39

1.7K 210 100
                                    

نایل تماشا میکرد پسر چجوری الکی با غذاش ور میره و گاها یه قاشق ازش میخوره,اون میدید هری چقدر داره تلاش میکنه غذا بخوره ولی نمیتونه و خدای من دیدن این صحنه و دوستش تو این حالت واقعا براش دردناکه

چقدر بد آسیب دیدی؟!اون دلش میخواست از هری بپرسه ولی میدونست اگه بپرسه اون یه لبخند الکی میزنه و میگه خوبه!مهم نیست چقدر هم واضحه که حالش بده. "غذاش خوبه؟" آروم پرسید و دوباره بلندتر تکرارش کرد وقتی هری جواب نداد

پسر با ترس و تعجب نگاهش کرد و نگاه نایل باعث شد آروم شه و لبخند زد "آره خوبه"

"پس چرا نمیخوریش؟" هری یه نفس عمیق کشید و پایین رو نگاه کرد."نمیدونم" بعد چند دقیقه تاخیر گفت "غذا خوردن برام سخته احساس میکنم دارم خفه میشم"

"میدونم ازین موضوع خوشت نمیاد ولی فکر نمیکنی باید یکم کمک بگیری!" نایل خودش رو آماده کرد هری سرش داد بزنه ولی اون فقط آروم سرتکون داد و موافقت کرد.نایل با تعجب نگاهش کرد اون مطمئن بود هری جوابش منفیه!"من برات یه دکتر خوب پیدا میکنم هری قول میدم.یکی که بتونه کمکت کنه"

کاش کمک لازم نداشتم. هری با خودش فکر کرد و از دوستش تشکر کرد. کاش انقدر قوی بودم که خودم میتونستم از پسش بربیام. هری پیش خودش متعجب بود که نایل چه فکری میکنه اگه بفهمه زین بیشتر از یه بار به آپارتمانش وارد شده..تازه دیروز که زین مالک وارد خودشم شده بود با یه اسلحه که به سرش چسبونده بود.ینی نایل چه فکری میکرد؟! چه عکس العملی نشون میداد؟! هری نمیخواست بدونه!نمیخواست نایل رو بیشتر از این وارد ماجرا کنه

"تو خیلی کار برای من کردی" هری یهویی گفت و وقتی نایل خواست جوابش رو بده دوباره ادامه داد "من واقعا نمیتونم برات جبران کنم..تو خیلی کارا برای من کردی که من حتی لیاقتش هم نداشتم"

"من متنفرم که این اتفاقا برای تو افتاده" نایل دستش رو دراز کرد و نوازشش کرد و یه آه عمیق کشید "من فقط فکر میکنم اگه زودتر وارد عمل شده بودم و زودتر تو رو ازونجا میکشیدم بیرون..."

"این تقصیر تو نیست نایل"

"تقصیر تو هم نیست" هری به دوستش خیره شد و حرفش همش تو سرش تکرار میشد.نایل اشتباه میکرد,همه چی تقصیر هری بود.تقصیر اون بود که عاشق زین شد.که گذاشت فرار کنه, همه ی قتلهای مرد انجام داد تقصیر هریه

تقصیر هری بود که خودخواهی کرد و نفهمید باید کارش رو مقدم به علاقش بزاره و در راهش جونشم بخطر بندازه..نایل اشتباه میکرد همه چی تقصیر هری بود

یه سکوت مضخرف بینشون بود و الکی با غذاشون ور میرفتن و نمیدونستن چی بگن.هری فقط دلش میخواست فرار کنه و بره تو آپارتمانش قایم شه تا مجبور نشه هیچوقت با هیچکسی حرف بزنه. "سرکار چه خبره؟" نایل با تعجب سرش رو آورد بالا و بهش نگاه کرد و تو فکر رفت."هنوز راجع بهش حرف میزنن؟"

relax  (ترجمه )Where stories live. Discover now