6

3.2K 252 61
                                    

هری با گریه از خواب پرید.اون به ملافه چنگ زد و اروم اطراف اتاق تاریک رو نگاه کرد.سعی کرد درست نفس بکشه و به کابوسش فکر نکنه.چند دقیقه گذشت تا فهمید هنوز تو اتاق خواب زین مالکه.اون به تخت نگاه کرد ولی مرد اونجا نبود

صورتش رو گرفت تو دستاش و چشمهاشو بست.بعد اون همه اتفاق مرد دوباره ترکش کرد و هری فکر نمیکرد این اذیتش کنه ولی کرد.آروم دوباره رو تخت دراز کشید و به تاریکی خیره شد و اجازه داد مغزش خالی شه.همه چیز دوباره و دوباره تو سرش تکرار شد و اون دیگه نه ترس رو حس میکرد نه پشیمونی!اون کاملا کرخت و بی حس شده بود

اون نمیدونست این بی حسی خوبه یا نه ولی داشت ازش لذت میبرد.اون صدای معدش رو شنید و یادش اومد سه روزه غذای درست و حسابی نخورده ولی گرسنه هم نبود.اون فقط دلش مواد میخواست.هری نمیدونست کی قراره این حس دست از سرش برداره

اون آروم از رو تخت بلند شد و ملافه رو کنار زد و باد خنک باعث شد بدن لختش بلرزه.چند لحظه گذاشت تا بفهمه لباس تنش نیست.هری آهی کشید و دستش رو دراز کرد تا لامپ کنار تخت رو روشن کنه.اون متوجه یه بسته یخ آب شده رو تشک کنار مچ پاش شد.حداقل زین به قولش درین مورد عمل کرد.پسر با اخم بهش فکر کرد قبل ازینکه با احتیاط از تخت بیاد پایین.اون یه لباس بلند رو صندلی نزدیک تخت پیدا کرد

هری با احتیاط قدم برداشت تا به پاش فشار نیاره.اون لباس بلند رو تنش کرد و با کمربندش دور کمرش سفتش کرد و نشست رو صندلی.کاملا خسته بود.تمام بدنش درد داشت.باید برمیگشت رو تخت تا بخوابه ولی فقط دلش میخواست برگرده خونش

اون به افکار خودش هم تشر زد.اون آپارتمان خونه ی خودش نبود.اون میخواست برگرده به آپارتمان خودش,به تخت گرم و نرمش.اون میخواست دوباره پدر مادرش رو ببینه,برادرش و نایل رو ببینه اما این قرار نبود به این زودیا اتفاق بیفته.نه تا وقتی که زین مالک و آدمهاش پشت میله های زندان قرار نگرفتن!هری لبای خشکش رو لیس زد وقتی یادش اومد مرد دیشب چقد خوب باهاش رفتار میکرد

اون خیلی خوب بود ولی بازم یه سردی خاصی تو رفتارش هست.این فقط سکس بود براش,نه بیشتر نه کمتر.اون احساس ضعف میکرد وقتی از رو صندلی بلند شد و به سمت در رفت و بازش کرد.اتاق نشیمن کاملا بخاطر روشن بودن صفحه ی بزرگ TV روشن شده بود.اون سوپرایز شد وقتی دید زین مالک وایساده روبه روی پنجره ی بزرگ

هری آروم گلوش رو صاف کرد اما مرد هیچ عکس العملی نشون نداد.اون چند لحظه فقط به مرد خیره شده بود.حالت مرد خیلی آروم و راحت بود.اون دید مرد دستش رو دراز کرد و به شیشه دست زد,انگار میخواست با دستش دنیای پیش روش رو بگیره ولی دوباره دستش رو کشید عقب و گذاشت کنار بدنش.پسر اخم کرد چون نمیدونست چی تو ذهن زین میگذره

زین چرخید و هری رو چند ثانیه نگاه کرد قبل ازینکه حرف بزنه "بیدار شدی"

پسر سرتکون داد و نمیدونست چی باید بگه.مرد دوباره برگشت سمت پنجره.هری محکم آب دهنش رو قورت داد و رفت تا کنار زین وایسته."تو نباید وایسی" زین بدون اینکه نگاهش کنه بهش گفت

relax  (ترجمه )Where stories live. Discover now