20

2.2K 229 144
                                    

هری رو سوار ماشین کردن یه بدبختی بود و پیاده کردنش مصیبت!باعث شد لوییس بهشون بخنده و زین قسم خورد دیگه اجازه نده عشقش انقدر مشروب بخوره.اون متعجب بود که چقدر پسر قوی شده چون اون همیشه خیلی مطیع و مظلوم بود."میتونی درست وایسی؟" مرد پرسید وقتی هری سعی داشت خودش رو از بغلش بکشه بیرون "خیلی داری اذیت میکنی"

اون دید لوییس در رو براشون باز کرد و بهشون نگاه کرد "چیز دیگه لازم ندارید رییس؟" پرسید و زین سرتکون داد."شب بخیر و.." لوییس به هری که بلاخره دست از تکون خوردن برداشته بود اشاره کرد "موفق باشی" زین آروم وارد خونه شد و لوییس در رو براشون بست و اونها دوباره تنها شدن

هری لرزون نفس کشید و محکم لباس زین رو گرفت وقتی فهمید کجان!خونه! اونها خونه بودن!این خونه ی اون نبود؟مگه نه؟نه نبود! زین غر زد وقتی سعی کرد پسر رو آروم بخوابونه روی تخت!اون قرار بود خیلی زود بره خونه خودش دوباره

مرد شروع کرد لباسهای هری رو دراوردن که پسر با گذاشتن دستش روی دست زین متوقفش کرد "زین" یه نفس کشید و صداش مثله زمزمه آروم بود.یصدایی تو مغزش جیغ میزد که خفه شه و حرفی نزنه ولی اون گوش نداد."ممکنه تو یه روزی بخوای من رو بکشی؟" لحنش تقریبا مثله نایل بود

زین منجمد شد قبل ازینکه یه نفس عمیق بکشه "تو باید استراحت کنی.."

"زین..خواهش میکنم" پسر دستش رو گرفت وقتی مرد سعی کرد دستش رو ول کنه "ممکنه تو بخوای..یه روزی..اگه" اون روی همه ی حرفهاش تته پته میکرد "ممکنه یه روز من رو بکشی اگه این به معنیه نجات خودت باشه؟"

زین بلند شد و صاف وایساد و یه نفس عمیق کشید و چند بار لبهاش باز و بسته شد قبل ازینکه لبهاش رو بهم فشار بده و مثله یه خط صاف بشه.انگار یه ابدیت طول کشید تا دوباره بخواد حرف بزنه."اره" صداش بزور درمیومد و محکم آب دهنش رو قورت داد."اگه مجبور بشم.." چند دقیقه صبر کرد "اره"

"پس تو باید من رو بکشی" هری زمزمه کرد و از بین چشمهای پر از اشکش که هرلحظه ممکن بود بریزه به مرد خیره شد."پس تو باید من رو بکشی" دوباره تکرار کرد

مرد بیحرکت موند و کل بدنش لرزید و قبل ازینکه بتونه دوباره صداش رو پیدا کنه "هری" صداش ترسناک و تاریک بود "چی داری میگی؟"

"من متاسفم..من خیلی متاسفم.." پسر پشت هم تکرار میکرد و بدنش بدجور میلرزید "من یه پلیسم..من متاسفم" اون بلاخره گفت و اشکهاش پشت هم از چشمهاش میچکید و همش معذرت خواهی میکرد کلمات مثله زمزمه از دهنش خارج میشد

و اون موقع بود که زین حس کرد تمام دنیاش از هم پاشید

زین آروم از تخت دور شد و هری هیچ تلاشی نکرد که جلوش رو بگیره.فکش رو بهم فشار داد و دستهاش رو مشت کرد.اون چیزی نگفت و عقب عقب از در رفت بیرون و اتاق رو ترک کرد و به در تکیه داد و قلبش تند تند میزد. یه پلیس

relax  (ترجمه )Where stories live. Discover now