لوییس با اشتیاق نگاه میکرد وقتی در اتاق بازجویی باز شد و مردی که به اسم افسر نایل هوران میشناخت واردش شد.لباش رو روی هم فشار داد و لبخند زد وقتی افسر دست به سینه جلوش نشست و بهش اخم کرد."سلام خوشگله..چجوری میتونم کمکت کنم؟" ابروهاش رو براش انداخت بالا
نایل با نفرت بهش خیره شد "ازت جواب میخوام"
"راستشو بخوای اصلا از طرز رفتارت خوشم نمیاد" لوییس سعی میکرد حرصش رو دربیاره "اصلا چرا باید بهت جواب پس بدم؟" نایل نزدیک شد و تو گوشش زمزمه کرد "خودم میکشمت اگه حرف نزنی" با جدیت به صورتش خیره شد
مرد یه ابروش رو داد بالا و خندید "خشن" با علاقه گفت و نایل دلش میخواست از دستش داد بزنه!هری چجوری با این کنار میومد!؟ "درست مثل اونی" این جملش باعث شد نایل منجمد شه.برگشت نگاهش کرد. اون..منظورش هری.. اون داشت به چشمهای مردی نگاه میکرد که کمک کرد هری رو بکشن
"چرا؟چرا باید میکشتینش؟" نایل مشتهاش رو گره کرد "زین زندگیش رو داغون کرد.بیچارش کرد.دیگه چرا کشتش؟"
"ما نکشتیمش" لوییس یهو جدی شد و چشمهاش رو براش نازک کرد "ما اون رو نکشتیم"
"دروغگو"
لوییس یه تک خنده ی مصنوعی کرد و به یه جا دیگه نگاه کرد "اگه دو دقیقه کونت رو بزاری رو صندلی لعنتی و مثل یه آدم با شخصیت باهام صحبت کنی اونوقت میگم چه اتفاقی افتاد" نایل دهنش رو باز کرد که جواب بده ولی سریع بستش و نشست روبه روی مرد
"رئیس هیچوقت نمیخواست بکشتش" لوییس به نایل نگاه نمیکرد و حرف میزد."بعد از گروگانگیری ادوارد رئیس فکر کرد هری انقدری عصبی میشه که بکشتش.میدونم خیلی احمقانس ولی وقتی هری اومد و اسلحه اش رو دراورد به خودش نشونه گرفت.اون دلش میخواست بمیره"نفس عمیق کشید "رئیس قبل اینکه بتونه خودشو بکشه متوقفش کرد.گرچه من خیلی سوپرایز نشدم.من خیلی وقت بود مطمئن بودم اون نمیتونه رئیس رو بکشه" لویی آه غمگینی کشید "رئیس هم نمیتونست بکشتش.اونا هیچکدوم نمیتونستن.اونا عاشق هم بودن.درسته اوضاع بد پیش رفت ولی این حقیقته اینکه اونا عاشق هم بودن رو عوض نمیکنه!"
"هری دوستش داشت"
"رئیس.." اون یکم سکوت کرد تا حرفش رو درست کنه "زین عاشق هری بود.اون تنها کسی بود که زین تو تمام زندگیش دوستش داشت.تو میتونی فکر کنی من دروغگو ام.برام مهم نیست ولی خودت هم میدونی زین عاشق هری بود.هری خیلی وقت پیش مرده بود اگه زین عاشقش نبود"
"میدونم"
"اونا انتخاب کردن که اون شب کنار هم بمیرن'' لوییس بلاخره گفت."زین تو ساختمون بمب کار گذاشته بود.اون مادر به خطا میخواست حتی مرگش هم یه شو باابهت باشت هرچند انکار میکرد و میگفت نمیخواد پلیسها حتی بدنش هم پیدا کنن" با خنده ی غمگینی گفت."زین سعی کرد یکاری کنه هری بره بیرون یا حتی زین رو بکشه ولی لعنتی..اون تصمیمش رو گرفته بود که دیگه زین رو ترک نکنه..که باهاش بمیره!"

YOU ARE READING
relax (ترجمه )
Actionعاشق دشمن شدن بخشی از برنامه نبود این قرار نیست پایان خوشی داشته باشه