این یجورایی بیش از حد تحملش بود که تو محیط شلوغ دور و اطراف این همه آدم باشه.هری مثل چسب چسبیده بود به زین و استرس داشت وقتی وارد کلاب پرجمعیت شدن,اون میدونست عشقش متوجه ترسش شده برای همین دستش رو محکم دور کمرش گذاشته و انگار میخواد نشون بده کسی جرات نداره نزدیکشون بشه.مرد هدایتشون کرد به یکی از کابین های عایق صدا توی طبقه ی بالا,بهش گفت راحت باشه تا بره و سریع برگرده.هری آروم نشست و به اطراف نگاه کرد و حس کرد چقدر این کلاب با اون کلابی که قبلا توش بود و مجبور بود حتما مواد مصرف کنه فرق داشت.اتاق بطرز خیلی شیکی چیده شده بود و پسر تو این فکر بود مرد هرچند وقت یبار اینجا میاد.لباش رو به هم فشار داد و رفت به سمت مبلهای چرمی و نشست روش تا معشوقش برگرده
انگار یه عمر گذشت تا در باز شد و زین با لبخند اومد تو."کجا رفتی؟" هری پرسید وقتی مرد نشست کنارش
"من و لوییس باید با یکی یه مشکلی رو حل میکردیم" زین گفت و هری میدونست دقیقا این چه معنی میده!یه نفر همین الان به قتل رسیده!اون سعی کرد نلرزه.این واقعیت بود!این کسی بود که زین مالک واقعا بود!
ولی همچنان این باعث نمیشد حسش نسبت به زین عوض شه."اجازه بده" هری اروم زمزمه کرد وقتی دید مرد یه سیگار گذاشته بین لباش و اروم فندک رو بین دستاش گرفت,اون نگاه خیره ی زین رو روی خودش حس میکرد وقتی داشت با فندک ور میرفت تا بلاخره تونست روشنش کنه و گرفتش جلو سیگارش
"ممنون" زین گفت قبل ازینکه یه پک طولانی به سیگارش بزنه
هری سرتکون داد و به فندک توی دستش خیره شد.بدون شک خیلی گرون بود.انگشتاش رو آروم روی فندک طلا تکون میداد تا اینکه صدای زین رشته ی افکارش رو پاره کرد."ازش خوشت میاد عزیزم؟" پرسید و پسر سرتکون داد "پس مال تو"
"نه..نه.." هری هل شد و میخواست سریع سش بده ولی زین گوش نمیداد.اون هیچوقت گوش نمیده.پسر بیخیال شد وقتی دید معشوقش قبول نمیکنه و دوباره به فندک خیره شد.این همون فندکیه که زین تو تمام این مدت که هری میشناختش داشته,دستش رو محکم دور فندک پیچید و یه بخش از وجودش از زین ممنون بود که این رو بهش داده.این چیزی بود که میتونست پیش خودش نگهداره وقتی بلاخره وقت رفتن رسید.اون خیلی محتاطانه فندک رو گذاشت تو جیبش
"چی میخوای بخوری؟" مرد ازش پرسید
"آبجو,وودکا,همه چی.." هری میدونست این ایده ی خوبی نیست
"همه چی؟" زین تکرار کرد و تعجب تو صداش معلوم بود.به جلو خم شد و یه دکمه رو فشار داد و به یکی از گارسون ها خبر داد که آماده ی سفارش دادن هستن.چند دقیقه بیشتر طول نکشید که در بصدا دراومد و بعد اومدن داخل.هری مشتاقانه نگاه میکرد به دختر گارسونی که از استرس نمیتونست درست حرف بزنه و بخاطر لرزش دستهاش نمیتونست درست سفارشات رو بنویسه.اون از زین مالک میترسید و هری دقیقا میدونست اون دختر چه حسی داره.اون قبلا این حس رو تجربه کرده و هنوز هم بعضی وقتها حس میکنه
دختر بعد گرفتن سفارشات سریع اتاق رو ترک کرد و اونها دوباره تنها شدن "دختره نزدیک بود غش کنه" هری آروم گفت
"اون دفعه ی قبل آبجو رو ریخت روی پای لوییس!"زین گفت وقتی به دود سیگارش نگاه میکرد "من به لوییس گفتم بکشتش ولی اون فقط بهش یه اخطار داد"
"کشتنش یکم زیاد از حد نبود؟" هری اخم کرد و آب دهنش رو محکم قورت داد وقتی حالت تیره ی چهره ی مرد رو دید.اون خوب میدونست نباید هیچکدوم از تصمیم های معشوقش رو زیر سوال ببره.زین بنظر نمیومد ناراحت بشه وقتی لوییس زیر سوال میبردش ولی واضحا عصبانی میشد وقتی هری اینکار رو میکرد
قبل ازینکه بتونن حرفی بزنن صدای در زدن اومد.در باز شد و اینبار دو تا دختر دیگه اومدن داخل و نوشیدنی و غذاهایی که زین سفارش داده بود رو گذاشتن و پرسیدن اگه چیزی لازم دارن و اتاق رو ترک کردن وقتی زین بهشون گفت فعلا چیزی لازم ندارن
هری خم شد و ماگ آبجو رو برداشت و سرکشید.این فکر خوبی نیست و تو این رو میدونی! بخودش گفت و میدونست امشب چه اتفاقی میفته اگه بخواد مست کنه.شاید اون میخواد این اتفاق بیفته و تا ته ماگ رو سرکشید و زین با تعجب نگاهش میکرد.هری هیچوقت آبجو دوست نداشت چون مزش افتضاح بود ولی عاشق حسی بود که بعدش بهش میداد..آزاد,خوشحال,راستگو
اون خورد و خورد و همه ی نوشیدنی های روی میز رو امتحان کرد تا جایی که زین لیوان رو از دستش کشید.هر نوشیدنی اضطرابش رو ازش میگرفت و باعث میشد بیشتر و بیشتر حس خوشحالی و آزادی داشته باشه
"تو شوخی نمیکردی مگه نه؟" زین پرسید و معشوقه ی مستش خیره شد
"زین" هری بینفس گفت و از بین چشمهای خمارش بهش نگاه کرد "پسش بده"
"به اندازه کافی خوردی" زین لیوان رو گذاشت رو میز و محکم شونه ی هری رو گرفت وقتی میخواست خم بشه و برش داره.پسر محکم دستش رو زد کنار و بلاخره لیوان رو برداشت و زین بیخیال شد و تصمیم گرفت دیگه چیزی سفارش نده."کوچولوی عوضی!" زین با علاقه گفت "جرات نداری روی من بالا بیاری" با یه لحن غیر جدی گفت و هری اصلا تو حالی نبود که بخواد بهش اهمیت بده
هری حس میکرد اون حس خوبش داره از بین میره و یهو تمام بار دنیا روی شونه هاشه و قلبش به حدی درد میکرد که حس میکرد میخواد بمیره.اون فقط دلش میخواست سکوتش رو بشکنه و به دست زین چنگ زد "میخوام برم خونه"
"فکر خیلی خوبیه" زین بلند شد و به معشوقه ی لرزونش کمک کرد بلند بشه و تو بغلش گرفت.اون تا حالا ندیده هری اینجوری مست کنه و با خودش فکر میکرد نکنه پسر اعتیاد به الکل داشته و اون ازش بی اطلاع بوده."تو نمیتونی راه بری" اروم زمزمه کرد و سعی کرد بغلش کنه ولی هری هلش داد و زیر لب گفت میتونه راه بیاد.اون نمیخواست زین کار دیگه ای براش انجام بده اون به اندازه کافی احساس گناه میکرد."تو خیلی لجبازی" زین گفت و دستش رو دورش حلقه کرد و پسر رو به سمت در کلاب برد
هری لرزید و دیگه راه نیومد و زین با یه ابروی بالا داده بهش خیره شد "میترسم" هری آروم گفت و زین اگه نزدیکش نبود متوجه نمیشد چی گفته
"چیزی نیست" زین اروم تو گوشش زمزمه کرد "من اینجام,نترس..زودباش بریم خونه عشقم"

YOU ARE READING
relax (ترجمه )
Acciónعاشق دشمن شدن بخشی از برنامه نبود این قرار نیست پایان خوشی داشته باشه