چند روز از اتفاقات بین من و مادرم و جونگکوک میگذشت تقربیا یه هفته بود که جونگکوک رو ندیده بودم
برای خرید بیرون رفته بودم ده دقیقه بعد، واردِ مجتمع آپارتمانیم شدم و پارک کردم.
چشمهام مستقیم به سمت جیپِ جونگکوک رفتند. خونه بود و
بخشی از وجودم میخواست در خونشو بزنه و فقط...
نمیدونم... حرف بزنه.
از پله ها بالا و به سمت راهروی مُسَقَفی که به درِ آپارتمانم
منتهی میشد، رفتم. توی جیبم دنبال کلیدهام گشتم و درست
وقتی صدای بلندِ مردی رو از فاصله یکی دو متری توی
راهروی پشتِ سرم شنیدم، پیداشون کردم.
»جیمین، یه لحظه صبر کن!«
چرخیدم، تقریبا انتظار داشتم پسری که تو فروشگاه بهم گیر داده بود رو ببینم. آماده بودم تا به
خاطرِ اینکه مثل یه آدمِ موذیِ چندش تا خونه تعقیبم کرده
توبیخش کنم اما همونطور که پسرِ خوش قیافه ای، که به
آرومی به سمتم میدوید، رو تماشا میکردم حقیقت برام
آشکار شد.
برای لحظهای خشکم زد و بعد به خودم اومدم. سعی کردم
کلیدو توی قفل فرو ببرم اما دستپاچه شدم و روی زمین
انداختمشون.
اون اینجا ایستاده بود، یانگ ، بلند قد و خوش تیپ، در
حالی که شلوار و پیراهنی سیاه تنش بود و موهاش روی
پیشونیش ریخته بودند، و چشم های یخیش برق میزدند.
مثل قبل بود اما لاغرتر و محکم تر، وقتی چونهاشو جلو داد
یه جور گرفتگی توی چهره اش بود.
البته، بعد از ماجرای هتل به طور گذرا توی پِتِل دیده بودمش.
یک بار وقتی داشتم توی پمپ بنزین باکمو پر میکردم تا به
رالی برگردم و یه بار دیگه توی محله. اون منو دید
زده بود اما هیچ وقت باهام حرف نزده و حالا شنیدن صداش
شوکه کننده بود.
»نزدیک تر نشو وگرنه اینقدر داد میزنم تا یه نفر با پلیس
تماس بگیره.«
با عصبانیت کلمات رو بیان کردم اما از درون داشتم
میلرزیدم.
دستهاشو بالا گرفت و گفت:
»صبر کن. من نمیخوام آسیبی بهت برسونم. فقط
میخواستم بیام و سلام کنم. احیانا اگه این خبر خوشو
نشنیدی باید بگم که، از دوشنبه من هم دانشجو دانشگاه تو
میشم. از دانشگاه نیویورک اخراج شدم. ظاهرا زیادی پارتی
میرفتم، و همونطور که میتونی تصور کنی، بابا خیلی از این
موضوع هیجان زده نشد.«
لبخند کجی بهم زد، انگار که انتظار داشت من هم باهاش
لبخند بزنم.
ادامه داد:
»بگذریم، تازه به یه آپارتمان همین نزدیکی ها اسباب کشی
کردم. نمیتونستم بهت نزدیک باشم و سراغت نیام، جیمین.
ما یه زمانی با هم قرار میذاشتیم. اوقات خوبی با هم داشتیم.
از دیدنم خوشحال نیستی؟«
لهجه خفیفِ جنوبیش مثل موج باهام برخورد کرد و باعث شد
حالم بد بشه.
اون دیوونه بود؟ نمیدونست با من چی کار کرده؟
همونطور که تمامِ دنیا روی محورش کج میشد دل و روده ام بهم پیچید، و فقط با تکیه دادن به در آپارتمانم بود که تونستم
صاف بایستم.
حمله عصبی به سراغم اومد.
خدایا. غش نکن.
در حالی که نفس نفس می زدم گفتم:
»ازم دور شو. همین حالا!«
داشتم نفس کم می آوردم. قلبم به شدت میتپید.
توی پارکینگ منتظرم مونده بود؟
به نظر می رسید حتی اگه بخوام داد بکشم، نمیتونم اینقدر
هوا توی ریه هام جمع کنم که این کارو بکنم. یه جورایی به
سختی تونستم خم بشم و کلیدهامو بردارم.
لبخند زد، چشمهاشو روی بدنم چرخوند و نزدیک تر اومد و
گفت:
»جیمین، هنوز مثل قبل زیبایی. امیدوارم خیلی زود بتونیم
راجع به گذشته ها با هم حرف بزنیم.«
همونطور که ترسم افزایش پیدا میکرد دستم کلیدها رو
محکمتر فشرد. دستمو دورِ کلیدهام مشت کردم و بهش
نشون دادم.
»حتی یک سانت هم جلوتر نیا.«
خندید و دستشو روی دیوارِ پشت سرم گذاشت و گفت:
»تو هیچ کاری نمیکنی. خیلی ترسیدی. بعلاوه من نیومدم
اینجا که اذیتت کنم، فقط اومدم که به خاطرِ اومدن به دانشگاه
بهم خوش آمد بگی. همه اینجا میدونند که تو چه کوچولوی
جذابِ سکسی هستی؟ سکستو چطوری دوست داری؟
هِـــــم؟«
ازش کناره گرفتم، و با استفاده از دستهام قفسه سینهاشو به عقب هل دادم.
فقط اگه میتونستم به درِ آپارتمانِ جونگکوک برسم!
YOU ARE READING
My boxer_kookmin
Fanfictionاین رمان برگرفته و بازگردانی از یه رمان خارجیه حتی ممکنه بعضیا خونده باشن من پیشنهاد میکنم بخونیدش لطفا نظر بزارید و ووت فراموش نشه اگه خلاصه بگم داستان اسپویل میشه 💋❤❤❤❤❤
