Part38

59 19 8
                                    


فلش فوروارد، 3سال بعد


چکمه های پلاستیکیش پر از آب باران شده بود و قدم هاش رو سنگین میکرد. دستی به برگ سبز رنگ کشید، لبخند زد و کنار درختچه روی زمین نشست. نهال عزیزشون با گذشت زمان رشد کرده بود و حالا تبدیل به درختچه‌ی بزرگتر با شاخه و برگ های بیشتری شده بود.

-امروز حالت چطوره رفیق شفیق؟ اومدم تا بهت سر بزنم و آب بپاشم اما انگار بارون زودتر از من دست به کار شده!

سرش رو به درختچه نزدیک و زمزمه‌وار ادامه داد:

-یه وقت به هوسوک نگی که دیر به سراغت اومدم! حسابی ازم دلخور میشه.

و سعی کرد درختچه رو با لبخند مهربونتری قانع کنه.

-راستش وقتی داشتم میومدم دستمال سری که بهم داده بود، لا به لای در گیر کرد و کمی نخ کش و سوراخ شد. انقدر غصه خوردم و درگیر درست کردنش شدم که اصلا یادم رفت میخواستم کجا برم. اوه راستی... ببین امروز چی گرفتم!

از جا بلند شد و با قدم های بلندی خودش رو به موتور سیکلتی که از هوسوک براش باقی مونده بود، رسوند و دسته گلی که اماده کرده بود رو از صندوق کوچیک پشتی برداشت و پیش درختچه برگشت.

-گل آسفودل و آفتاب گردان. قشنگ نیستن؟ میذارم کنار نامه امروزم تا هوسوک با خودش ببره.

گل آسفودل، نماد حسرت تا لحظه مرگ و گل افتاب گردان نماد امید

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

گل آسفودل، نماد حسرت تا لحظه مرگ و گل افتاب گردان نماد امید

ذوق زده لبخند زد و 4 پله چوبی رو با سرعت بالا رفت و روی ایوان کلبه چوبی که خودش کنار پل متروکه ساخته بود، نشست. کاغذ و مدادی که همیشه همونجا قرار داشت رو برداشت و درحالی که کنج لب هاش بالا رفته بود و بغض اشنایی در گلوش جا خوش کرده بود، شروع به نوشتن کرد.

«سلام زیباترین دردم

روزهات به خوبی میگذره؟ لبخند های قشنگت هنوز هم روی لب هات میشینه؟ این بار که اومدی، بیشتر کنار درختچه‌مون بشین... بوی عطرت از اینجا رفته. راستش دیگه دقیقا نمیدونم چندروزه که رفتی، اما یادم میاد همین موقع ها از سال بود. خیلی وقت میگذره که همدیگه رو ندیدیم نه؟ دیگه افسرمین جذابت نیستم... خاکستر تنت روی موهام نشسته و غم نبودنت چشم هام رو ضعیف و محتاج به عینک کرده. کافه هرروز شلوغ‌تر میشه و من بین جمعیت مشتری ها دنبال تو میگردم... ولی هنوز ندیدمت. یادته که از اون مشتری پیر و کم حوصله برات تعریف کرده بودم؟ امروز صبح دوباره‌ طبق عادت اومد و همون چای بابونه همیشگی رو سفارش داد، وقتی چای رو مقابلش گذاشتم بهم گفت از خودش پیرتر به نظر میرسم و بعد هردومون خندیدیم.

FLORICIDE | SOPEWhere stories live. Discover now