17

2.2K 229 29
                                    

نایل پیشونیش رو ماساژ داد و چشمهاش رو بست,هفته ی پیش براش مثله جهنم بود و همه چیز هرروز داره بیشتر و بیشتر استرسی میشه,لیوان قهوه ی تلخ رو آورد بالا جلوی لبش وقتی داشت به همه چی فکر میکرد,دنبال یه بهانه گشتن برای کنسل کردن پرونده سخت ترین کار بود و بنظر میومد پدر هری هیچجوره راضی نمیشه پرونده رو ببنده با اینکه بهش گفت که جون هری تو خطره.این خیلی عصبانیش میکرد که آقای استایلز حاضر بود جون پسرش رو بخاطر این موضوع بخطر بندازه.اونها همین الانش هم به اندازه کافی اطلاعات داشتن که بتونن زین مالک رو دستگیر کنن

درسته به اندازه کافی اطلاعات نداشتن که بخوان به تجارت موادش پایان بدن ولی براحتی میتونستن ازش بازجویی کنن ولی انگار نظر آقای استایلز چیز دیگه ایه.اون دندونهاش رو از حرص روی هم فشار داد و سعی کرد به یه چیز دیگه فکر کنه.هری باید آماده ی ترک کردن باشه تو مدت یه هفته و نیم دیگه.نایل آرزو میکرد که میتونست هرچه زودتر هری رو بکشه بیرون مخصوصا با اینکه میدونست باید با پسر بجنگه تا اون جایی که الان هست رو لو بده.پسر داشت با مرد زندگی میکرد و خب این اصلا خوب نیست,اما هیچکاری هم از دست نایل برنمیومد.اونها باید خودشون رو آماده میکردن که آپارتمان رو محاصره کنن و هرچقدر که میتونن نیروهای مرد رو دستگیر کنن و مهم تر از همه خود زین مالک رو دستگیر کنن

اگه کسی کم کاری کنه و زین مالک فرار کنه هری مجبوره هرروز از عمرش رو با ترس زندگی کنه,همه چیز باید درست پیش بره هیچکس حق اشتباه کردن نداره,اون میفهمه همه چیز رو ولی خدا اون واقعا دلش میخواد بهترین دوستش همین الان ازونجا بیاد بیرون.نایل گوشیش رو برداشت وقتی ویبره رفت

نفس عمیق کشید و گوشیش رو دوباره گذاشت رو میز,هری از دستش عصبانی اون این رو میدونست ولی چیکار میتونست بکنه؟!اینجا حق با نایل بود نه هری و اون امیدوار بود با گذشت زمان دوستش بتونه بفهمه.اون فقط نمیتونست متوجه بشه,اون کل شب رو بیدار بود و به سقف زل زد و تو فکر این بود که چجوری بهترین دوستش عاشق یه هیولا شده بود!این واقعا با عقل جور درنمیومد!

نایل تمام سعیش رو میکرد وقتی قضیه به لاپوشونی برای هری میرسید و اون که میدونست دوستش نیخواد و نمیتونه اطلاعات بهش بده یا دروغ تو فایلها بزاره پس خودش اینکار رو براش کرد.اون نمیخواست هیچکس توی اداره دلیل اصلی بیرون اومدن هری از پرونده رو بدونه!اون حس کرد یه موج از ترس و استرس بهش وارد شده و سعی کرد بهش فکر نکنه

همه چیز درست پیش میره فقط اون لازم درست نقشه بکشه!حداقل این چیزیه که اون به خودش میگفت

این باید درست پیش میرفت!باید!

هری خیره شد به گوشیش و چیزاهایی که دوستش براش فرستاده بود رو میخوند,یک هفته و نیم خیلی زمان کوتاهی بود و اون واقعا آماده نبود که بره.پسر گوشی رو گذاشت تو جیبش و از پنجره به شهر زیر پاش خیره شد و باد خنکی موهاش رو تکون داد.تمام دنیای اون تو این سال گذشته حول محوریت زین مالک میچرخید,فکر اینکه بره و دیگه برنگرده خیلی غیرممکن و عجیب بنظر میرسید.اون میدونست نایل درست میگه ولی اون نمیتونست کمک کنه و از دست خودش ترسیده و عصبانی بود.اون نمیخواست با نایل تلخ برخورد کنه ولی دستش خودش نبود

چطور زمان انقدر سریع میگذره؟بعضی روزها خیلی دیر میگذشت و بعضی روزها بنظر میومد اصلا نمیگذره و با این حال وقتی هری به عقب نگاه میکرد متعجب بود زمان چقدر زود گذشته!هری چشمهاش رو بست و هرچیزی که تو این یکسال گذشته بود جلوی چشمهاش مرور شد,اون به یاد میاورد اولین باری رو که زین مالک رو دیده بود و براش عجیب بود چطور اون موقع نفهمیده بود داره به مرد جذب میشه.این حس همیشه تو وجودش بوده.خوشتیپ بودنش و اون نیشخند مخصوص لاس زدنش هری رو بی دفاع میکرد بدون اینکه خودش بفهمه و این میترسوندش.شاید نایل راست میگفت که مغزش رو شستشو دادن.هری نمیدونست و صادقانه اهمیتی هم نمیداد.نایل زین رو مثه هری نمیشناخت.هیچکس مرد رو با اندازه ی هری نمیشناخت و اون ازین بابت مطمئن بود

با این افکار اون وارد اتاق گرم شد,بوی شامپوی زین اتاق رو برداشته بود و از حموم بخارآلود بیرون میومد.اون رفت سمت حموم و درش رو یکم باز کرد.یه لبخند روی لبش اومد وقتی دید معشقوش داره ریشهاش رو میزنه.همه چیز خیلی نرمال بنظر میرسید,انگار نه انگار که اون یه پلیسه و زین یه تاجر مواد مخدر.هری آرزو میکرد کاش همه چیز همینجوری میموند.اون به چارچوب در تکیه داد و نفس عمیق کشید

اگه همه چیز درست پیش بره زین مالک به زودی میره پشت میله های زندان و هری از خودش متنفره که بخاطر این موضوع ناراحته.اون چطور میتونست اجازه بده یه همچین اتفاقی برای زین بیفته؟چطور؟قلبش خیلی درد گرفت از این فکرهایی که مدام تو سرش تکرار میشدن.چی میشه اگه اون به زین بگه؟یعنی میشه باهم فرار کنن؟ممکنه مرد ببخشتش؟ممکنه مرد همون لحظه که بفهمه بکشتش؟هری یه عالمه سوال بی جواب داشت.اون نمیتونست به خودش اجازه بده اینجوری فکر کنه؟اون خیلی از راه رو اومد بود,اون قبلا تصمیمش رو گرفته بود.زین بارها به این فرصت رو داده بود تا اگه چیزی رو پنهون میکنه بهش بگه

این خیلی دردناکه!هری آرزو میکرد کاش میتونست برگرده به عقب و حقیقت رو بگه.حتی اگه به جونش رو بخطر مینداخت.شاید زین راستش رو گفت وقتی گفته بود نمیکشتش.شاید نه.هری فقط میخواد از عشقش مواظبت کنه از آلان به بعد.هری نمیتونست حتی فکرشم تحمل کنه که بیکار بشینه تا بیان زین مالک رو دستگیر کنن.تقصیر اونه اگه معشوقش بیفته زندان یا اگه براش حکم اعدام بدن

اگه اونها اصلا نخوان زین رو دستگیر کنن چی؟اگه بخوان به محض دیدن بکشنش؟ این تقصیره هریه.پسر میدونست اونها مرد رو زنده میخوان تا ازش بازجویی کنن و به تجارت موادش پایان بدن ولی این به این معنی نیست اونها نمیکشنش اگه زین بخواد باهاشون مبارزه کنه

و اون میدونه که زین باهاشون مبارزه میکنه!

relax  (ترجمه )Where stories live. Discover now