Nous avons mis à jour nos Directives de Contenu.
Consultez les dernières directives pour continuer à partager des histoires en toute sécurité.

chapter 42

128 35 118
                                        

خوش برگشتی ارباب جوان.


با شنیدن لحن طعنه وار آلبرت، سرش را برگرداند و با مرد بتای جوان روبرو شد. آلبرت موهای بلند شده و بلوندش را از پشت بسته بود و در حالی که دست به جیب به چهار چوب اصطبل اسب ها تکیه داده بود با حالتی تخس به مرد روبروش خیره بود: حدس میزدم اینجا پیدات کنم.


یونگی با دیدنش خندید: اومدم میکائیل رو ببینم.


البرت دهن کجی کرد و تکیه اش را گرفت و به سمت او حرکت کرد: نگران نباش. به اسبت بهتر از خودم رسیدم. جز دلتنگی مشکل دیگه ای نداره.


یونگی با شنیدنش سری تکان داد و اسبش را ملایم تر نوازش کرد. میکائیل که بعد از مدتی طولانی بالاخره به صاحبش رسیده بود، پلک میزد و ارام ایستاده بود تا یونگی بیشتر نوازشش کند. اما یونگی هم میدانست که اسبش بی صبرانه منتظرد تا او سوارش شود.


یونگی لبخندی به او زد و با برس مشغول شانه زدن گردنش شد. همزمان پرسید: تنهایی که مشکلی پیش نیومد؟


آلبرت شانه بالا انداخت: نه. چیزی نشد نگران نباش. کسی اندازه مادرت و همچنین اسبت از دوریت اذیت نشد.


یونگی اخمی بی منظور کرد و نگاهش کرد: عجب.


-مگه چی میگم؟ فکر کردی دلم برات تنگ میشه؟ نخیر. بالاخره بعد از مدت ها از دستت راحت بودم. نه نیاز بود به دادت برسم و نه..


نگاهی به اطراف انداخت و سپس زمزمه کنان گفت: حالا که حرفش شد.. هنوزم دارو مصرف میکنی و از عطر استفاده میکنی؟


وقتی جوابی از یونگی نگرفت چشمانش درشت شد: خدای من!


+خوب چاره ای ندارم! فکر کردی چرا رفتم دانمارک؟ چون تو کل اروپا فقط اون کشوره که بیشترین تحقیقات رو روی امگاها انجام داده. اما بازم راه قطعی برای جلوگیری و یا کنترل فرومون ها پیدا نکردم.


-یعنی میگی بهترین راه حل همون دارو های بدون نسخه و اون عطر فرومون آلفای غیرقانونیته؟


یونگی مکثی کرد و سپس گفت: البته که یه چیزایی دستگیرم شد. میتونم بهتر از قبل کنترلش کنم اما بازم برای شرایط اضطراری مجبورم به همون راه دارو و عطر برگردم. تا یه اندازه ای مصرفشون رو کم کردم.


آلبرت آهی کشید و سرش را خاراند: پسر.. تو باید بالاخره.. باهاش روبرو بشی.


یونگی نگاه سرد و بدی به او انداخت: با چی؟ که قبول کنم یه امگا هرگز چیزی نمیشه؟


آلبرت جوابی نداد. به نوعی.. سکوتش تایید حرف او بود. بعد از سکوتی طولانی یونگی تکخندی زد. اسب سیاهش متوجه حال گرفته او شد و گردنش را به بدن او مالید. یونگی لبهایش را بهم فشرد و گفت: من.. شرایطمو پذیرفتم. اما ازم نخواه دست از تلاش بردارم.

black pearlDes histoires addictives. Découvrez maintenant