i feel Mocha Mousse.1

442 92 114
                                        

توجه: این یه متن کوتاه از دید تهیونگه و بعد از قلب های آبی پارت جدید شروع میشه.
#Taehyung_view

تهیونگ میدونست رفیقش چقدر خورده و از اون طرفم می دونست دونسنگش الان چقدر عصبانیه، از ترس دعوای اونا به بهونه ی اینکه روی لباسش نوشیدنی ریخته رفت بالا.

صدای جر و بحث نمیومد، با دقت سرش رو به در چسبوند تا اگر صدایی مبنی بر معاشقه شون می شنوه داخل نره.

با دیدن سکوت اتاق، در رو به آرومی باز کرد.
جونگکوک جیمین رو محکم بغل کرده بود و جیمین سرش رو داخل گردن پسر فرو بره بود.
اتاق انقدر آروم بود که صدای نفس هاشون به گوش تهیونگ می رسید.
جیمین نفس های عمیقی می کشید انگار حتی تو خواب هم نمیخواست ذره ای از بوی تن پسر رو از دست بده.
تهیونگ نمیدونست این احساس غم و شادی توأم، از کجای قلبش نشأت میگیره.
آروم زمزمه کرد
+کاش هر دوتون بتونید درمان هم باشید.
 
یه صدا آروم از پشتش گفت
+پس کی زخم های قلب تورو درمان کنه؟
 
تهیونگ هینی کشید و دست هاش رو جلوی دهنش گذاشت تا صداش دو پسری که توی هم گره خورده بودن رو بیدار نکنه.
آروم از درگاه اتاق خارج شدن و در رو بستن.
 
هیونگ شیک منتظرِ جواب دوستش رو نگاه کرد.
 
تهیونگ احتیاجی به فکر کردن نداشت، خیلی وقت بود که تصمیمش رو گرفته بود
+حجم عشقم به این دوتا به حدی زیاده که بین ما سه نفر، ترجیح میدم فقط خودم زخم بردارم.
💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙

اسم این پارت برگرفته از رنگ سال 2025 و رنگ لباس جیمینه) 

صبح جیمین به رسم نفرین همیشگی زود بیدار شد، اما با شنیدن صداهای آرومی که نشون از حرکات حساب شده ی جونگکوک داشت جرئت چشم باز کردن نداشت‌. حرفای دیشبش رو کامل به یاد می آورد و میخواست خودش رو چندتا سیلی مهمون کنه! چرا دهنش چفت و بست نداشت؟
با خودش عهد بست دیگه توی این جمع الکل نخوره اما خودشم میدونست به زودی باز قولشو میشکنه.

 خوشبختانه ناجی همیشگیش بازم برای نجاتش اومد. اول صدای باز شدن در و بعد صدای تهیونگ به گوشش رسید

+جونگکوکا بیداری؟ سفیدبرفی من بیدار شده؟

کوک با تن صدای آروم تری نسبت به تهیونگ پرسید

+سفید برفی؟

صدای تهیونگ نزدیک تر شد

+جیمینو میگم دیگه، یه شب رفته بودم خونش و لخت بغلم خوابیده بود از اون روز به خاطر تن و بدن بلوریش سفیدبرفی صداش میکنم.

جیمین اون شبی که تهیونگ اومده بود خونش و به خاطر پوسترای جونگکوک روی دیوار اذیتش کرده بود رو یادش میومد اما محض رضای خدا کی لخت تو بغلش خوابید؟

I feel blueकहानियाँ जो दीवाना बना दें। अभी खोजें