Listen to Entertainer by Zayn
هری با غذاش بازی کرد و هی با قاشقش جابجاش کرد و صدای تیک تاک ساعت آروم تو سرش اکو میشد.وقتی بلاخره تونست غذا رو بخوره اون دیگه سرد شده بود.خودش رو مجبور کرد یه قاشق بخوره و به محض قورت دادنش ظرفش رو هول داد عقب و فکر کرد الانه که بالا بیاره اگه یه قاشق دیگه بخوره
مزش حال بهم زن بود..هرچی میخورد حالش رو بهم میزد.صدای پاش تو آپارتمان ساکت و تاریک اکو میشد وقتی رفت سمت اتاق خوابش.رفت تو تختش و زیر ملافه خودش رو جمع کرد و خوابید و فکر کرد آخرین باری که درست غذا خورده, حموم کرده, یا حتی از آپارتمانش بیرون رفته کی بوده؟!
اون دیگه زندگی نمیکرد فقط زنده بود
هری نفس میکشید ولی سرزنده نبود.اون اجازه نمیداد هیچکس به دیدنش بیاد حتی نایل.با اینکه دوستش اومد در خونش اون درو باز نکرد.پسر اجازه نداد و دوستش رو رد کرد و بهش گفت که بره..این بدجنسی و بیرحمی بود که با نایل اونطوری رفتار کنه ولی تو ذهنش اون داشت کار درست رو میکرد
اگه اون با کسی ارتباط نمیگرفت شاید زین نمیرفت سروقتشون تا آزارشون بده.تو ذهن خستش این با عقل جور درمیومد.اون هنوز کاملا یادشه قیافه ی وحشت زده ی نایل رو وقتی آسیبی که زین به هری رسونده بود و دید چجوری کنترلش رو از دست داد.برای اولین بار بود که هری دوستش رو با اون حال دید, وقتی نایل قسم خورد خودش با دستهای خودش زین رو پیدا میکنه و میکشه.
آخرش هم هری به گریه افتاد و التماسش میکرد آروم باشه و روی تخت بیمارستانش بمونه و استراحت کنه و به خودش فشار نیاره و بلاخره نایل کمی آروم شد
اون مصمم بود و جدی.نایل میخواست زین رو بکشه
جای کبودی و کمرنگ شده بود و جای زخما داشت میرفت ولی پسر حالش بهتر نشده بود.هنوز همه ی بدنش درد میکرد و اون مطمئن نبود که دردش جسمیه یا روانی که انقدر داره عذابش میده.شاید هم جفتش بود
اون همش خسته بود و تنها کاری که میکرد خواب بود.گرچه با آرامش هم نمیخوابید,انقدر افکار درهمش مغزش رو پر کرده بودن که همیشه انقدر کابوس میدید تا با گریه و جیغ از خواب میپرید
اون بیچاره بود..کاملا بدبخت
یه آه کشید و به سقف زل زد و تصمیم گرفت حداقل یه دوش بگیره.شاید باعث شه حالش بهتر شه ولی احتمالا نه..
اون برای خودش وان رو پر آب کرد و لباساش رو دراورد و نشست توش و یه آه عمیق کشید و حس کرد بدنش یکم آرومتر شده.خاطرات حموم کردنا و دوش گرفتناش با زین همش تو ذهنش مرور میشد وقتی داشت سرش رو میشست.وقتی با لطافت نوازش میکرد و روی شونه ها و پشت گردنش بوسه میزاشت یا اونجوری که مرد فقط تو بغلش نگهش میداشت تا بلاخره ببرتش تو اتاق و باهاش عشق بازی کنه..

YOU ARE READING
relax (ترجمه )
Actionعاشق دشمن شدن بخشی از برنامه نبود این قرار نیست پایان خوشی داشته باشه