نارا
با ییشینگ بعد کار رفتیم بیرون و یکم لب رودخانه هان قدم زدیم ولی چون هوا سرد شده بود سوار ماشین شدیم که بریم به یه رستوران ولی به پیشنهاد من ، نیم ساعت بعد دم یه رستوران قدیمی رسیدیم ولی ییشینگ هی به رستوران نگاه میکرد و این پا و اون پا میکرد ولی دستشو گرفتم و وارد اونجا شدیم
+ اینجا بر خلاف قیافه اش غذاهای خوشمزه ای داره و آجوما همیشه سرش شلوغه
به خانومی که داشت غذاهارو اماده میکرد اشاره کردم و لبخندی زدم . بعد سفارش غذا رو اوردن و شروع کردیم اولین قاشقی که از دوکبوکی خورد چشماش گردتر شد
+ واااو این خیلی خوشمزه اس
لبخندی زدم
_ گفتم که ... بعدم من جای بدی نمیارمت
دوباره مشغول خوردن شد انقدر از اون غذا خوشش اومد که یه غذای اضافه هم گرفت و من با حرکاتش به خنده افتاده بودم
+ راستی تو تنها زندگی میکنی؟
_ آره از وقتی پدر و مادرمو از دست دادم تنها زندگی میکنم
+ متاسفم ...
_ممنون خیلی سال گذشته و من عادت کردم
+ اگه قرار باشه هر دفه منو به همچین جاهایی بیاری قول نمیدم اینجوری خوشتیپ بمونم
یهو زدم زیر خنده و ییشینگ هم باهام خندید
_ یعنی شاید شکم بیاری؟
دوباره زدیم زیر خنده ... خیلی وقت بود پیش کسی اینجور از ته دل شاد نبودم این روزا حس میکنم بهترین روزایی که داره میگذره
بعد از شام ییشینگ منو تا دم خونه رسوند و با بوسه همراهیش کردم .
توی این یک هفته هر روز بعد از کار با ییشینگ میرفتیم بیرون ولی امشب منو به خونه اش دعوت کرد تا خودش واسم آشپزی کنه و انقدر هیجان زده بودم سریع اومدم خونه لباسامو عوض کردم یه شومیز زرشکی با یه دامن کوتاه مشکی و جوراب شلواری پوشیدم موهامم دورم ریختم و پالتمو برداشتمو راه افتادم ... پشت در منتظر ایستاده بودم تا در باز شه و ییشینگ با لبخند قشنگش منو به داخل دعوت کرد وقتی وارد فضای خونش شدم یه حس خوب و گرمی رو داشت لبخند زدم و به سمت مبل وسط پذیرایی رفتم و نشستم ، ییشینگ با قهوه اومد کنارم نشست
+ خوبی؟
_ آره ...خونه قشنگی داری
لبخند زد
+ با حضور تو قشنگترم میشه
وای چجوری میتونه با این جمله ها دلمو ببره، کوتاه خندیدم
_ تو همیشه اینقدر خوب حرف میزنی یا فقط وقتی من اینجام؟
لبخندش عمیقتر شد، اما این بار نگاهش جدیتر بود.
+فقط وقتی تویی... چون هیچکس دیگهای نمیتونه اینقدر باعث بشه دلم بخواد همهی خوبترین جملهها رو بگم.
حس کردم قلبم یه لحظه وایستاد. لبخندم ناخودآگاه شد، از اون لبخندایی که از ته دل میان.
_ ییشینگ... نمیدونی با این حرفات چی کار میکنی باهام.
+چرا... میدونم. و راستش، دلم میخواد دقیقاً همین کارو بکنم.
برای چند ثانیه فقط نگاه کردیم... انگار سکوت بینمون حرفای ناگفته رو داد میزد.
بعد انگار خودش رو جمعوجور کرد و با لبخند دوباره فضا رو نرم کرد:
+ولی اگه غذا بسوزه، همهی این حرفا میرن زیر سؤال!
_ نه، من مطمئنم حتی اگه یه تخممرغم برشته کرده باشی، با دستای تو، بهترین غذای دنیاست.
خندید و سریع خودشو به آشپزخونه رسوند غذا هارو چک کرد و شروع کرد به اماده کردن وقتی میزو چید صدام کرد که برم ... غذاهایی که پخته بود واقعا عالی بودن چون دلیلش تنها زندگی کردن بود و آشپزی یاد بگیره مثل من ... بعد شام دوباره اومدیم کنار هم نشستیم
+ نارا من همیشه دلم میخواست با کسی باشم که کنارش خودم باشم دور از حاشیه ها، دلم میخواست کسی رو داشته باشم که اونم پیش من احساس راحتی و امنیت داشته باشه ، من دلم میخواد به چیزی زورت نکنم فقط با من صادق باش
BINABASA MO ANG
see diamond
Romance💎الماس دریا 💎 دوتا دوست که باهم همکارم هستن تو یک پروژه بزرگ تجاری با پنج مرد مرموز شروع به کار میکنند اما این آغاز تحولاتی توی زندگی شخصیشون میشه ...
