26

1.8K 209 56
                                    

ادوارد بلند آه کشید و کوله ی سنگین مدرسش رو انداخت پشتش.اون میخواست امروز مدرسه رو بپیچونه بخاطر هنگ اور مست کردن دیشبش ولی مامانش تذکر داده بود اگه یبار دیگه موقع پیچوندن گیر بیفته به پدرش میگه تا مستقیما بفرستنش مدرسه ی نظامی.حتی فکرشم حالش رو بد میکنه ولی بازم دلش میخواد برگرده خونه و رو تختش بخوابه.ادوارد به ساعت گوشیش نگاه کرد و دید بیست دقیقه وقت داره تا کلاسش شروع بشه و مطمئنا اون حاضر نبود زمان بیشتری ازونکه لازمه رو تو کلاس بگذرونه

نوجوون رفت سمت یه قسمت تقریبا مخفی و سریع سیگار و فندکش رو از جیبش دراورد.وقتی روشنش کرد صدای هری تو گوشش پیچید که دعواش میکرد که این چیزا میکشتش.اون دلش برای برادر ناتنیش تنگ شده,حتی یادش نمیاد کی آخرین بار دیدتش.ادوارد ازش عصبانی یا ناراحت نبود و میدونست اون هم کلی کار و مشغله داره و بار روی دوششه ولی اون دلش براش تنگ شده بود خیلی هم تنگ شده بود.هری همیشه براش وقت میزاشت حتی وقتهایی که بهش میگفت بره پی کارش

دیگه هیچکس براش وقت نمیزاره.ادوارد به دود سیگار که توی هوا رفت خیره شد و شنید یکی از پشتش داره میاد.اون تقریبا انتظار داشت یه معلم پیداش کرده باشه و حسابی تو دردسر بیفته ولی اون فقط یه همکلاسی بود که تا حالا ندیده بودش

"میتونم یه سیگار ازت قرض بگیرم" غریبه با یه لبخند پرسید "مامانم موقع سیگار کشیدن من رو دید و سیگارهام رو انداخت دور"

"حتما" ادوارد شونه بالا انداخت و پاکت رو براش انداخت

"من دن هستم" خودش رو معرفی کرد و پاکت رو پس داد به ادوارد."من تازه چند هفته پیش اومدم اینجا" ادوارد سرتکون داد قبل ازینکه خودش رو معرفی کنه و فندکش و رو داد به دن.سکوت فضا رو پر کرد و هیچکدوم نمیدونستن واقعا چی باید بگن ولی سکوت بدی هم نبود "من تو مدرسه ندیدمت کدوم پایه ای؟"

"دهم.تو؟" ادوارد نمیتونست جلوی خودش رو بگیره ولی حس خوبی داشت وقتی بلاخره یکی رو پیدا کرده بود که دوست داشت باهاش حرف بزنه و اون مجبور نبود ازش حرف بکشه.این حس خوبی بود خیلی خوب

"یازدهم،فکر کنم برای همینه زیاد ندیدمت"

پسر کوچکتر زیر لب هومی گفت و سیگارش رو انداخت زیرپاش و لهش کرد "خب اوضاعت با این مدرسه ی مضخرف چطوریه؟"

دن صدای غر زدن دراورد و از روی شونش به چراغهای مدرسه ی خصوصی انداخت و دوباره به ادوارد نگاه کرد."این مدرسه آشغاله ولی خب اینجام چون مجبورم" ادوارد با سرتایید کرد و زیرلب گفت "منم همینطور" و دن سیگارش رو انداخت زمین."تا الانم نتونستم دوستی پیدا کنم البته تا الان" اون لبخند زد و ابروش رو داد بالا و ادوارد خندید و نمیخواست اعتراف کنه چقدر خوشحاله

"بهتره بریم سرکلاس هرلحظه ممکنه زنگ بخوره" ادوارد گفت و کولش رو از رو زمین برداشت و راه افتاد و دن هم پشتش رفت

relax  (ترجمه )Where stories live. Discover now