__قربان همه چیز آماده اس...پرواز تون ساعت یازده و ده دقیقه اس...
اون برگه هارو بی حوصله روی میز انداخت...و آهی کشید...
__خیلی خب...تا ساعت ده و نیم مزاحمم نشو...
__قربان...نباید به پارک جیمین خبر بدم؟؟
با شنیدن اون اسم اخمی کرد و با حرص به دستیارش خیره شد...جوری که مرد روبه روش با ترس سر پایین انداخت...
__چند بار بهت گفتم به سوال اضافه و یادآوری های احمقانه ات احتیاجی ندارم...بیرون...
__متاسفم...
با بسته شدن در سر دردناکش رو بین دستاش گرفت...
حس مسخره ای داخل سینه اش داشت...مثل یه درد مزخرف...
کل زندگیش درد کشیده بود...کل زندگیش بجز این حس، حس دیگه ای نداشت...
اما این درد فرق داشت...
تمام زندگیش از چیز های زیادی گذشته بود...
چیز های زیادی رو از دست داده بود...
اما...حالا به خواست خودش...داشت درد میکشید...
خودش خواست...قرار بود اون بلوندی رو از داخل سیاهی و گل و لای باتلاقی که در اون کشیده بودتش بالا بکشه...هلش بده و بهش بگه میتونه بره...
فرار کنه...
راهشو ادامه بده...
بدون اون...
بدون نخست وزیری که یه شب وارد زندگیش شد...
و روحش رو به عمق سیاهی کشید...
نخست وزیر معشوقه ی خورشید مانندش رو...
یه صبح آفتابی...روی تختی که شب قبلش سر حد آرامش رو تجربه کرده بود...و قلبی که چیزی ازش نمونده بود...لرزیده بود...رها کرد...
رها کرد...
تا زندگیش رو ادامه بده...
چون با اینکه دلش میخواست با همون پرواز یازده و ده دقیقه به سنگاپور ببرتش...
و انقدر در آغوش بکشتش که دوباره غرق بشه تو آرامش...تو هاله ی سفیدی که سکوت بود و محبت...و حس انگشتای ظریفش لای شب موهاش...
اما قلبش...قلبی که میلرزید با فکر به اون چشمای کشیده و موهای طلاییش...
نمیزاشت...نمیزاشت که دوباره آسیب بزنه...
به وجودی که براش با ارزش شده بود...
اما نمیدونست از کی...
ولی میدونست که نمیخواد با ارزش ترین چیزی که تو این عمر سیاه پیدا کرده بود...
به خاطر کسی که الان هست...آدمی پر از مشکل و بی رحمی آسیب ببینه...
پس رها کرد...
مراقبش بود...اما از دور...
تماشاش میکرد اما از دور...
در آغوشش میگرفت اما تو رویا...
میدونست...اینجوری...
اون پسر هم زندگی بهتری خواهد داشت...و این اولین بار بود که...
نخست وزیر بجز خودش داشت به کس دیگه ای فکر میکرد...
اولین بار بود که کس دیگه ای رو الویت قرار میداد...
و این اولین هارو...
با اون پسر تجربه میکرد...
و حالا دستش کشید از وقفه ای که شاید بهترین وقفه زندگیش بود...
محکوم بود به سیاهی و نمیتونست سپیده ی صبح رو داشته باشه...
و مثل همیشه چیز هایی که دست خودش نبود...و سرنوشتی که باهاش سر جنگ داشت نزاشت که عاشقی کنه...برای خورشیدکش...
و رها کرد تا اون به سمت سرنوشت بهتری بره...
که دوباره بخنده..از ته وجود...
و نترسه...
*************************
خاطرات نه چندان دور سنگاپور رو توو ذهنش مرور میکرد...
قدم زدن بین اون گل های ارکیده آرامش بخش بود...
اما اگه افکار درهم و پیچیده ی داخل ذهنش تنهاش میزاشتند...قرار بود یه خاطره ی خوب از سفر به کشور های متفاوت داشته باشه...
اما نگاهش که به اون گل ها میفتاد...
تصویری داخل ذهنش نقش میبست که زیباییش کم از این گل های رنگارنگ نداشت...
لمس کرده بود...گلبرگ های شیری ارکیده ای که نزدیک به نظر میرسید...
YOU ARE READING
BLONDE
Romance𝑩𝑳𝑶𝑵𝑫𝑬💔(فول شده💜) . . . #𝑴𝒊𝒏𝒊🍦 . خلاصه: وقتی تو دریای سیاه و کثیف کی پاپ غرق میشد برای رسیدن به ارزو های محاله همیشگیش...تن داد به تمام آزار های جسمی و روحی...چون چیزی برای از دست دادن نداشت... ولی کاش اون شب به اون مهمونی نمیرفت...و رو...
