نارا
نفسهام هنوز سنگین بود. گرد و خاکی که سهون موقع پرت کردنم به پا کرده بود، توی گلو و چشمهام میسوخت. فقط میدونستم باید نفس بکشم… باید زنده بمونم.
صدای موتور ماشینها و جیغ لاستیکها از دور میاومد. هر لحظه نزدیکتر میشد، تا اینکه نور چراغها رو دیدم . چشمامو نیمهبسته نگه داشتم. فقط یک تصویر واضح شد؛ ییشینگ عرقریزان، صورتش پر از آشفتگی ، خم شد و اسممو صدا زد
اون لحظه همه ترسهام شکست. جواب دادم: ییشینگ
ییشینگ خم شد دستش رو آروم روی شونهم گذاشت انگار میخواست با همون لمس ساده بگه «من اینجام». صدای نفسهاش هنوز تند بود، اما وقتی نگاهم توی چشمهاش قفل شد آرامش عجیبی ازش گرفت.
_ نارا… خوبی؟
همون موقع هانیول رو دیدم که سمتم اومد نگاهم کرد و رفت اصلا متوجه نشدم چیشد ولی
صدایِ خشدار ییشینگ تا ته وجودم رفت. خواستم بخندم، خواستم بگم که همهچیز خوبه، ولی وقتی چشمهامو بستم و بیاختیار اشکم اومد . اونم انگار منتظر بود منو بغل کرد و شروع کرد به نوازشم کردنم
_ همه چیز تموم شد حالا من پیشتم قشنگم
منو از خودش دور کرد و با انگشتای دستش اشکامو پاک کرد و پیشونیشو به پیشونی من چسبوند و بعد آروم پیشونیمو بوسید و دوباره بغلم کرد انقدر سفت که هیچ حرکتی نمیتونستم بکنم ولی گفتم: میدونم… میدونم که باید فرار میکردم، باید…
صدام شکست
_ اصلا بهش فکر نکن باشه؟ مهم اینه تموم شده الان سالمی کنار منی
بعد از دقایقی به گروه نجات رسیدیم و سهون رو که دیدم که گرفتنشو دارن میبرنش ، قلبم یه تکون خورد انگار یک بندِ بزرگ از رو شونههام افتاد. بلاخره از نقش بازی کردن کنار این ادما راحت شده بودم
دیدم هانیول از دور داره میاد سمتم وقتی رسید بهم منو محکم بغل کرد و گفت : خداروشکر که سالمی میدونی چی کشیدم وقتی اون اسلحه رو روی سرت دیدم ؟؟؟
لبخند زدم
+ مهم اینه ماموریت به درستی انجام شد
_ آره شیومینم از طرف دیگه وارد عمل شدن و بابای سوجینو دستگیر کردن
+ راستی سوجین چیشد ؟
دیدم سرشو انداخت پایین و نفس عمیق کشید که یعنی خبر جالبی نبود
_ همیشه که مجرمارو نمیتونیم سالم بگیریم میدونی دیگه؟
+ یعنی ...؟
_ آه نه زنده اس ولی تیر خورده بردنش بیمارستان
سرمو به معنی فهمیدن تکون دادم
وقتی همهچیز آروم شد و تیم درگیر انتقال سهون و جمعکردن صحنه بود هنوز قلبم سنگین میزد. میخواستم نفس راحت بکشم، اما انگار چیزی توی گلوم گیر کرده بود.
ییشینگ از چند قدم اونطرفتر نگاهم میکرد، مثل کسی که تمام مدت چشمش فقط دنبال من بوده. وقتی نگاهم بهش افتاد، جلو اومد. بدون حرف دستم رو گرفت، دستایی که هنوز از اضطراب میلرزید.
_ خب دیگه بریم
+ ولی باید برم پاسگاه، گزارش…
_ گزارش بمونه برای فردا تو امشب فقط باید استراحت کنی
انگشتاشو محکمتر دور دستم حلقه کرد و ادامه داد:
STAI LEGGENDO
see diamond
Storie d'amore💎الماس دریا 💎 دوتا دوست که باهم همکارم هستن تو یک پروژه بزرگ تجاری با پنج مرد مرموز شروع به کار میکنند اما این آغاز تحولاتی توی زندگی شخصیشون میشه ...
