chapter44

176 41 16
                                        

"داستان از نگاه هری "

_چرا جواب نمیده!؟
داد زدم که باعث شد بقیه من رو نگاه کنن...پس سعی کردم خودمو کنترل کنم تا چیزی رو به سمت دیوار پرت نکنم...ما حدودا دو ساعته که برگشتیم به خونه و من کمبودش رو به راحتی حس میکنم...این دوربودن،از همین الانشم سخته... مخصوصا وقتی ازش هیچ خبری ندارم.
"آروم باش هری...اون حتما صدای موبایلشو نشنیده."با خودم گفتم و سعی کردم آروم باشم و دوباره شمارشو بگیرم.
-بووق
-بوووق
_اومم سلام؟!
درست وقتی منتظر بوق سوم بودم صداش رو شنیدم... و... من الان باید چی بگم!!؟ لعنت به فکرای احمقانه لیام!

_سلام...
یه لحظه فکر کردم که صدام مثل دخترا میلرزید، اینجوری نبود مگه نه؟!؟
منتظر موندم تا چیزی بگه ولی نگفت، فکر کنم اونم منتظر همین بود!پس حرف زدم.

_اوم..اونجا چطوره؟!الان کجایی؟!

_اینجا... اومممم... خوبه و من الان پیش یکی از دوست های پدرم هستم..
اون گفت و صداش راضی به نظرمیرسید.
_دوست بابات، پسرداره؟!
نمیدونم چیشد که اینو پرسیدم وحتی خودمم تعجب کردم.
اون یه ثانیه صبر کرد و بعد... بلند بلند خندید... منم.. خب منم بی دلیل خندیدم...
_فکر نکنم چیز خنده داری گفته باشم!؟
من گفتم درحالیکه لبخندی روی لبم بود.

_اوه خدا...هری... نه.. نه.. اون پسر نداره..
سارا بین خنده هاش که الان آرومتر شده بود،گفت.

_خوبه...به هر حال!
من گفتم و آه کشیدم... اگه اون الان اینجا بود من اينهمه نگرانی نداشتم...!

_تو چطوری؟!همه چی خوبه!؟بقیه خوبن؟!
اون چطور میتونه وقتی اینجا نیست درباره حالم بپرسه و بگههمه چی خوبه؟!این خیلی کلیشه ایه!

_نمیدونم منظورت از خوب چیه.اصلا مگه مهمه؟!... ولی بقیه خوبن.
من زدم پس کله خودم بخاطر لحن تندم...
_اوه...
اون گفت... من میدونم که اگه درباره برناممون میدونست، اینجوری اه نمیکشید و جوابمو میداد!

_اوممم سارا؟!
_بله؟!
_هنوز.. میدونی... درباره اسکایپ،همون نظررو داری؟!
من پرسیدم... آره من واقعا نیاز دارم که ببينمش...حالا هر چی میخواد فکر کنه!

_اومم آره... فقط من... ممم باید یکم خودمو مرتب کنم،خودم زنگ میزنم.
این واقعا لذت بخشه که میدونم اون الان چیکار میکنه..میره صورتش رو میشوره و بعد موهاشو دوباره میبنده...اوه اصلا شاید بره دوش بگیره...!

_باشه هرجور راحتی...
باخودم خندیدم...من حتی میدونم که الان یه لبخند بزرگ، درست مثل مال من، روی اون لب خشگلش نقش بسته....آخ من واقعا میخوام ببينمش...!

_پس تا نیم ساعت دیگه.. هز!
_فعلا سارا..!
^____^____^____^____^____^____^
سلام!
مکالمه تلفنی سارا و هری^___^
تا نیم ساعت دیگه، مکالمه تصویری هم دارن!.... که البته شما باید تا فردا صبر کنید!:)))
خیلی ها گفتن هری میخواد بره سارا رو ببینه...خب ببخشید که ناامیدتون کردم... ولی مرسی که نظر میدین حتی اگه اون چیزی که تو ذهنمه نباشه ولی خیلی وقتا ذهنمو باز میکنه!
خلاصه درباره قسمت بعد و این قسمت هم نظر بدین و ایده هاتون رو بگید!
منتظرتونم

Remember meDove le storie prendono vita. Scoprilo ora