به روی مبل نشسته و آن ها را تماشا میکرد. وقتی پدرش به عمارت برگشت با دیدن تهیونگ بسیار متعجب شد. میشد گفت تعجبش از شگفتی و خوشحالی از دیدن او بیشتر بود. حق هم داشت. تهیونگ نباید الان اینجا می بود. همه این را می دانستند. حتی مستخدمین عمارت هم می دانستند. اما رفتار تهیونگ طوری خونسردانه و راحت بود که باعث ایجاد علامت سوال های فراوانی میشد.
حالا هم همگی در سالن پذیرایی نشسته و مشغول صحبت بودند، گرچه یونگی توانش را نداشت تا دهانش را باز کند. با انگشتانش ور می رفت. سعی داشت دلیلی برای حضور تهیونگ در این بازه زمانی و در این مکان پیدا کند. اما.. هر طور نگاه می کرد هیچ سودی برای تهیونگ نمی دید که در اینجا حضور داشته باشد. قلبش در گلو میزد. هنوز هم باورش نمیشد که بعد از چهار سال اینگونه او را دیده باشد.
--درست نمیگم یونگی؟
با شنیدن صدای مادرش سرش را بالا اورد. دید که نگاه آن ها به روی اوست. از گوشه چشم نگاهی نامحسوس به تهیونگ انداخت، اون مشغول نوشیدن چای بود.
+متوجه نشدم.
ویکتوریا آهی کشید: پرسیدم بنظرت بهتر نبود تو هم همراه تهیونگ به فرانسه می رفتی؟
یونگی پلکی زد. کی موضوع بحث به اینجا کشیده شده بود؟ نگاهش را به روبرو داد، امیلیا را دید که نگاهش به او خیره بود. نگاهش حالتی موشکافانه داشت. باعث شد یونگی یکه بخورد.
+آم.. نمیدونم. فعلا که بنظرم هر دو از شرایط فعلیمون راضی هستیم.
هانسول خنده کوتاهی کرد: منظور مادرت دختراشون بود. اونطور که تهیونگ میگه انگار شاهدخت های اونجا خیلی مشتاق بودن تو رو ببینن.
یونگی یکه خورد. تهیونگ این را گفته بود؟ نیم نگاهی به او انداخت و دیدن اینکه او هنوز توجهش را از او می دزدد کفری اش کرد. این دیگر چه بساطی بود؟ واقعا پیش خانواده اش نشسته بود و چنین حرف هایی درمورد او میزد؟
نیشخندی زد و گفت: پس به زودی بهشون سر میزنم.
ندید که دست تهیونگ لحظه ای خشک شد، اما فورا به حالت قبل برگشت. ویکتوریا گفت: اوه درسته. مهمونی مادرت چی شد؟ اونطور که میدونم این هفته یه مهمونی بزرگ تو عمارت خودتون داشتید. نکنه زودتر برگذار شد؟
تهیونگ لب هایش را تر کرد و فنجانش را روی میز قرار داد: نه. راستش خبر ندارم. خودم که تصمیم گرفتم شرکت نکنم.
ویکتوریا و هانسول نگاهی با هم رد و بدل کردند. امیلیا هم انگار جا خورد. با این حال دوباره نگاهش را به یونگی داد. یونگی هم انتظار این جواب را نداشت. یعنی چه که شرکت نمی کند؟
ویکتوریا روی صندلی اش جا به جا شد: ام.. ولی این مهمونی بخاطر تو بود. اینطور نیست؟
تهیونگ لبخندی زد: برای من چرا؟ به هر حال مادرم حلش میکنه. درک میکنه که الان واقعا شرایط یه مهمونی بزرگ رو نداشتم.
VOCÊ ESTÁ LENDO
black pearl
Fanficاین امپراطوری به یک جانشین نخست وزیری نیاز داشت، مقامی که دو فرد یک خاندان بر سرش جنگ داشتند، همه چیز از همین جنگ شروع شد. مین یونگی و کیم تهیونگ، دو آلفای خاندان مین، کسانی بودند که در صف اول نامزد های جانشینی نخست وزیری بودند. همه چیز از یک جنگ...
