۳۲

647 94 10
                                    

سه روز بعد ....

کوک تازه به عمارت برگشت بود .... برخلاف این سه روز که همیشه جیمین موقع اومدن توی بغلش بود ... الان خبری نبود .... کمی متعجب نگاهی اطراف انداخت .... حتی صدای خنده هایی که توی این سه روز شده بودن موسیقی عمارتش هم به گوش نمی‌رسید .... با دیدن مینجی که با سینی نوشیدنی از آشپزخونه خارج میشه .... سمتش رفت ...
کوک : جیمین کجاست ؟!
نگاه مینجی سمت صدا برگشت .... تعظیمی کرد ...
مینجی: ارباب جوان داخل محوطه پشتی هستن
سمت محوطه پشتی پا تند کرد ..... به محض رسیدن به محوطه پشتی .... نگاهی اطراف انداخت.... پیدا کردن یه موجود مو طلایی که وسط اون همه بوته سبز میدرخشه کار سختی نبود .... با دیدن جیمین لبخندی زد... سمتشون رفت .... اما با شنیدن مکالمه جیمین و وون توی چند قدمی شون متوقف شد .... با فاصله ای که مطمئن باشه جیمین متوجه حضورش نشده ....

وون : ارباب جوان . خیلی خوب بلدن از گلها مراقبت کنن
جیمین سرش به نشونه تایید تکون داد... لبخندی زد ...
جیمین :قبلاً یه گلفروشی داشتم .....
مکثی کرد ... با یادآوری سوختن اون مغازه ....
جیمین: دلم براش تنگ شده ...
با لبخند گفت .... اما لحن غمگینش مشخص کننده همچی بود .... اون لحن غم زده انگار مستقیم قلب کوک هدف گرفته بود .... کوک فورا گوشیش بیرون آورد ... شماره ای گرفت ....
یونگی: بله ؟!
کوک : یونگی .... برام یه گلفروشی بخر....تا شب فرصت داری
بدون اینکه منتظر جواب یونگی بمونه گوشی قطع کرد ....

آروم سمت جیمین قدم برداشت .... لحظه ای که وون متوجه اش شد ... با اشاره دست بهش فهموند که ساکت باشه ....
با رسیدن به جیمین پهلوهاش آروم چنگ زد ....
جیمین از ترس جیغی زد .... توی جاش پرید .... کوک خندید .... نگاه جیمین عقب برگشت... با دیدن کوک اخم کرد ... ضربه ای به سینه کوک زد ...
جیمین: دیگه حق نداری منو بترسونی
با حرص گفت .... کوک دستش دور کمر جیمین حلقه کرد ... با فشار دستش اون به خودش چسبوند ... درحالی که جیمین با حالت قهر نگاهش از کوک میدزدید ....
کوک: قیافه کیوتت دیدی؟!

با خنده گفت .... بوسه ای روی لبای جیمین گذاشت .... سرش توی گردن جیمین برد ...‌ نفس عمیقی کشید ....
کوک: دلم برات تنگ شده بود جواهر عمارتم
آروم لب زد .... جیمین لبخندی زد ....
جیمین: الان کلا سه ساعت که منو ندیدی
با خنده گفت .... کوک بی توجه بهش هنوز توی گردن جیمین نفس میکشید ...‌. تو این سه روز .... انگار قلبش سرگرمی جدیدی پیدا کرده بود .... نفس کشیدن عطر تن جیمین ....
این کار حس خوبی بهش میداد .... جیمین هم عادت کرده بود .... این قدر توی این سه روز ... مقابل همه بوسیده شده بود .... کوک نازش کشیده بود ... که عادی شده بود براش ....

دروغ بود اگه می‌گفت از این رفتار کوک بدش میاد.... برعکس
خیلی هم خوشش میومد ....
کوک : می‌خوام امشب ببرمت یه جایی
جیمین کنجکاوانه نیم نگاهی به چهره کوک که توی گودی گردنش بود انداخت ..... این اولین باری بود ... که میخواست با کوک بیرون بره .... هیجانش نمیتونست انکار کنه ...
جیمین: اووم ... باید لباس خاصی بپوشم ؟!
با کنجکاوی پرسید....
کوک: تو همه جوره خاصی ....
جیمین: به عنوان یه رییس مافیا زیاد باهم لاس نمی‌زنی؟!
با تعجب ساختگی پرسید ‌....
کوک : تو استثنایی یادت رفته
آروم لب زد .... جیمین لبخندی زد ....

معجزه‌ قمار Where stories live. Discover now