هری جیغ زد و سریع نشست و محکم به سینش چنگ زد برای نفس کشیدن و اشکهاش بی اختیار پشت هم میریخت.با دستهای لرزونش به جای خنجر روی سینش دست زد ولی نه زخمی بود نه خونی.اون چاقو نخورده بود ,اون فقط یه کابوس بود.این کلمات رو بارها برای خودش تکرار کرد.این فقط یه کابوس بود ولی خیلی واقعی بنظر میرسید.اون دستش رو گذاشت روی دهنش وقتی حالت تهوع یهویی بهش دست داد و سریع به سمت دستشویی دوید و به موقع رسید.حالش خیلی بد بود و هرچی خورده بود بالا آورد و بی حال افتاد روی دستشویی.هری یه دست روی کمرش حس کرد و نفسش گرفت و سریع خودش رو کشید عقب
زین چند دقیقه بهش خیره شد و هری حس میکرد داره وحشت میکنه.یعنی مرد میدونست؟! دیشب چه اتفاقی افتاد؟ "حالت خوبه؟" مرد ازش پرسید و صداش خشک بود و انگار بزور داره حرف میزنه.پسر الکی سرتکون داد هرچند حالش واقعا خوب نبود.حس میکرد داره بیهوش میشه و دنیا دورش میچرخید و بدنش از ترس میلرزید.
ممکنه بدونه؟! هری فکر کرد وقتی داشت تلاش میکرد بلند شه و پاهاش خالی کرد قبل ازینکه بتونه از رو زمین سرد کامل بلند شه و افتاد.زین بلاخره خم شد و دستش رو دراز کرد تا پسر بگیرتش و کمکش کنه.پسر بهش خیره شد و متوجه بانداژ خونی دور دستش شد."چی شده؟" پرسید و سعی میکرد صداش نلرزه
"مجبور شدم به یه موضوعی رسیدگی کنم وقتی تو رو برگردوندم خونه" عشقش جواب داد و به هرچیزی نگاه میکرد جز هری.اون دروغ میگه!میدونم که داره دروغ میگه!پسر فکر کرد و دستش رو دراز کرد تا دست زین رو بگیره و داشت به زخمهاش فکر میکرد.اون میدونه مگه نه؟!
پس چرا من هنوز زندم؟!هری حس کرد دوباره میخواد بالا بیاره وقتی زین دوباره بردش تو اتاقشون,سریع دست هری رو ول کرد وقتی رسیدن به تخت."بهتره دراز بکشی" صداش کاملا بی احساس بود."برات یکم آب میارم" و قبل ازینکه هری بتونه چیزی بگه از اتاق رفت بیرون و هری نفسی که حتی خودشم نمیدونست نگهش داشته رو بیرون داد
خوابید رو تخت و محکم آب دهنش رو قورت داد و سعی کرد بخاطر بیاره چه اتفاقایی دیشب افتاده.یادش میاد تو کلاب مست کرد و وقتی میخواستن بیارنش بیرون باهاشون دعوا کرد و رسیدن خونه و با زین رفتن تو تخت.اون میدونه باهم حرف زدن و یه چیزایی گفته ولی نمیدونست چی گفته!اون میدونه؟! این سوال داشت دیونش میکرد
ولی این همون چیزیه که هری تمام مدت میخواست مگه نه؟!مگه خودش نمیخواست زین بفهمه و بتونه با امنیت فرار کنه حتی اگه به معنای از دست دادن جون خودش بود.فکر اینکه به دست عشق خودش به قتل برسه خیلی تو واقعیت ترسناکتر بود.هری نمیخواست بمیره.اون میخواست با زین فرار کنه.اگه مرد میدونست پس چرا هنوز اون رو زنده گذاشته بود؟بدن هری لرزید و فکر کرد شاید اینم مثله کابوسشه!شاید زین منتظر بوده تا پسر بیدار شه!
چی میشه اگه زین الان با یه چاقو بیاد؟هری لرزون از تخت اومد پایین و کشوی بغل تخت رو باز کرد و تفنگش رو برداشت.اون نمیخواست بمیره اون خیلی ترسیده بود.چند دقیقه گذشت ولی عشقش برنگشت.نکنه اون منتظره؟نکنه میخواد من از اتاق برم بیرون تا بکشتم؟!

YOU ARE READING
relax (ترجمه )
אקשןعاشق دشمن شدن بخشی از برنامه نبود این قرار نیست پایان خوشی داشته باشه