری احمق؟!
جونگکوک ریز خندید و باندی از جعبه در آورد:
+گرفتمش هیونگی.. حالا چیکار کنم؟!
-اول با بتادین و پنبه دور زخمت رو تمیز کن.
+بتادین؟!
-نگو که باید برات توضیح بدم که بتادین چیه!
+میدونم میدونم شوخی کردم حرص نخور
جونگکوک با خنده اینو گفت و موبایلش رو روی میز گذاشت.
بعد از اینکه تماس رو روی حالت بلندگو گذاشت، با بتادین و پنبه به سمت سینک رفت و سعی کرد با انگشتای دست راستش که از گچ بیرون مونده بود، دستش رو ضدعفونی کنه.
+آی آی
-چیشد؟!!
جونگکوک با درد خندید و هیسی کشید:
+هیچی یکم دستم سوخت.
پنبه رو توی سطل زباله انداخت و دوباره به سمت میز رفت:
+هیونگی بتادین رو زدم، حالا چیکار کنم؟
تهیونگ حس میکرد با شنیدن صدای درد آلودِ جونگکوک، قفسه ی سینه اش تنگ میشه.
نفس عمیقی کشید و سعی کرد هرچه زودتر به جونگکوک کمک کنه تا باند رو دور انگشتش ببنده.. به نفعش بود تا این مکالمه هرچی زودتر تموم بشه وگرنه تهیونگ شک نداشت که اگه این مکالمه بیشتر از پنج دقیقه دیگه ادامه داشته باشه، مشکل قلبی پیدا میکنه!
VOUS LISEZ
ℂ𝕣𝕒𝕫𝕪 𝕂𝕚𝕞
Fanfiction[𝐂𝐨𝐦𝐩𝐥𝐞𝐭𝐞𝐝] Over thinking:⇘ به حالتی گفته میشود که شخص نشخوار فکری دارد و به کماهمیت ترین چیز ها، ساعت ها فکر میکند. کیم تهیونگ تقریبا از دبیرستان با این مشکل مواجه شده بود و حالا که ۲۱ سالش بود، دیگه نمیتونست تحملش کنه..همه ی اطرافیانش...
