از همون بچگیم"شهربازی"برام معنای متفاوتی نسبت به اونچیزی که بقیه فکر میکردن،داشت.هرچند که مارو خیلی اینجور جاها نمیآوردن،ولی شهر بازی برام جای عجیبی بود،جایی که همه به خواسته خودشون میان تا با ترس هاشون روبه رو بشن... مثل ارتفاع مثل تاریکی مثل حشرات و اسکلت و از اینجور چیزا!.....
بالاخره بعد از بیست دقیقه رانندگی رسیدیم!اون فقط یه شهر بازی بود،یه شهر بازی عادی با یه تِرَن عادی و یه چرخ و فلک بزرگ و عادی، و انواع وسایلی که جیغ آدمها رو در میارن!!!
انگشت های بلند هری که بین انگشت هام گره خورد، منو به خودم آورد و یه لبخند بزرگ رو روی ذهنم حک کرد!
رفتیم پیش بقیه که یکم جلوتر بودن وایستادیم.
_خب الان کجا ب...؟!
_من که رانندگی خیلی گشنم کرد!
نایل وسط حرف لویی، بلند غر زد وبعد به سمت غرفه های کوچیک خوراکی که آدم های زیادی رو میشد جلوشون دید، رفت... همه ما متحیر از این رفتارش وایستاده بودیم که برگشت و...
خب مسلما برنگشت که باما باشه!... اون اومد و دست سوفی رو گرفت و بدون اینکه چیزی بگه اونو به سمت اون غرفه ها برد!
حدودا یک دقیقه جمعمون تو سکوت همراه با تعجب قرار داشت!
_خب الان یعنی قراره بازم اینجا وایستیم؟!؟
دارسی گفت و سکوت رو شکست!
_خب من میگم که از هم جدا شیم و یک ساعت دیگه همینجا همو ببینیم!
لیام گفت و به ساعتش نگاه کرد... این ایده ی خوبی بود پس قبول کردیم.... زین داشت به سمت بازی های کامپیوتری میرفت و لیام به اون تابلوی بزرگی که روش نوشته بود"بیلیارد"نزدیک تر میشد.دارسی یه نگاه به زین و یه نگاه به لویی انداخت و بعد به سمت سالن بولینگ حرکت کرد!من میتونستم تعجب رو تو صورت لویی کاملا واضح ببینم، ولی بعد وقتی دید زین هم داره میره سمت دارسی،خودشو به اونا رسوند...حالا این نیشخند پیروزی بود که روی لبهای دارسی میدرخشید!
من و هری به سمت غرفه های بازی که ازشون عروسک آويزون بود رفتیم. لیام و کیم هم دست هم رو گرفته بودند و فقط چند قدم ازمون فاصله داشتند!
اون عروسک ها از نزدیک خیلی بامزه تر بودند!ولی اون خرس سفید با اون چشمای مشکی و درشت ش واقعا خواستنی بود!
_اومم...من امتحان میکنم!
هری به مرد غرفه دار گفت...اون مرد از زیر میز یه توپ قرمز درآورد و به هری داد.
_باید بتونی سه تا از اون بتری هارو بندازی!
اون مرد گفت و به طور نامحسوسی نیشخند زد...
_شیت!
بعد از اون هری چهار دفعه دیگه هم بازی کرد و نتونست سه تارو باهم بندازه...من میتونم ترکیبی از عصبانیت و ناراحتی رو تو صورتش ببینم.
_بذار یه دفعه هم من امتحان کنم!
صدای نایل از پشت سرم اومد. هری نیشخند زد و اومد کنارم وايستاد...اون توپ قرمز رو برداشت و به سمت اون بتری ها پرت کرد!
من و هری با چشمهای کرد به اون توپی که به راحتی سه تا از بتری هارو انداخت، نگاه کردیم...
_اومم...این خیلی آسون بود!
لیام گفت و به هری نیشخند زد....هری قرمز شده بود... البته از روی عصبانیت، نه خجالت!
سعی کردم به اون خرس سفید که الان دیگه دست کیم بود توجه نکنم بازوی هری روگرفتم و کشیدمش عقب چون اصلا دوست ندارم سر یه بازی با دوستش دعوا کنه!
_من باورم نميشه اون لعنتی با یه ضربه اینکاررو کرد!
هری گفت و سعی میکرد عصبانیتش رو کنترل کنه!
_اوه هری...اون فقط یه بازی بود!
بازوشو محکم تر گرفتم و لبخند زدم...
_تو چطور اینو میگی...من امشب حتما باید یه چیزی ببرم تا روی لیام کم...
حرفش قطع شد و به یه چیزی خیره شد... بعد کم کم لبخند بزرگی رو صورتش نقش بست.
_چیزی شده؟!
پرسیدم چون اون خشکش زده بود!
اون چیزی نگفت و منو دنبال خودش سمت یه غرفه کشوند.
زوج های زیادی اونجا بودن و داشتن اسم مینوشتن.!من باورم نميشه که ما قراره. اینکاررو کنیم....اون یه مسابقه درباره زوج ها بود...یکی از زوج ها اون یکی رو بغل میکنه و هر گروهی که بیشتر از بقیه دووم بیاره برندست...خب من باید یه سوال از خودم بپرسم!..."منو هری زوج ایم؟!؟"
_حاظری؟!
هری پرسید و چشماش داشتن برق میزدن!
_جایزه ش چیه؟!
من پرسیدم... هری به اون میز گوشه ی غرفه اشاره کرد و خب...اون شبیه یه چیزی مثل گوشیه!
هری دستشو گذاشت پشتم و اون یکی رو هم گذاشت زیر زانوهام و بلندم کرد. به اطرافم نگاه کردم... هرچند دقیقه از اون ده تا زوج یه گروه کم میشد تا اینکه بعد از حدودا چهل دقیقه فقط ما و یه گروه دیگه مونده بودیم...دستامو از دور گردن هری باز کردم و بردم لای موهاش و بعد با دستم لایه نازک عرق روی پیشونیش رو پاک کردم، بهم نگاه کرد ویه لبخند کوچیک رو لبش نشست.
من خیلی سنگین نیستم ولی خب این برای حدودا یه ساعت خیلی زیاده!
وقتی اون دختره از بغل دوست پسرش افتاد منو هری همو بغل کردیم و هری از ته دل خندید...
_ولی من خودم گوشی دارم!
من گفتم و غر زدم!
_اون خوب نیست... تو باید اینو داشته باشی.
هری گفت و اون جعبه رو گرفت سمتم...من نمیخوام اون آيفونی که برده رو ازش قبول کنم.
_ولی هری...
_هیسسس...من از اولم اینو بخاطر تو گرفتم...و اگه قبولش نکنی همینجا میندازمش و میرم!
اون بازم برنده شد و من اون گوشی گرون رو قبول کردم...برگشتیم پیش بقیه و من با افتخار چیزی که هری برده بود رو به بقیه نشون داد!
_تو واقعا اینکاررو کردی...یعنی واقعا یه ساعت سارا رو بغل کردی!
لویی گفت و با تعجب به هری نگاه کرد...هری هم ریز خندید و سرشو تکون داد!
_واقعا جایزه ت رو دادی به سارا؟!
کیم از هری پرسید و هری با لبخند سرش رو تکون داد.
من بازوی هری رو محکمتر گرفتم و اونم بغلم کرد.دارسی و زین تو فکر بودن ولی دیگه مثل قبل از هم فاصله نگرفته بودن... من حتما بعدا درباره امشب از دارسی میپرسم!نایل و سوفی هم که مثل اینکه خیلی با هم بهشون خوش میگذشت!
_اومم... بریم شهر رو از اون بالا ببینیم؟!
سوفی گفت و به بلندترین نقطه چرخ و فلک اشاره کرد...اوه... ترس قدیمیه من!
...>...>...>...>...>...>...>...>...>...>...>...>...>...>
اینم از این قسمت...حرف خاصی ندارم، ببخشید که بازم کوتاه بود!ایشالله بعدا جبران میکنم...موضوع این قسمت درباره این قسمته...مرسی ازvoteهاتون و کامنت هاتون و مرسی از اینکه میخونید<3
مثل همیشه منتظرتونم;-)
KAMU SEDANG MEMBACA
Remember me
Fiksi Penggemarیه حسی بهم ميگه سرنوشت بازهم مارو باهم رو به رو میکنه!
