"داری میری؟!"
"نه" زین جواب داد و دستش رو دور کمر پسر حلقه کرد."فقط میخواستم جای راحتم رو تو تخت پیدا کنم عزیزم"
هری محکم آب دهنش رو قورت داد قبل ازینکه تو بغل معشوقش ریلکس کنه.یه بخشی ازش بود که ملتمسانه میخواست مرد ترکش کنه,که زین انقدر باهاش خوب و مهربون نبود الان.این خیلی اذیتش میکنه,اون خیلی خودخواهه.این چقدر قراره به زین آسیب بزنه؟!پسر چشماش رو بست و فقط به صدای نفس های مرد که با صدای بارون که به پنجره ی خونه میخورد ترکیب شده بود گوش میداد.اون حس صلح و آرامش داشت و وانمود میکرد اون و زین فقط یه زوج معمولین که دارن از آرامش بعد از سکسشون لذت میبرن.
"تولدت کیه؟!" هری بعد از یه مدت طولانی پرسید
"چطور؟" مرد با علاقه بهش نگاه کرد
"چون میخوام بدونم تولد دوست پسرم کیه!"
زین گونش رو بوسید و سرش رو تکون داد "مهم نیست من تولدم رو جشن نمیگیرم" اون خندید وقتی هری لب پایینش رو داد بیرون و الکی بغض کرد "من دوازدهم ژانویه به دنیا اومدم" هری سرش رو تکون داد و تو ذهنش انقدر تکرارش کرد تا یادش بمونه.تو هیچ پرونده و فایلی تاریخ دقیقی از تولد مرد مشخص نبود و همه سنش رو فقط حدس میزدن.هری متعجب بود اگه اون جز تنها کساییه که تولد زین رو میدونه.این باعث میشد به خودش افتخار کنه,اون خیلی چیزها راجع به زین مالک میدونست خیلی بیشتر از کسایی که سالها روی پروندش کار کردن
"زین" اروم صداش کرد
"هوم"
"چیکار میکنی اگه بفهمی پلیس دنبالته؟" این سوال خیلی خطرناک بود و هری نمیدونست اصلا چرا داره میپرستش
"مجبور میشم اینجا رو ترک کنم" زین بعد از چند دقیقه سکوت جواب داد
"من چجوری پیدات کنم؟" هری میدونست این سوال رو بخاطر پرونده نمیپرسه,این سوال رو میپرسه چون میترسه مرد رو برای همیشه از دست بده
"تو نمیتونی" زین چند ثانیه بهش خیره شد "من خودم پیدات میکنم" هری خودش رو کنترل کرد که نلرزه.این خیلی ترسناکه.اگه مرد قبل ازینکه دستگیر شه فرار کنه هری رو پیدا میکنه "چرا میپرسی؟"
"چون میترسم" هری زمزمه کرد.اون دروغ نمیگفت.اون وحشت زده بود
"لازم نیست بترسی بیبی" مرد محکمتر بغلش کرد "تو کنار من جات امنه" پسر تو فکر بود زین چه حسی پیدا میکنه اگه بفهمه اون خودشه که به مراقبت نیاز داره نه هری! من خیلی متاسفم! هری فکر کرد وقتی عشقش انگشتهاشون رو تو هم قفل کرد
من واقعا متاسفم
***********
هری فرمون رو سفت گرفت.بلند اه کشید وقتی به سمته هتل پدر مادر الکیش حرکت کرد.اون حتی نمیتونه بخاطر بیاره آخرین باری که بدون زین یا لوییس یا یکی از آدمهاشون بیرون رفته.زین نمیدونه اون اومده بیرون,اون یواشکی اومده و تمام آدمهای معشوقش رو پیچونده.فقط یکی ازش پرسید و اون هم دروغ نگفت و دقیقا گفت کجا داره میره.اگه زین قراره بفهمه اون کجا رفته بهتره که بدونه دقیقا کجاست.البته بیرون بودن بدون هیچ محافظی واقعا براش ترسناک بود بجز تفنگی که همراهش بود. خب حس خوبی بهش میداد که مجبور نباشه مواظب هر حرفی که میزنه باشه یا هرکاری که میکنه.حس آزادی داشت.اون واقعا حس آزادی داشت وقتی تو خیابون حرکت میکرد.

YOU ARE READING
relax (ترجمه )
Acciónعاشق دشمن شدن بخشی از برنامه نبود این قرار نیست پایان خوشی داشته باشه