part 42

12 1 0
                                        

هانیول

نارا خیلی با عجله خودشو رسوند به خونمو تا درو باز کردم مثل توپ پرید تو خونه و هی دور خودش چرخید و جیغ های کوتاه میزد
+ چه خبره؟؟؟ چرا انقدر خوشحالی؟؟؟ خبریه؟؟؟
دستمو گرفت و کنارش نشستم
_ ییشینگ منو بوسیییید
+ همینجوری یهو؟
_نهه بزار بگم امشب باهاش قرار داشتم رفتم پیشش و بهم پیشنهاد داد منم قبول کردم و منو بوسید وای نمیدونی چقدر جذاااب شده بود انقدر خواستنی حرف میزد که نگو
+ خوبه کار به تخت نرسیده
یهو زدم زیر خنده وای نمیتونم تصور نکنم ... بامشتی که نارا بهم زد خنده ام بیشتر شد
_ مرض منو چی فرض کردی؟؟
+ بابا اون خیلی وقته داره تلاششو میکنه
_ مهم اینه من الان قبولش کردم بعدم مگه گفته بود ؟+ باشه حالا به من قرار نیست ثابت کنی

تا اخر شب همینجوری از ییشینگ تعریف میکرد که چه پسر خوبی و خانوادشم دفه قبل دیده و ... انگار تازه فهمیده بود ازش خوشش میاد ، اخر شبم رفت خونش من موندم و افکاری که مثل این چند شب همینجور تو ذهنم رفت و امد میکردن ... با صفحه گوشیم نگا ه کردم دوباره جونگین بود اندفه باید جواب بدم تموم کنم این مسخره بازیو
+ الو
_ سلام ممنون جواب دادی
+ کاری دارید ؟
_ میخوام بببینمت
+ دلیلی وجود نداره
_ میشه یه لحظه بیای پایین ؟
+ تو اومدی دم خونه من ؟ واسه چی؟
_ فقط چند دقیقه خواهش میکنم
گوشیو قطع کردم یه پالتو پوشیدم و رفتم پایین ، دم ساختمان ایستاده بود با دیدنم سریع اومد سمتم
+ سلام
_ بفرمایید گوش میدم
+ من نمیدونم چی در موردم فکر میکنی ولی واقعا قصدم فریب تو نبود من الان یه سال که تنها دارم زندگی میکنم هیچی تو زندگیم ندارم من ازت خوشم اومده بود که سعی میکردم بهت نزدیک بشم از طرفی میخواستم اون زن بهت نزدیک نشه من باعث شدم تصادف کنیم ولی نمیخواستم ذره ای بهت اسیب برسونم
_ آقای کیم زندگی شخصیت به من ربطی نداره ولی من با آدمی که هنوز درگیر گذشته اس و متاهل کاری ندارم
+ ینی اگر متاهل نباشم همه چیز حله ؟ 
با بهت نگاهش کردم اصلا میفهمه چی داره میگه؟!!!
_ نه من کلا با تو کاری ندارم اگرم چیزی بوده احترامی بوده که بین همکارایی که یکم باهم صمیمی تر بوده همین
+ اما هانیول
_ اماا نداره تمومش کن
+ پای کسی دیگه ای در میونه؟
دیگه حرف زدن باهاش فایده نداره خسته شدم و سریع اومدم داخل و سوار آسانسور شدم و اومدم بالا ... در خونه رو بستم و همونجا نشستم لعنت بهت من نباید درگیر همچین چیزی بشم واسه چی اومده بود اون حرفارو زد که فرصت بگیره که چیو ثابت کنه ؟ بگم برو طلاق بگیر بعد بیا؟ واقعا عوضیه ...

فردا توی اتاق کار نشسته بودم نگاهی به نارا کردم که داشت پیام میداد و لبخند میزد  خوبه آدم درستی رو پیدا کرده ، دوباره خودمو مشغول کارا کردم که گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم چانیول لبخندی زدمو جواب دادم
+ سلام پرنسس
_ سلاممم خوبی؟
+ یادی از ما نمیکنی
_ ببخشید خیلی درگیر کار بودم
+ اشکال نداره خواستم ببینم رو به راهی؟ مامان اینارو دیدی؟
_ آره خوبم ... مامان اینا هم دو روز پیش دیدمشون چطور ؟
+ هیچی بابا سراغتو میگرفت اخه
_ بهش سر میزنم دوباره
+ خب با من کار نداری؟
_ نه فعلا
گوشیو قطع کردم و دوباره مشغول شدم که دوباره تلفن زنگ خورد ولی تلفن دفتر، گوشیو برداشتم منشی سوهو بود گفت ساعت پنج و نیم برم دفترش ... نگاهی به ساعت انداختم هنوز یه ساعت دیگه مونده بود ولی پنج و نیم که دیگه ساعت کاری تموم شده ...

see diamondTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang