We've updated our Content Guidelines.
Review the latest guidelines to keep sharing stories safely.

chapter 44

72 21 30
                                        

یونگی سوالی نگاهش کرد و سپس ابروانش از هم فاصله گرفتند: کدوم نامه ها رو میگی؟


تهیونگ عصبی شد: یعنی چی کدوم نامه ها؟


یونگی متعجب بود: جدی میگم. نامه ای به دست من نرسید.


تهیونگ متعجب نگاهش کرد: یعنی چی نرسیدن؟ ولی من حواسم بود هر وقت که به ولز بر میگشتی برات نامه بفرستم. چطور به دستت نرسیده؟


یونگی شانه بالا انداخت: اتفاقا هر سری برمی گشتم و می رفتم سراغ نامه هایی که برام اومده، نمی تونستم چیزی از طرف تو پیدا کنم. راستش حتی بهم برخورده بود. از بقیه هم می پرسیدم میگفتن همش همونا بود.


با هر کلمه ای که یونگی می گفت دست های تهیونگ از روی بدن او شل میشدند. باید به او حق میداد اما.. حس میکرد قلبش با بی رحمی خنجر خورده است. یونگی می دانست ناراحتش کرده و پشیمان شده بود که به او گفته بود. ناگهان گفت: بزار دوباره برم و از مادرم بپرسم. یا از امیلیا. اگه تو میگی فرستادی پس حتما..


تهیونگ مدتی نگاهش کرد، سپس اهی کشید و دوباره او را در اغوش کشید: متوجهم. عیبی نداره.


یونگی کمی فکر کرد و بعد با نگرانی گفت: چی برام نوشته بودی؟


تهیونگ یکه ای خورد. آب دهانش را قورت داد. نباید نگرانش میکرد پس گفت: چی باید می نوشتم؟ اونم توی نامه ای که به عمارت خانوادگیت باید فرستاده میشد؟ فقط چیزای معمولی بود.


مکثی کرد و گفت: حتما مشکل از پست بوده یا.. نمیدونم، شاید من روی پاکت چیز اشتباهی نوشتم.


یونگی کمی خیالش راحت شد و در اغوش او ماند. متوجه ناراحتی تهیونگ شده بود. هوا گرم بود، اما گرمای بدن تهیونگ را نمی توانست پس بزند. پس پلک هایش را روی هم گذاشت و سرش را به تایید تکان داد: باشه.


کمی که در این حالت ماندند، یونگی از او جدا شد. اهی کشید و با خود گفت: بیخیال، ما که دیگه اون نوجوونای چند سال پیش نیستیم.


تهیونگ سوالی نگاهش کرد: منظورت چیه؟


یونگی نگاهش کرد و تنها خندید: هیچی.


سپس سمت در رفت: الان برای شام میان خبرمون کنن. بهتره من زودتر برم.


تهیونگ سری به تایید برایش تکان داد: سر میز می بینمت.


یونگی لبخندی به او زد: اوهوم.
********



روزی دیگر رسیده بود. عمارت از صبح زود شلوغ و پر سر و صدا شده بود. گرچه ویکتوریا دیگر نگران نبود. به دلایلی آرام و خنده رو کنار بقیه به انتظار نشسته بود و صحبت میکرد. گرچه نقطه مخالف او پسر آلفای جوانی بود که کنار یونگی نشسته بود. لبخند سفت و سختی به لب داشت، اما داشت از درون خودش را می خورد.

You've reached the end of published parts.

⏰ Last updated: 3 days ago ⏰

Add this story to your Library to get notified about new parts!

black pearlStories to obsess over. Discover now