جیمین جونگکوکو دید.
این یه جمله ی کوتاه درست به اندازه ی دیدار کوتاهشون بود اما پشتش دریایی از احساساتی شدن جیمین بود.
اونا درست به موقع به راهرو رسیدن.
جونگکوک با یه تیپ سرتا پا مشکی از آسانسور پیاده شد و به سمت در استودیوش رفت. تنها بود و تهیونگ باهاش نبود. جیمین مسخ شده بود و نفس هم نمیکشید.
انتظار میرفت جونگکوک از کنارشون بگذره و حتی بهشون نگاهی هم نندازه.
اما اون متوجه نگاه مشتاق پسر کوچکتر شده بود.
پس با خوشرویی بهشون سلام کرد و خسته نباشید گفت.
هرا جوابشو داد اما جیمین یک کلمه هم نگفت و همچنان بدون نفس بهش خیره بود.
تا وقتی در استودیوش بسته نشد نتونست نفس بکشه.
جیمین اون روز رو به سختی تموم کرد.
بعد از اینکه برگشتن بالا و به اتاق کارشون، رفتن، هرا خیلی با جیمین حرف زد و به قیافه جیمین ریز ریز خندید. اما جیمین زیاد متوجه ش نمیشد. حتی هرا سه مرتبه صداش کرد تا فایل کارهاشو بهش نشون بده و بعدم باز نفهمید که هرا چی میگه و داره ازش تعریف میکنه یا نه
همیشه فکر میکرد بعد دیدن جونگکوک خیلی باید ذوق زده بشه و کلی جیغ بزنه و بعدشم به هیونگ زنگ بزنه اما بعد دیدن جونگکوک خیلی ساکت شده بود.
بعد از تموم شدن تایم کاری سوار اتوبوس شد و به صورت شانسی یه جا انتهای اتوبوس پیدا کرد و نشست.
گوشیش زنگ خورد به صفحه نگاه کرد، هوبی هیونگش بود.
+جیمینا روز اول کاری چطور بود؟ تونستی ببینیش یا نه؟
جیمین با یه لحن خسته جواب داد
_خوب بود هیونگ، یه همکار مهربون دارم و حتی امروز موقع قرارداد فهمیدم حقوق و مزایای کمپانی از چیزی که فکرمیکردم هم بهتره.
هوسوک از لحن جیمین فهمید که یه چیزی درست نیست
+خب اینا که عالیه ولی چرا خوشحال نیستی؟نکنه چون نتونستی جونگکوکو ببینی؟ باید صبر داشته باشی جیمینا یه مدت...
جیمین حرفشو برید
_دیدمش هیونگ
+واقعاا؟ اینکه عالیهه
_دیدمش هیونگ. اون تو چشمام نگاه کرد، لبخند زد و سلام کرد. چند ثانیه ی کوتاه فوق العاده.
+پس این لحن ناراحت چی میگه؟
جیمین آهی کشید.
_هیونگ اون از نزدیک فوق العاده تر بود، زیبا و دست نیافتنی. ولی من ناامید شدم، تا قبل از اینکه ببینمش گاهی اوقات شبا موقع خواب رویابافی میکردم که ممکنه آسمون به زمین بیاد و من بتونم کنارش باشم اما الان متوجه شدم من هرگز نمیتونم به اون برسم اون یه خورشیده و من یه گل آفتابگردون، همیشه به اون نگاه میکنم اما هیچ وقت قرار نیست دستم بهش برسه.
+جیمینا، عشق خیلی قشنگه ولی باید بدونی معنای عشق هیچ وقت با وصال یکی نبوده. تو اگه با عشقت دنیا رو به جای بهتری برای معشوقت تبدیل کنی وظیفه ی عشق رو انجام دادی. به نظرم تو خیلی خوش شانسی میتونی تو کمپانیش کار کنی و بهش کمک کنی تا استیج های بی نقصی داشته باشه و همین برات کافی نیست؟ لبخند اون باید برای تو کافی باشه عزیزم.
YOU ARE READING
I feel blue
Romanceکاپل: کوکمین/ پایان یافته {خلاصه}: جونگکوک یه آیدل موفقه که مثل یه ماه توی شبای تاریک جیمین تابید و زندگی پوچش رو تغییر داد. و جیمین جونگکوک رو مثل یه بت پرستید. شانس به جیمین رو میکنه و اون میکاپ آرتیست کمپانی جونگکوک میشه. اما برای جیمین دیدن جون...
