Part15

80 17 10
                                    


فلش بک، چند ماه قبل

مرد در سکوت خاکستر سیگار برگش رو تکوند و نگاهش رو به هوسوک که پا روی پا انداخته بود و با اعتماد به نفس مقابلش نشسته بود، داد.

-پس داری میگی قصد داری به ما کمک کنی تا کوکائین رو وارد کنیم، درسته؟

هوسوک به سمت مرد خم شد و با صدای محکم و ارومی جواب داد:

-همینطوره بنجامین... میدونم که نمیتونین تنهایی از پسش بربیاین، از اونجایی که 2 ساله دنبالشین. پس میخوایم بهتون کمک کنیم، سودشم نصف نصف.

بنجامین با دو انگشت به فرد پشت سرش اشاره کرد تا به طرفش بیاد و چیزی رو نزدیک گوش زمزمه کرد. هوسوک با کلافگی متاثر از ادا و اطفار های مرد، چشمی توی کاسه چرخوند و منتظر موند. مرد مقابلش اگرچه که رئیس یکی از بزرگترین باند های مافیا کره بود و سن نسبتا بالایی هم داشت، اما رفتارش کاملا ناشیانه و بچگانه به نظر میرسید و وقت هایی که سعی میکرد قدرتش رو به رخ بکشه و خفن به نظر برسه، هوسوک رو به یاد یونا مینداخت. بنجامین بعد از اتمام حرفش دوباره به مرد اشاره کرد تا ازش دور بشه و بعد رو به هوسوک ادامه داد:

-چرا باید این پیشنهاد رو قبول کنم؟

هوسوک با حرصی پنهان به حماقت مرد خندید و بین ابرو هاش رو با دو انگشت فشرد.

-در واقع این منم که باید این سوال بپرسم نه؟ چون تنها چیزی که از این معامله به من میرسه پوله. ولی تو با اینکار، نه تنها دست میذاری روی کوکائین و به اسم خودت واردش میکنی، بلکه از رقبات هم جلو میافتی.

بنجامین با حالت متفکری سرش رو تکون داد و سکوت کرد.

چند دقیقه ای از مشورت بنجامین با دست راستش میگذشت و فضای اتاق رو سکوتی نسبی پر کرده بود. هوسوک با کلافگی چنگی به موهاش زد و اون ها رو کشید؛ هر لحظه ممکن بود تحملش سر بیاد و مرد مسن رو زیر مشت و لگد هاش به قتل برسونه. نفسش رو به سرعت بیرون داد و از سیگارش کام گرفت، بالاخره وز وز اروم بنجامین و دستیارش به پایان رسید و وقت اعلام نتیجه بود.

-بسیار خب، قبوله.

به محض شنیدن حرف مرد از جا بلند شد و کتش رو روی شونه انداخت.

-خوبه... وقتی کار رو شروع کنیم بهت خبر میدم.

و به سرعت از اون مکان مزخرف و اعصاب خورد کن خارج شد.

.

.

.

.

دستی به شکم برامده مرد که مقداری از مواد رو درون خودش حمل میکرد کشید و خطاب به دستیارش گفت:

-این نابغه ساده لوح کارشو خوب بلده نه؟

نگاهی اجمالی به بسته های کوچیک کوکائین که توی پوست سخت پسته جاساز و روی هم تلنبار شده بود انداخت و ادامه داد:

FLORICIDE | SOPETempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang