هانیول
صبح بلند شدم حاضر شدم و رفتم شرکت مثل روزایی که اونجا کار میکردم و صاف رفتم سمت اتاق سوهو با هماهنگی منشی وارد شدم سوهو مثل همیشه پشت میزش نشسته بود داشت چیزی مینوشت تا درو بستم سرشو بالا اورد لبخندی زد و سلام کرد منم رفتم سمت صندلی و نشستم روش
+ میخواستم کمی از وقتتو بگیرم
_ چیزی شده ؟
+ میخوام چیزیو واست توضیح بدم
سرشو تکون داد و به صندلیش تکیه داد
+ خب راستش من افسر پلیس بخش مبارزه با قاچاقم و چون به شرکت شما مشکوک بودیم وارد شرکت شدم و باید خیلی چیزارو چک میکردم دیشب بعد از این همه مدت تونستیم ادمایی که درگیر قاچاق سیمان بودن رو بگیریم
اخشماش توهم رفته بود ولی چیزی نمیگفت پس ادامه دادم
+ سیمانای درجه یک رو که با اسم شرکت شما وارد میشد و بعد جابه جا میکردن با درجه دو و پایین تر بعد دوباره با اسم شما سیمانارو میفروختن به کسای دیگه و این همینجور ادامه داشته که الان باید متوجه شده باشید تو پروژه قبلی سیمانای بی کیفیت استفاده میشده. کسی که تو شرکت شما دست داشته اوه سهون و یکی از پیمانکارا و یکی از راننده ها بودن که دسگیر شدن
بهتش با اسم سهون بیشتر شد
_ سهون ؟؟ سهون خودمون ؟
+ آره و اینکه معلوم شد با سوجین و پدرش همکاری میکرده
سوهو مات و مبهوت خیره شد. خودکار توی دستش بود، ولی دستش انقدر سفت شده بود که بند انگشتاش سفید شده بودن. زیر لب زمزمه کرد:
_ سهون… نه، امکان نداره. من خودم آوردمش تو شرکت…
+میدونم شنیدنش سخته، ولی حقیقت همینه. تو مقصر نیستی سوهو. تو فقط به آدمی اعتماد کردی که لیاقت اعتمادو نداشت.
سرشو پایین انداخت. سکوتی سنگین اتاقو پر کرد. دلم نمیخواست بذارم فکر کنه همهچیز به گردنشه. دستم ناخودآگاه مشت شد، ولی با صدای آروم ادامه دادم:
+من مجبور بودم این هویت دروغی رو نگه دارم. مجبور بودم بهت دروغ بگم کیام…
چشمهاشو باز کرد . اون برق آشنا تو نگاهش بود؛ چیزی بین زخم، خشم، و یه حسی که هیچوقت تا الان جرات نکرده بودم باور کنم.
_ پس همهی این مدت… فقط یه مأموریت بود؟
دلم فشرده شد. لبخند کمرنگی زدم، بیشتر شبیه اعتراف بود تا دفاع:
+نه. این مأموریت تموم شد. اما چیزی که بین من و تو بوده… هنوز تموم نشده.
سوهو نفسشو محکم بیرون داد. بلند شد و چند قدم تو اتاق راه رفت، انگار با خودش میجنگید. بعد ناگهان برگشت، دستاشو روی میز کوبید و با صدایی لرزون گفت:
_ میدونی از چی بیشتر از همه متنفر بودم؟ از اینکه حتی وقتی باهام بحث میکردی، حتی وقتی سعی میکردی منو اذیت کنی، دلم نمیخواست اون لحظهها تموم بشن. من لعنتی… من عاشقت شدم هانیول.
برای چند ثانیه نفسم بند اومد. کلماتش چیزی بودن که هیچوقت فکر نمیکردم بشنوم. وسط این شرایط اعترافی که کرده بود هم قشنگ بود هم دردناک چون اعتمادش رو از دست داده بودم پس بلند شدم رفتم سمتش. نگاش کردم، اونقدر نزدیک که لرزش نفساشو حس کنم.
+ پس چرا هیچوقت نگفتی؟
YOU ARE READING
see diamond
Romance💎الماس دریا 💎 دوتا دوست که باهم همکارم هستن تو یک پروژه بزرگ تجاری با پنج مرد مرموز شروع به کار میکنند اما این آغاز تحولاتی توی زندگی شخصیشون میشه ...
