جیمین با سرعتی باورنکردنی تمام وسایل مورد نیازش رو توی یه ساک ریخت و به هرا گفت که یه کار کوچیک تو طبقات بالا داره و سریع برمیگرده، به حدی عجله داشت که حتی یادش رفت باید برای هرا قیافه بگیره.
وقتی از پله ها بالا میرفت پر از هیجان بود و با اینکه اصلا بدذات نبود با خودش فکرمیکرد که ممکنه دوست دختر جونگکوک به خاطر برگشتش اون قدری ازش ناراحت بشه که بخواد باهاش کات کنه!
Show quoted text
پسر انگار که وقت دوش گرفتن هم نداشت چون بوی طبیعی بدنش با رایحه ی عطرش مخلوط شده بود و جیمین سعی می کرد کمتر نفس بکشه تا بیشتر تمرکز کنه.
با تموم شدن کارش نفسش رو به راحتی بیرون داد. نزدیک بودن به جونگکوک و لمس کردنش واقعا سخت بود و جیمین قطره های عرق رو که از کمرش به پایین سرازیر میشدن حس میکرد. بالاخره سرش رو بالا آورد تا به جونگکوک بگه کارش تموم شده اما با جونگکوک چشم تو چشم شد.
جیمین تازه میتونست معنی نگاه کهکشانی جونگکوک رو بفهمه. دلش میخواست به کهکشان چشم هاش تبعید بشه و همونجا برای همیشه زندگی کنه.
نفهمید چندوقته که توی نگاهش غرقه اما با گرد شدن چشم های جونگکوک فهمید که زمان از دستش در رفته.
میخواست چیزی بگه اما زبونش به گفتن باز نمیشد، جونگکوک هم کمی هل شد و دستی به گردنش کشید.
جیمین با دیدن این کارش فوری دست هاشو گرفت
+اسپری فیکس زدم هنوز خشک نشده.
پسر کوچیکتر سری تکون داد. بعد به دست های توهم گره خوردشون نگاه کرد. جیمین فوری دست هاشو ول کرد و بالاخره راه فراری پیدا کرد
_تا دو سه دقیقه دیگه اسپری خشک میشه، اگه خیلی بهش دست نزنی میتونی مطمئن باشی که کبودی ها معلوم نمیشن.
جونگکوک خوشحال سری تکون داد
+خیلی ممنونم هیونگ.
جیمین که مشغول جمع کردن وسایلاش بود، اول متوجه نشد و بعد دوباره قلبش ایستاد. چطور این پسر تو کمتر از یکساعت میتونست کاری کنه دوبار حالش دگرگون بشه؟ یکبار به قعر دره پرتش میکرد و بار دیگه به اوج آسمون. اون هم فقط با یک کلمه ی ساده.
آرزو کرد کاش میتونست اون هیونگ گفتن رو ضبط کنه تا صبح ها با صدای جونگکوکی که هیونگ صداش کرده از خواب بیدار شه.
بالاخره جمع کردن وسایلش تموم شد، با قیافه ای که الان خیلی تغییر کرده بود رو به جونگکوک کرد
_دیگه با من کاری نداری؟
جونگکوک هم از سرجاش پاشد تا پسر رو بدرقه کنه و سرشو به نفی تکون داد.
YOU ARE READING
I feel blue
Romanceکاپل: کوکمین/ پایان یافته {خلاصه}: جونگکوک یه آیدل موفقه که مثل یه ماه توی شبای تاریک جیمین تابید و زندگی پوچش رو تغییر داد. و جیمین جونگکوک رو مثل یه بت پرستید. شانس به جیمین رو میکنه و اون میکاپ آرتیست کمپانی جونگکوک میشه. اما برای جیمین دیدن جون...
