We've updated our Content Guidelines.
Review the latest guidelines to keep sharing stories safely.

chapter 41

148 31 38
                                        

سال 1914


هوا آفتابی و کمی گرم شده بود. کالج و مراکز تحصیلی برای تابستان مدتی را در تعطیلی به سر می بردند و جمعیت کثیری را هر روز در حال کشاندن ساک های دستی در اطراف ایستگاه می شد دید.


مردان کارگر میان شیفت کاری خود وقت پیدا کرده بودند تا روزنامه ای در دست بگیرند و همراه خوردن میان وعده آن را بخوانند. جمعیت نچندان کمی دور هم جمع شده بودند تا فرد آن روزنامه را بلند بخواند و بقیه هم با دقت گوش می دادند.


مرد مورد نظر با آب و تاب می خواند و نظر میداد: اینجا رو ببینید. بعد از چهار سال ولیعهد دوباره به لندن برمیگرده. بالاخره! حالا پادشاه میتونه نفس راحتی بکشه.


یکی از مردان در حالی که پیپ خود را روشن میکرد گفت: اون ولیعهد هنوز توله شیره. 22 سال سن زیادی نیست. وقتی بیاد احتمالا بازم باید در انزوا باشه. هر چی باشه فقط همین یک پسر برای پادشاه مونده.


یکی از جوانان گفت: ولی پرنس اول هم هست که..


یکی از مردان هیس کنان گفت: حرف اونو نزن جوون. اون کنار گذاشته شده، مشخصه. بعدش هم انگار یادتون رفته. ولیعهد یه آلفای سلطنتی هستش. صد در صد نسبت به بقیه رشد بهتری داره. احتمالا تغییر زیادی کرده.


مرد روزنامه دار گفت: ساکت باشید! بزارید ادامشو بخونم. خوب اینجا نوشته ادامه تحصیلات میدانی ولیعهد در لندن انجام میشه. احتمال حضورش در عموم بعد از چهار سال زندگی در مرز وجود داره. سخنگوی کاخ گفته که ولیعهد جوان با موفقیت تمرینات خودشو پشت سر گذاشته و اماده برعهده گرفتن بخشی از وظایف سیاسی خود هست.


یکی از مرد ها بلند خندید: بایدم اینو بگن. چهار سال قایمش کردن.


-ول کن اینو. ببین درمورد حزب کارگران چی گفته؟ افزایش حقوقی در کار هست؟ مشخص شد که سرپرستشون عوض میشه یا نه؟


مرد بیشتر داخل روزنامه را گشت: فقط گفته در دست پیگیریه. ای به خشکی شانس.


مردان نالیدند و عده ای حتی تف انداختند. مرد روزنامه دار گفت: هم اینکه اینم نوشته، بعد از دو سال بالاخره قراره کاری برای انجمن حمایت از امگا ها انجام بشه. اگه به روزنامه رسیده پس حتما به یه جایی رسیدن.


یکی از مردان خرناسی کشید و گفت: اون به ما بتا ها ربطی نداره. این امگا ها هم که همیشه از همه شاکی هستن. انگار تقصیر بقیه س که زورشون کمه و تحفه ای نیستن.


عده کثیری با این حرف مرد موافقت کردند. و عده ای هم دور از چشم بقیه آه کشیدند و افسوس خوردند.


مرد روزنامه دار با فریاد گفت: آه! بالاخره! ارباب عزیزم، نخست وزیر مین. درباره اون هم هست.

black pearlStories to obsess over. Discover now