I feel blue

519 88 93
                                        

"مهم: همونطور که احتمالا خیلی هاتون می دونید، توی انگلیسی، رنگ ها فقط رنگ نیستند و احساس دارن. بنابراین اصطلاح I feel blue)) ، یعنی غم، دلشکستگی یا افسردگی. اما Red یعنی احساسات شدید؛ مثل عشق، خشم، شهوت یا هیجان. یعنی تصمیم های یهویی همراه با پشیمونی. بنابراین توی این پارت رنگ هایی که کاراکترها بیان می کنن بسیار مهم و نشون دهنده ی احساساتشونه."

جیمین گیج به پیام تهیونگ نگاه کرد، نمیدونست الان باید چه ریکشنی نشون بده و مغزش قفل تر از این بود که بتونه دوتا اتفاق همزمان رو تحلیل کنه.
اولین و آسون ترین تصمیم فرار بود، در حالیکه صورتش از گرمای زیاد گر گرفته بود و به سرخی میزد از جلوی جونگکوک رد شد و از اتاق بیرون رفت. توی سالن کوچیکش کنار هوسوک نشست.

هوسوک خم شد و زیرگوشش یواش پرسید
+چیشد؟ فهمید؟

جیمین چیزی نگفت ولی به چشم های هوسوک نگاه کرد و با همون نگاهش هوسوک فهمید که یه اتفاقی افتاده.

نامجون خیره به لیوان نیمه پرش، متفکر گفت
+چرا هرسری دور هم جمع میشیم، مشروب میخوریم؟ چرا یه کار دیگه نمیکنیم؟

جین مردمک چشمش رو چرخوند
+دوست داری چیکار کنیم؟ میخوای موضوع آخرین کتابی که خوندی رو بگی و راجع بهش باهم بحث کنیم؟

چهره ی نامجون برای لحظه ای روشن شد
+اتفاقا آخرین کتابی که خوندم راجع به...

جین چشمی چرخوند و لیوانش رو به سمت هوسوک گرفت
+لطفا لیوانم رو پر کن تا تحملم برای شنیدن کسشرای این بیشتر شه‌.

نامجون بغ کرده، قوطی آبجویی به سمت خودش کشید.
جین با هوسوک که هوشیارتر بود راجع به برنامه های آینده شون حرف میزد
+کمپانی یه فیت با نیکی میناژ در نظر داره، حتی از الان دارن صحبت میکنن که اگه ترکوند اولین اجرای لایوش کجا باشه.

نامجون اعتراض کرد
+نمیشه با کس دیگه ای همکاری کنیم؟ من با موزیک ویدیوهاش خیلی زدم، روم نمیشه از نزدیک باهاش چشم تو چشم بشم.

جین چندشی گفت و هوسوک خندید، جیمین به بقیه ی حرف هاشون گوش میداد اما متوجه نمیشد چی میگن. تمام حواسش به تهیونگی بود که الکل توی ظرفش رو با سرعت خالی می کرد.

با حس سنگینی نگاه کسی، چشم هاشو از تهیونگ گرفت و به یونگی دوخت.

یونگی نگاهی به اطراف انداخت و بعد از جاش بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت
+جیمینا یه دقیقه میای کمک؟

جیمین از جاش بلند شد، به نظر نمی رسید کسی توجهش به اون دوتا جلب شده باشه. به سمت یونگی رفت که یه بسته خوراکی رو داخل یه ظرف می چید و الکی باهاش بازی میکرد
-چیزی شده هیونگ؟

یونگی لحظه ای سرش رو برگردوند
+فکر میکنم بدترین چیزی که میتونست اتفاق بیوفته، افتاده.

I feel blueHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora