نایل و لیام رفتن تو ماشین لویی و هری هم رفت تو ماشین زین.
_نمیخوای بشینی؟!
هری پرسید و یه جورایی خواست علت مکث کردنمو بدونه،چیزی که خودمم نمیدونم!
برای همین رفتم تو ماشین و نشستم.توی این ده دقیقه ای که تو راه بودیم،هیچ حرفی زده نشد.
ماشین جلوی مرکز خرید بزرگی وايستاد
_خب الان چیکار کنیم؟!
لویی پرسید. ما شیش تا،هنوز جلوی در مرکز خرید وايستادیم.
_خب میریم خرید میکنیم دیگه!
زین به لویی چپ چپ نگاه کرد...من باید بفهمم که بین اونا چه اتفاقی افتاده!؟
_من که میخوام برم یه چیزی بخورم...!
نایل گفت و من نزدیک بود فکم بخوره به زمین، آخه یه ساعت پیش اون به اندازه سه نفر صبحونه خورده بود!بقیه از این قضیه تعجبی نکردن.
_منم باهات میام تا مثل دفعه قبل گم نشی!
زین گفت... من انتظار داشتم که اون نخواد جایی که من هستم باشه!
_اوه پسر!.....من فقط یکم گیج شده بودم!
نایل گفت و سرش رو خاروند.
زین و نایل ازمون جدا شدن.
_تاکی قراره اینجا وایستیم؟!
من با بی حوصلگی پرسیدم.
_خب ما هم میریم اونطرف، شاید بتونم یه کتونی بخرم!
لویی گفت و بالیام هم راه افتادن. من هم رفتم دنبالشون که هری دستمو گرفت.
_تو داری کجا میری؟!
_دنبال بقیه خب...
گفتم ولی اون دستمو کشید یه سمت دیگه!
_مابااونا نمیریم.
اون گفت...چرا نه؟!
_چرا؟!
_چون ما با اونا نمیری!!!
دیگه جوابی ندادم و اون خندید،دستش هنوز تو دستم بود....من اونو کشیدم داخل یه مغازه و اون از این حرکتم، تعجب کرد!
_ولی من لباس زیاد دارم!
اون خیلی آروم زیر گوشم اعتراض کرد.
_اونا همشون تیره ان خب.
درحالی که داشتم لباسارو نگاه میکردم گفتم.
من یه پیراهن راه راه سفید سورمه ای و با یه تيشرت قرمز و یه تيشرت لیمویی طرح داربهش دادم.
_اینا رو بپوش!!!
سعی کردم لحنم بیشتر شبیه خواهش باشه تا دستور!
این دوتا باشه، ولی من اینو نمیپوشم!
به اون پیراهن راه راه اشاره کرد.
_هری....
قیافمو مظلوم کردم...امیدوارم جواب بده!
_باشه بابا،...باشه
از رو تسلیم شدن دستاش رو گرفت بالا و خندید.منم یه لبخند از روی پیروزی زدم!
اون اول تيشرتارو پوشید.هردو عالی بودن و بهش میاومدن !ولی وقتی اون لباس راه راه رو پوشید واقعا بی نظیر و ستودنی شده بود.اون از روی بی حوصلگی فقط دکمه های پایینی شو بسته بود و معلوم شدن تتو های روی سینش باعث شدجذابتر هم بشه.
