فریاد بلندی کشید و با لگد محکمی که به میز زد وسایل روی میز رو واژگون کرد. کارکنان اداره همگی جلوی در اتاق سرهنگ عصبانیشون جمع شده بودن و زیر گوش هم دیگه چیز هایی رو زمزمه میکردن. سرگرد کیم از بینشون راه رو باز کرد و وارد اتاق شد. به ارومی دستش رو روی شونه یونگی گذاشت و اروم چیزی رو زمزمه کرد.
افسر مین بعد از شنیدن حرف نامجون نگاه پر خشمی به کارکنان انداخت و دندون هاش رو به هم سابید. افراد با ترس پراکنده شدن و به ظاهر مشغول به کار شدن.
نامجون با کشیدن استین یونگی وادارش کرد که روی کاناپه چرمی بشینه و لیوانی اب بهش داد. مرد بزرگتر اب رو سر کشید و لیوانش رو روی میز کوبید، سیگاری رو از جعبهاش خارج کرد بین لب هاش گذاشت ولی قبل از اینکه دستش رو به سمت فندک خودش ببره، نامجون کنارش نشست و با فندک خودش سیگار مرد بزرگتر رو روشن کرد. هر دو بدون حرف کنار هم نشسته بودن و با کلافگی از سیگار هاشون کام میگرفتن.
وقتی به هوش اومده بودن که همگی توی بیمارستان بودن، تیم پشتیبان بعد از تماس های مکرر با یونگی و بی جواب موندن، به طرف سوله اومده بودن و با جسم های بیهوش روی زمین مواجه شده بودن...
همه بخاطر نقشه ای که برباد رفته بود کلافه و ناراحت بودن، ولی یونگی علاوه بر این بخاطر مرد مشکی ای که قبل از بیهوش شدن باهاش رو به رو شده بود به شدت عصبی بود.
اون مرد، مطمئن بود که خود جک بوده. حالت رفتار و طرز حرف زدنش دقیقا شبیه نویسنده ی اون نامه ها بود، همونقدر رو مخ و ازار دهنده.
و حرف هایی که زد، اون رو یاد یک نفر انداخت...
ذهنش پر بود از صداهای مختلف و حس های مزخرف که همشون دور هم میچرخیدن و باعث میشدن که مرد دلش بخواد با دو دست به موهاش چنگ بندازه و مغزش رو منفجر کنه. چشم هاش رو به هم فشار داد و سعی کرد اروم بشه ولی هیچ تاثیری نداشت.
ته مونده سیگارش رو روی زمین انداخت و بدون توجه به وسایل زیر پاهاش با قدم های بلند و محکمی از اتاق خارج شد. وارد پارکینگ اداره شد و توی ماشینش نشست.
پاش رو عصبی تکون میداد و به موبایلش خیره شده بود، نیاز داشت به خونش الکل تزریق کنه تا از شدت عصبانیتش کم بشه، ولی برای زنگ زدن به هوسوک مردد بود. چندبار انگشتش رو با فاصله روی ایکون تماس با «جانگ، مشروب» نگه داشت و در اخر با تردید اون رو فشرد و منتظر موند.
مدت زیادی گذشت، جوابی دریافت نکرد همین که خواست تماس رو قطع کنه صدای هوسوک توی گوشش پیچید:
-هی افسر مین چه خبر؟ کجا بودی این مدت؟
-درگیر پرونده اون مادرفاکر... اینارو ول کن، بیا خونه من مشروب بزنیم.

YOU ARE READING
FLORICIDE | SOPE
Fanfiction༺Floricide🥀 ┊Genre:Criminal, Angst, Romance, Smut ┊Couple: Sope, Vkook ┊Writer: Shinrai _هیچکاری نتونستم بکنم، چیکار میکردم؟ خب دوستم نداشت، به قول خودش اونقدراهم احمق نبود که یکی مثل من رو دوست داشته باشه. و بعد اون رفت. طوری رفت که من ارزو کرد...