نارا
با درد توی سرم چشمامو باز کردم اطرافو نگاه کردم
چشمام تار میدید نمیدونم چقدر گذشت تا بتونم واضح ببینم توی یه اتاق تاریک به صندلی بسته شدم.
لعنت سرم درد میکنه ... نباید الان لو میرفتم
نمیدونم چند دقیقه گذشته بود که سوجین درو باز کرد اومد داخل یه نگاهی بهم کرد و اومد سمتم دورم راه رفت و اومد جلوی من تو صورتم دولا شد و گفت : به به موش کوچولو به هوش اومده ... ببینم چرا سهونو دنبال میکردی ؟
باید خودمو میزدم به اون در باید نشون بدم عاشق سهونم
+ واسه اینکه همش کنار تو میبینمش
_ میخوای بگی از هیچی خبر نداری هان؟
+ از چی؟ من دنبال سهون اومدم چون بابد باهاش حرف میزدم اصلا کجاس؟ واسه چی منو اووردی اینجا؟
سوجین یه پوزخند زد، همونطور که دور صندلیم قدم میزد.
_ اونوقت در مورد چی میخواستی حرف بزنی؟
+ باید جواب چیزی که ازم خواسته بودو بهش میدادم
سوجین یه خندهی کوتاه کرد... دیگه خندهش محو شد. چشماش باریک شد، دستشو دور گلوم گذاشت و کمی فشار داد.
_ من خرم که این مزخرفاتو باور کنم؟ فکر کردی عاشقبازی درآوردن و نگاه مظلومزدن، کاریه که منو خام کنه؟
نفسم برید. دستام بیاختیار به دستش چنگ زد.
+ ول… ول کن… من… فقط…
_ فقط چی؟ میخواستی فرار کنی؟ یا هنوز فکر میکنی میتونی از من و سهون چیزی دربیاری و ببری واسه اونایی که فرستادن؟
دستشو محکمتر کرد. سیاهی رفت جلو چشمام. با صدای گرفته گفتم:
+ من… من چیزی نمیدونم… بهت گفتم…
سوجین سرشو خم کرد، نگاهشو دقیق کرد تو چشمام.
_ تو از اون موشایی که فقط برای نجات جون خودشون، حاضرن هر چیزی رو بفروشن.
دستشو ول کرد، من با یه سرفهی شدید نفس گرفتم. اشکام ریخت.
اون با آرامش چند تار موهامو که ریخته بود جلو صورتم کنار زد.
_ نارا… این آخرین فرصته. اگه راستشو نگی، دفعهی بعد این دستهات به صندلی بسته نمیشن… مستقیم میفرستمت پایین زیرزمین. و اونجا دیگه هیچکس صداتو نمیشنوه.
در باز شد.
سهون با قدمهای آروم اومد داخل، یه نگاه به وضعیت اتاق و من انداخت که دست و پا بسته رو صندلی نشسته بودم، نفسزنان و اشکریزون.
یه اخم ملایم نشست بین ابروهاش.
× این دیگه چیه سوجین؟ چرا این شکلیه؟
سوجین لبخند زد، مثل یه شکارچی که تازه طعمهش رو به قفس انداخته.
_ فقط یه گفتوگوی کوچیک داشتیم. میخواستم مطمئن شم چیزی هست که لازم باشه بدونیم یا نه.
سهون چشم از سوجین گرفت و اومد نزدیکم . یه دستشو روی شونه ام گذاشت.
_ نارا… چی شده؟ چرا اینجوری نگاه میکنی؟
نگاهش پر از شک و کمی هم نگرانی بود.
با صدایی که از شدت ترس و بازیگری میلرزید، زمزمه کردم :
+ من… فقط اومده بودم ببینمت… نمیدونستم… نمیدونستم اینقدر بهم شک داری.
STAI LEGGENDO
see diamond
Storie d'amore💎الماس دریا 💎 دوتا دوست که باهم همکارم هستن تو یک پروژه بزرگ تجاری با پنج مرد مرموز شروع به کار میکنند اما این آغاز تحولاتی توی زندگی شخصیشون میشه ...
